پارت نهم :
'ملودی'
رژیم بودم بخاطر همین از بین چیزایی که رو میز بود فقط میتونستم سالاد بخورم.
مامان و بابا هنوز بخاطر دعوای سه روز پیششون با هم صحبت نمیکردن و جو به شدت سنگین بود.
داشتیم در سکوت شام میخوردیم که بابا از ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

هلیا
0دستت طلاا خانومیی که ادرینالین رو تو خون ما با این رمان و کارکترهای جذابش فعال کردی