پارت بیست :
عرشیا و ملودی قبل از اینکه ترقهها بترکن عقب رفتن.
بعد از اینکه صدای ترقهها کمتر شد، عرشیا با نگاهی که میشد ازش خوند دلش میخواد آتیشم بزنه و ملودی با نگرانی جلو اومد.
عرشیا حرصی اسممو صدا زد.
با نیش باز گفتم:
- جونم داداشی؟
آتش جلو اومد، کنارم وایستاد و دستشو دور شونهم انداخت. با لبخند شیطونی به ملودی نگاه کرد و گفت:
- تولد داداشت مبارک خوشگله!
ملودی چشماشو تو
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
بنظر خودمم😭🥹
۱۳ ساعت پیشنیلو
2شادی و نیکا واقعا میتونن تیم منفجر کننده ای باشن😂🔥
دیروز
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
وای به حال عرشیا😔🤣
۲۲ ساعت پیشنیلو
0واایی نه بچم عرشیا رو اذیت نکنید😭😂 نیکا آخه چرا؟؟! تو قبلا هم با این بچه مشکل داشتی😂😭 بابا یکم آسون بگیر براش
دیروز
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
نیکا از عرشیا متنفره اونم بیدلیلللل
۲۲ ساعت پیشنفس
0خاکتوسرت شادی چرا ینقد بچمو حرص میدی 🤣😶
دیروزنیلو
0فقط شادی که به فرزاد میگه پسر خوشگله ی کسی نیستی؟🤣🤣 بعدش هم میگه بیا پسر خوشگله ی من شو🤣🤣🎀💅🏻 فرزاد هم بدش نمیاد ها!😂🤌🏻✨
دیروزنیلو
0نیلی و پارسای عزیزم😭💖🎀🫠✨
دیروزZ.k
0وای چقدر شادی آتیش میسوزنه یکی جلوش بگیره 😁😁
دیروزNana
0باریکلا دختر با همین فرمون برو جلو
۲ روز پیش
لطفا صبر کنید...

آوا
2خیلی بانمک شده رمان😍🥹