سایه ی من به قلم زهرا باقری
پارت بیست و چهارم :
برخلاف اون روز، حالا انگار مسیر رسیدن به چشمه کش اومده بود. بچهها هم کاملاً ساکت بودن و فقط گاهی مهرداد و مهتاب باهم صحبت میکردن.
تو این مواقع که کوتاه بودن متوجه میشدم که اخمای مینا توی هم میره، برای همین سومین باری که مهتاب جواب یکی از سوالای مهرداد و داد خیلی آروم بهش گفتم:
- نگران نباشین، من و بابا حسابی تهدیدش کردیم! میدونی یه جورایی حواسش جمعه که دور و بر آشناها نباش
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نازنین زهرا
0مر۳۰ 🌹
۲ سال پیشسحر
0دوسش دارم رمان قشنگیه
۳ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
خوشحالم خوشت اومد عزیزم ❤️🥰
۳ سال پیشسمیرا
0وای خیلی ترسیدم نصف شب خوندم
۳ سال پیششفق
2ای جان پس بالاخره پیداشون شد بی تربیت ها امیدوارم به پارت بعدی هیجان بیشتری بدی عزیزم خیلی خوب بود واقعا کیف کردم ، دمت گرم عزیزم قلمت مانا 💚🌹
۳ سال پیشرزا
4پس کی به نقطه اوج وحشت میرسیم من جون به لب شدم ، یه پخی، سیلی، دنبال کردنی، یه عرض اندامی چیزی، زهرا خانوم لطفا اون دعاها رو از مینا بگیر
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مهناز
0از اینکه کاری نکنن وحشتناکتره