پارت چهارده :

'شادی'
هر چقدر سعی کردم نسبت به صدای نکره بهار که بالای سرم داشت با تلفن صحبت می‌کرد بی‌اهمیت باشم نتونستم.
کلافه سر جام نشستم و بالشت رو پرت کردم سمتش. نشونه‌گیریم خوب بود، بالشت محکم خورد تو سرش.
آخی گفت و طلبکار برگشت سمتم اما قبل از اینکه چیزی بگه، طلبکارتر از اون گفتم:
- حیوون نمی‌بینی خوابیدم؟ درکی از آدم مریض نداری؟!
خواست چیزی بگه اما اول تماسش رو تموم کرد و بعد ه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • دماغ قوس دار ایلیا

    0

    جدی خوشبحاله شادی خواهر برادراش ازدواج کردن میره خونشون لنگر میندازع تفف واقعا تفف

    دیروز
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    فکر نکنم تو واقعیت شوهر خواهر و زن‌برادر انقدر خوب باشن😂😔

    دیروز
  • دماغ قوس دار ایلیا

    0

    عاشقه عرشیامم وای چ. داداشی چ هولویی خدا نگه داره برات ملودی 😭😭🤲

    دیروز
  • Ayriana

    0

    میدونی الان از چی حرصم میگیره؟ شادی نیش ناش ناش منه خب، ولی اینا یه جوری ان که انگار ملودی مثلا کاری کرده که نمیتونن باهاش کنار بیان خب شرایط ملودی و شادی دقیقا مثل همه، فقط با این تفاوت که ملودی میخواد فرار کنه شادی میخواد بمونه، چرا باید با ملودی بد باشن؟

    ۲ روز پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    با ملودی بد نیستن، حتی دارن سعی می کنند حضورش رو بپذیرن فقط یکم براشون غریبه س

    دیروز
  • Ayriana

    0

    هنری کویل آه، کراش ابدی من😔😂✨

    ۲ روز پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    منممم

    دیروز
  • Ayriana

    1

    عرشیا که تا حالا با وایب لطیف و دخترونه ملودی طرف بوده بعد از دیدن شادی خب مشخصه بچه کپ میکنه😂😭 این هاپوی پاچه گیر کجا اون پیشی نازنازی کجا✨😂😭

    ۲ روز پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    اون پیشی فقط بلده پاچه آتش‌و بگیره😔🤣

    دیروز
  • Ayriana

    0

    «فقط من از این به بعد تو اون خونه میمونم» اگه خسروی هاپوی مادر عمومی بزاره😭

    ۲ روز پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    چه خوب یاد گرفتید مودبانه فحش بدید، قهقهه زدم🤣

    دیروز
  • Ayriana

    0

    نیازمند صحنه های زیاد دیگری از آتیشش هستم من، لطفا به درخواستم رسیدگی کن😔 (میدونستم ممکنه با گفتن آتیش و نیما دهنمو *** کنی بخاطر همین گفتم فقط آتیش😔✨)

    ۲ روز پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    نه بابا اوکیه🤣😔

    دیروز
  • چیکار اسم من داری

    0

    عالی بود مرسی

    ۲ روز پیش
  • Ayriana

    0

    متشکرم از لطف بی کران شما ناناس منگولا.. خسته نباشی ری زا💗🤭

    ۲ روز پیش
  • Ayriana

    0

    نانای قشنگ منن، چقدر تو ماچ کردنی ای آخه پسر😭✨

    ۲ روز پیش
  • Ayriana

    0

    گل خیلی مهمه، عرشیا جان نظرته یدونه آجرم از من بکنم تو حلقت؟

    ۲ روز پیش
  • Ayriana

    0

    اصلا خونه داداش حتی خونه دومم محسوب نمیشه، خود خونه اس لامصب😔😂

    ۲ روز پیش
  • Ayriana

    0

    وقتی صمیمیت ها به حد جون دادن واسه هم میرسه:«من آشغال خودمو با آشغال غریبه عوض نمیکنم😂😔»

    ۲ روز پیش
  • Blueberry

    1

    یه داداش عین عرشیا می خوام 🙏

    ۳ روز پیش
  • Helia

    0

    اینم بگم یادم رفت بگم واقعا رمان قشنگیه ولی اینکه احساسات کاراکترها رو کمتر بهش پرداخته شده مثلا اینکه شادی تصادف کرد اون حس اضطراب یا ترس و.. گفته نشده بود یا وقتی بیمارستان بود باید درد بیشتری رو حس میکرد در حالی که فقط درد سرم رو حس کرد

    ۳ روز پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    رنسانس جزو تجربه‌های اول منه و قطعا کم و کاستی‌هایی داره سعی می‌کنم به مرور زمان بهترش کنم، ممنون بابت نظرت

    ۳ روز پیش
کپی شد!