پارت پانزده :
'شادی'
بیحوصله وارد خونه شدم. مامان با دیدنم سریع از روی مبل بلند شد و بغلم کرد. در همون حین پرسید:
- حالت چطوره؟ خوبی؟
لبخندی زدم و بهش اطمینان دادم حالم خوبه.
نیما جلوی در آشپزخونه وایستاده بود و با لبخند بهم نگاه میکرد. وقتی بهش نگاه کردم گفت:
- بدون ما خوش میگذره؟
شونهای بالا انداختم و گفتم:
- شما که نبود منو حس نکردید. ملودی جونتون پیشتون بود!
و بعد وارد ات
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آرمیتا
4وای فقط جوابی که شادی به پیرزن داد اگه من جاش بودم نمی تونستم حرف بزنم😶
۲ ماه پیشنیلو
2ولی من فکر نمیکنم خانواده واقعی ملودی بخوان شادی رو نادیده بگیرن این خسرو هم داره با حرفاش شادی رو شست و شوی مغزی میده
۲ ماه پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
دقیقاااا
۲ ماه پیشترنم
3وای فقط جواب دادن شادی به اون پیرزنه،پرفکت بود🤣
۲ ماه پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
از بس که فضولننن
۲ ماه پیشترنم
3وای شادی واقعا خوشبحالش هی داره میره بیرون بعد برمیگرده بعد بازم،حالا منو زورم نکنن پامو از خونه بیرون نمیزارم😂
۲ ماه پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
منمممم
۲ ماه پیشترنم
1این آرامش قبل از طوفان خسرو هس بنظرم وگرنه که ترسناکه و هر چی بگه عملی میکنه اخرش
۲ ماه پیشترنم
1شادی چه زود و دیر میره پیش خانواده واقعیش و ناراحتم میکنه درکل
۲ ماه پیشترنم
1وای مرسی پارت قشنگی بود خسته نباشی💙
۲ ماه پیشترنم
1ولی اصلا اینطور نیس که خانواده واقعی ملودی شادی رو ول کنن حتی بنظرم الان شادی رو بیشتر دوست دارن بالاخره چن سالی بچه اونا بوده و طبیعیه
۲ ماه پیشترنم
2آتش آتیش نسوزون انقدر،اون دختره ی اشتباهی کرده چرا دنبال تلافی ای داداش😔
۲ ماه پیشستایش
1وای عالی بود مرسی چرا احساس میکنم آتش شادی رو دوست داره
۲ ماه پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
نه بابا. دوست بچگین، فقط همین
۲ ماه پیش.یک..فن
3کاشکی موقعیتی پیش بیاد که شادی و ملودی باهم صحبت کنن و بهترین دوست هم بشن . توروخداا
۲ ماه پیشAyriana
1نیما و آتش.. آخ از این نیما و آتش😔🤌🏻
۲ ماه پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
کاپل برتر سال😔👀
۲ ماه پیشAyriana
1بچه آتش همیشه با اون لاس های دم گوشی دل دخترا رو میبرده، الان عقده کرده یدونه اشون زده تو گوشش😔 اخی نازنازی
۲ ماه پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
دقیقاااا
۲ ماه پیشAyriana
1یه پچ پچ های خوبی بهم میگن ته این نقشه های آتش ختم میشه تاپ تاپ قلبش و دلی که دیگه دستش نیست😔🤌🏻😂
۲ ماه پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
شایدم ختم بشه به سیلی دوم😔🤣
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

برفین
1دم شادی گرم اینقدر بیرون می ره من از بس بیرون نرفتم و همینطور مادرم که درباره حرف نمیزنه دیروز خواستم با دایی هام بریم بیرون همسایه ها گفتن مگه این خونه دختر داره