پارت پانزده :

'شادی'
بی‌حوصله وارد خونه شدم. مامان با دیدنم سریع از روی مبل بلند شد و بغلم کرد. در همون حین پرسید:
- حالت چطوره؟ خوبی؟
لبخندی زدم و بهش اطمینان دادم حالم خوبه.
نیما جلوی در آشپزخونه وایستاده بود و با لبخند بهم نگاه می‌کرد. وقتی بهش نگاه کردم گفت:
- بدون ما خوش می‌گذره؟
شونه‌ای بالا انداختم و گفتم:
- شما که نبود منو حس نکردید. ملودی جونتون پیشتون بود!
و بعد وارد ات

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • .یک..فن

    1

    کاشکی موقعیتی پیش بیاد که شادی و ملودی باهم صحبت کنن و بهترین دوست هم بشن . توروخداا

    ۱۵ دقیقه پیش
  • ستایش

    0

    وای عالی بود مرسی چرا احساس میکنم آتش شادی رو دوست داره

    ۷ ساعت پیش
  • Ayriana

    0

    نیما و آتش.. آخ از این نیما و آتش😔🤌🏻

    ۹ ساعت پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    کاپل برتر سال😔👀

    ۸ ساعت پیش
  • Ayriana

    0

    بچه آتش همیشه با اون لاس های دم گوشی دل دخترا رو میبرده، الان عقده کرده یدونه اشون زده تو گوشش😔 اخی نازنازی

    ۹ ساعت پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    دقیقاااا

    ۸ ساعت پیش
  • Ayriana

    0

    یه پچ پچ های خوبی بهم میگن ته این نقشه های آتش ختم میشه تاپ تاپ قلبش و دلی که دیگه دستش نیست😔🤌🏻😂

    ۹ ساعت پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    شایدم ختم بشه به سیلی دوم😔🤣

    ۸ ساعت پیش
  • Ayriana

    0

    شادی من مثل کش تنبون میمونه. نیومده خونه باز جلو در داره می ره بیرون😭😂

    ۹ ساعت پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    برعکس من که سالی یه بار به زور بیرون میرم😂😔

    ۸ ساعت پیش
  • Ayriana

    0

    این دنیای رمان دست و پای منو بسته وگرنه این کلمات سطحی نمیتونن گگ بودنش رو توصیف کنن😭

    ۹ ساعت پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    🤣🤣🤣🤣🤣

    ۸ ساعت پیش
  • Ayriana

    0

    سیب ممنوعه تو چی هستی که حتی یه بابای ایرانی رو هم به خودت جذب کردی😔😂

    ۹ ساعت پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    جدییییی

    ۸ ساعت پیش
  • Ayriana

    0

    نیما همون تک پسر تو جمع دخترای فامیله که غیبت باهاش حال میده🥹😂

    ۹ ساعت پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    وای دقیقااااا

    ۸ ساعت پیش
  • Ayriana

    0

    اصلا کلا عمهه موجودیه که بخواد نخواد فحش میخوره، حتی اگه خوب باشه😔 (مثلا من خوده بخت برگشته ام عمه ام، امیدوارم اون زمان که داداشم بچه دار شد بخاطر سن و سالم حداقل سکوت کنن😂😭)

    ۹ ساعت پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    منم آیری منم😂😭

    ۸ ساعت پیش
  • هناسه

    1

    ی سوال چرا همه خاله هارو بیشتر دوست دارن اما من عاشق عمه هام هستمم و اصلا هم هم سن من نیستن!!؟؟

    ۹ ساعت پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    من جفتشونو دوست دارم😂

    ۸ ساعت پیش
  • Ayriana

    0

    منم همینطور آرام منم همینطور😔😂

    ۹ ساعت پیش
  • Ayriana

    0

    آخ آخ دخترم داره ناناعت میشهه، بگردم برات😭✨

    ۹ ساعت پیش
  • Ayriana

    0

    «میخوام که خودت انتخاب کنی» جوون عموو، یوقت نپره گلوت گنده گنده داری میخوری🙄😂

    ۹ ساعت پیش
  • Ayriana

    0

    نه این خسرو خوددش تنش میخاره من هر پارت یه دور مادر گرامشو مستفیض کنم.. د آخه مرتیکه میگه نمیخواد بیاد، توی پدر سرویس توالتی واسه چی ذهن بچه رو بهم میریزیی🤦🏻 ♀️🤦🏻 ♀️🤦🏻 ♀️🤦🏻 ♀️

    ۹ ساعت پیش
کپی شد!