لیست کلیه پارتهای رمان رنسانس هفده سالگی : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 24
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 1
'شادی' دود سفید رنگی تو فضا پخش شده بود. تو پسزمینهی آهنگی که پخش میشد، صدای ماشینا و همهمهی جمعیت شنیده میشد. هوا تاریک بود اما امشب پیست علاوهبر لامپهایی که نورانیش میکردن، پر از شعلههای آتیشی بود که به مناسبت چهارشنبهسوری روشنشون کرده بودن. کنار آیدا وایستاده بودم و داشتم راجب مسابقه ...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 2
پامو رو پدال گاز فشار دادم و توجهمو به جاده روبهروم دادم. مسیر سر راست خیلی زود تموم شد و به سمت چپ چرخیدیم و از پیچ رد شدیم. مسیری که ازش میگذشتیم مسیر خیلی راحتی نبود اما من بارها و بارها این مسیر رو گذرونده بودم و پیچ و خمشو خیلی بهتر از رقیبم تو مسابقه میدونستم. یک، هیچ به نفع من. توقع دا...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 3
'ملودی' با قلم مخصوص و دقت زیادی داشتم رو چهره مجسمهی روبهروم کار میکردم و همزمان با آهنگی که از موبایلم پخش میشد، سرمو تکون میدادم و زیرلب میخوندمش. اول صدای در و بعد صدای عرشیا توی کارگاه اومد. سرمو بلند کردم و به اون که مثل هر دفعه که میومد اینجا، با دقت و شیفتگی به مجسمههایی که دو طرف ک...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 4
'شادی' آسمون بالای سرم پر از ترقههای فشفشهای شده بود. صدای موزیک بیرون از ویلا هم میومد اما وقتی وارد حیاط شدم، صدا چندبرابر شد. حیاط پر از جمعیت بود و هر گوشهش رو نگاه میکردی کسی رو میدیدی. از مسیر سنگفرش شده رد شدم و بعد از دیدن آتش که کنار استخر وایستاده بود راهمو به اون طرف کج کردم. طبق...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 5
از روی زمین یه تیکه چوب که کنار آتیش افتاده بود برداشتم و پرت کردم سمت آتش؛ اما عوضی جاخالی داد و چوب بهش نخورد. من درگیر زدن اشکان بودم که صدای بلند بهار اومد و باعث شد متوقف بشم. داشت با یکی تصویری صحبت میکرد. - عمو جون چطوری؟ چهارشنبهسوری بدون ما خوش میگذره؟ صدای بیتفاوت نیما از اون طرف خط...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 6
'ملودی' شهر حس و حال خیلی قشنگی داشت. همه چیز در عین تازگی برام جذاب بود. تمام روز رو بازار بودم و داشتم از فضای جالبی که داشت لذت میبردم. همهمه بود و همه عجله داشتن و بدو و بدوهاشون بهت یادآوری میکرد امشب سال نو و شروع جشن نوروزه. از زمانی که یادم میاد ایران نیومده بودم. به گفته مامان ایرا...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 7
'شادی' گازی به سیب زدم تا جلوی خندهمو بگیرم. اصلا به بهار و اشکان که کنارم نشسته بودن نگاه نکردم چون یه نگاه کافی بود تا از خنده پاره بشیم و توسط آبجی نهال کشته بشیم. رفته بود موهاشو زرد عقدی کرده بود و به شدت زشت شده بود. هیچکس هم جرعت نداشت بهش چیزی بگه چون خشتکشو به سرش پاپیون میزد. علی ش...
بروزرسانی در : ۴۰ روز پیش
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 8
'ملودی' چهار روز از اون ماجرا گذشته بود و با اینکه بابا چند بار سعی کرد ازم دلجویی کنه هنوزم باهاش سرسنگین بودم. دلم نمیخواست به همین راحتی قضیه رو تموم کنم تا فکر کنه هر وقت دلش خواست میتونه هر کاری کنه و تهش با یه ببخشید قضیه رو جمع کنه. داشتم از پیادهروی برمیگشتم و همزمان به حرفای نیلی ...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 9
'ملودی' رژیم بودم بخاطر همین از بین چیزایی که رو میز بود فقط میتونستم سالاد بخورم. مامان و بابا هنوز بخاطر دعوای سه روز پیششون با هم صحبت نمیکردن و جو به شدت سنگین بود. داشتیم در سکوت شام میخوردیم که بابا از عرشیا پرسید: - دانشگاهت چیشد؟ عرشیا که کنار من نشسته بود دست از غذا خوردن کشید و ج...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 10
'شادی' با احساس تشنگی شدیدی چشمامو باز کردم. سقف سفید اولین چیزی بود که دیدم. صدای تیک تیکی که میومد به شدت رو اعصابم بود. چند لحظهی اول متوجه نشدم کجام اما وقتی چشمامو کمی چرخوندم و دستگاهها رو دیدم تصادف رو به یاد آوردم. خواستم دستمو تکون بدم اما سوزش بدی توش پیچید و وقتی نگاه کردم دیدم سرم ب...
بروزرسانی در : ۳۱ روز پیش
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 11
'ملودی' تو آزمایشگاه نشسته بودم و زل زده بودم به برگهی تو دستام. چند روز از زمانی که اون حرفا رو شنیده بودم گذشته بود. شب وقتی مامان و بابا خواب بودن یواشکی از پشت موهاشون یه ذره چیدم و صبحش اومدم آزمایشگاه تا آزمایش دی ان ای بدم. از بابابزرگ نیلی کمک خواستم، چون میدونستم به شدت آدم پرنفوذیه و ...
بروزرسانی در : ۳۱ روز پیش
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 12
احساس کردم درست نشنیدم بخاطر همین پرسیدم: - چی گفتید؟ چشماش رو بست و نفس کلافهای کشید. بعد از چند ثانیه پرسید: - ملودی اینجاست؟ از سر گیجی اخم کردم و گفتم: - ملودی دیگه کیه؟ گفتن جملهم همزمان با باز شدن در شد و چهره مضطرب بهار که سوالمو شنیده بود جلوم نقش بست. با باز شدن در مرد هم یه قدم دیگه ن...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 13
پسری که اون روز تو مهمونی ندا تو شربتم قرص ریخته بود دم در بود. اون هم از دیدن من تعجب کرده بود و با چشمای گرد شده گفت: - تو اینجا چیکار میکنی؟ قطعا این پسر یکی از منفورترین آدمای زندگی من بود. بخاطر همین با وجود اینکه هنوز تازه اومده بودم اینجا و حس تعلق خاصی بهش نداشتم، طلبکار گفتم: - خودت این...
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 14
'شادی' هر چقدر سعی کردم نسبت به صدای نکره بهار که بالای سرم داشت با تلفن صحبت میکرد بیاهمیت باشم نتونستم. کلافه سر جام نشستم و بالشت رو پرت کردم سمتش. نشونهگیریم خوب بود، بالشت محکم خورد تو سرش. آخی گفت و طلبکار برگشت سمتم اما قبل از اینکه چیزی بگه، طلبکارتر از اون گفتم: - حیوون نمیبینی خوابی...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 15
'شادی' بیحوصله وارد خونه شدم. مامان با دیدنم سریع از روی مبل بلند شد و بغلم کرد. در همون حین پرسید: - حالت چطوره؟ خوبی؟ لبخندی زدم و بهش اطمینان دادم حالم خوبه. نیما جلوی در آشپزخونه وایستاده بود و با لبخند بهم نگاه میکرد. وقتی بهش نگاه کردم گفت: - بدون ما خوش میگذره؟ شونهای بالا انداختم و گف...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 16
لباسامو عوض کردم و برگشتم تو سالن. کنار الهام نشسته بودم و یکم از وجود ملودی، اونم دقیقا روبهروی خودم معذب بودم. به خصوص وقتی توجه اعضای خانواده رو نسبت بهش میدیدم. توجه خواهرام همیشه به عنوان آبجی کوچیکه به من بود اما حالا حس میکردم اون توجه نصف شده. بدتر از خواهرام توجه مامان و بابا و نیما ب...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 17
'ملودی' برام عجیب بود که شادی آدرس خونه خسرو رو خواسته بود. فکر نمیکردم به این زودی قبولشون کنه! وقتی وارد خونه شدم همه آشفته بودن. نیما، مامان، بابا. مامان و بابا هر کدوم یه گوشه نشسته بودن و با تلفناشون درگیر بودن. نیما هم وسط خونه راه میرفت و مدام به یکی زنگ میزد. آروم سلام دادم و گفتم: - چی...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 18
'ملودی' تو یه کارگاه آموزشی مجسمهسازی شرکت کرده بودم تا وقتای آزادمو اینجوری پر کنم. میخواستم مجسمه یه اژدها رو درست کنم اما تازه بخش اولش بودم و هنوز کلی کار داشت. تو گوشام ایرپاد گذاشته بودم و به آهنگ Him and I هالزی گوش میدادم. غرق آهنگ بودم که یهو یکی، یه دونه از ایرپادها رو از تو گوشم در...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 19
'شادی' بنری که آماده کرده بودمو لوله کردم و گذاشتم تو کوله پشتیم. همین که گوشیمو از برق کشیدم اسم آتش رو صفحه نقش بست. جواب دادم که آتش پرسید: - خوشگله امشب برنامهت چیه؟ لبخند شروری زدم و گفتم: - امشب تولد عرشیاس. - عرشیا؟ چشمامو تو حدقه چرخوندم و گفتم: - برادر تنیم! وای خیلی آدم رو مخیه. دیشب ب...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 20
عرشیا و ملودی قبل از اینکه ترقهها بترکن عقب رفتن. بعد از اینکه صدای ترقهها کمتر شد، عرشیا با نگاهی که میشد ازش خوند دلش میخواد آتیشم بزنه و ملودی با نگرانی جلو اومد. عرشیا حرصی اسممو صدا زد. با نیش باز گفتم: - جونم داداشی؟ آتش جلو اومد، کنارم وایستاد و دستشو دور شونهم انداخت. با لبخند شیطونی...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
- 1
- 2
