پارت چهارده :

'شادی'
هر چقدر سعی کردم نسبت به صدای نکره بهار که بالای سرم داشت با تلفن صحبت می‌کرد بی‌اهمیت باشم نتونستم.
کلافه سر جام نشستم و بالشت رو پرت کردم سمتش. نشونه‌گیریم خوب بود، بالشت محکم خورد تو سرش.
آخی گفت و طلبکار برگشت سمتم اما قبل از اینکه چیزی بگه، طلبکارتر از اون گفتم:
- حیوون نمی‌بینی خوابیدم؟ درکی از آدم مریض نداری؟!
خواست چیزی بگه اما اول تماسش رو تموم کرد و بعد هÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت شادی در رمان رنسانس هفده سالگی شادی
تصویر شخصیت ملودی در رمان رنسانس هفده سالگی ملودی
تصویر شخصیت آتش در رمان رنسانس هفده سالگی آتش
آخرین نظرات ارسال شده
  • برفین

    1

    بی ال نیما آتش ای جان ولی شخصیت آتش خیلیی کم نشون داده میشه و با این که می دونم ملودی حق داره حس میکنم ریده

    ۱ ماه پیش
  • دماغ قوس دار ایلیا

    3

    جدی خوشبحاله شادی خواهر برادراش ازدواج کردن میره خونشون لنگر میندازع تفف واقعا تفف

    ۲ ماه پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    فکر نکنم تو واقعیت شوهر خواهر و زن‌برادر انقدر خوب باشن😂😔

    ۲ ماه پیش
  • هستی

    1

    هعیی من خواهرم ازدواج کرده بزرگم هست ولی مامانم نمیزاره شخصیت شادی رو بسیار میپسندم🙂😁

    ۲ ماه پیش
  • دماغ قوس دار ایلیا

    2

    عاشقه عرشیامم وای چ. داداشی چ هولویی خدا نگه داره برات ملودی 😭😭🤲

    ۲ ماه پیش
  • Ayriana

    2

    میدونی الان از چی حرصم میگیره؟ شادی نیش ناش ناش منه خب، ولی اینا یه جوری ان که انگار ملودی مثلا کاری کرده که نمیتونن باهاش کنار بیان خب شرایط ملودی و شادی دقیقا مثل همه، فقط با این تفاوت که ملودی میخواد فرار کنه شادی میخواد بمونه، چرا باید با ملودی بد باشن؟

    ۲ ماه پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    با ملودی بد نیستن، حتی دارن سعی می کنند حضورش رو بپذیرن فقط یکم براشون غریبه س

    ۲ ماه پیش
  • Ayriana

    0

    هنری کویل آه، کراش ابدی من😔😂✨

    ۲ ماه پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    منممم

    ۲ ماه پیش
  • Ayriana

    3

    عرشیا که تا حالا با وایب لطیف و دخترونه ملودی طرف بوده بعد از دیدن شادی خب مشخصه بچه کپ میکنه😂😭 این هاپوی پاچه گیر کجا اون پیشی نازنازی کجا✨😂😭

    ۲ ماه پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    اون پیشی فقط بلده پاچه آتش‌و بگیره😔🤣

    ۲ ماه پیش
  • Ayriana

    1

    «فقط من از این به بعد تو اون خونه میمونم» اگه خسروی هاپوی مادر عمومی بزاره😭

    ۲ ماه پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    چه خوب یاد گرفتید مودبانه فحش بدید، قهقهه زدم🤣

    ۲ ماه پیش
  • Ayriana

    0

    نیازمند صحنه های زیاد دیگری از آتیشش هستم من، لطفا به درخواستم رسیدگی کن😔 (میدونستم ممکنه با گفتن آتیش و نیما دهنمو *** کنی بخاطر همین گفتم فقط آتیش😔✨)

    ۲ ماه پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    نه بابا اوکیه🤣😔

    ۲ ماه پیش
  • چیکار اسم من داری

    0

    عالی بود مرسی

    ۲ ماه پیش
  • Ayriana

    0

    متشکرم از لطف بی کران شما ناناس منگولا.. خسته نباشی ری زا💗🤭

    ۲ ماه پیش
  • Ayriana

    0

    نانای قشنگ منن، چقدر تو ماچ کردنی ای آخه پسر😭✨

    ۲ ماه پیش
  • Ayriana

    0

    گل خیلی مهمه، عرشیا جان نظرته یدونه آجرم از من بکنم تو حلقت؟

    ۲ ماه پیش
  • Ayriana

    0

    اصلا خونه داداش حتی خونه دومم محسوب نمیشه، خود خونه اس لامصب😔😂

    ۲ ماه پیش
  • Ayriana

    0

    وقتی صمیمیت ها به حد جون دادن واسه هم میرسه:«من آشغال خودمو با آشغال غریبه عوض نمیکنم😂😔»

    ۲ ماه پیش
  • Blueberry

    1

    یه داداش عین عرشیا می خوام 🙏

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️