پارت دوم :
پامو رو پدال گاز فشار دادم و توجهمو به جاده روبهروم دادم.
مسیر سر راست خیلی زود تموم شد و به سمت چپ چرخیدیم و از پیچ رد شدیم.
مسیری که ازش میگذشتیم مسیر خیلی راحتی نبود اما من بارها و بارها این مسیر رو گذرونده بودم و پیچ و خمشو خیلی بهتر از رقیبم تو مسابقه میدونستم.
یک، هیچ به نفع من.
توقع داشتم دوست مهبد یکی مثل خودش باشه اما انگار اشتباه میکردم چون این پسر برعکس تصور من به شدت حرفهای بود!
چیزی که باعث میشد برای بار اول جوری تو مسیر حرکت کنه انگار مسیر هر روزشه!
یک، یک.
تمام مدت پا به پای من اومده بود و حتی یه سانت هم ازم عقب نمونده بود. حتی حالا که داشتیم به خط پایان نزدیک میشدیم کمی ازم جلو افتاده بود.
فقط یه پیچ مونده بود و باید برای رد شدن ازش کمی سرعتت رو پایین میآوردی؛ اما اگه اینکارو میکردم مسیر بُرد رو برای اون عوضی هموار میکردم و من قطعا همچین قصدی نداشتم.
بخاطر همین وقتی به پیچ رسیدم به هیچ عنوان سرعتمو پایین نیاوردم و با همون سرعت چرخیدم.
سرعت بالا باعث شد یه لحظه کنترل از دستم خارج بشه و ماشین از مسیر دور بشه.
خارج شدن ماشین از مسیر و چرخیدنش باعث شد به در کوبیده بشم و درد فجیعی تو دست چپم بپیچه، اما بدون اینکه به دردش توجه کنم فرمون رو گرفتم و سعی کردم دوباره وارد مسیر بشم.
بالاخره چند متر مونده بود به خط پایان، وارد مسیر شدم و به عنوان نفر اول از خط پایان رد شدم.
به فاصله کمتر از پنج ثانیه، اونم خط پایان رو رد کرد اما به عنوان نفر دوم!
ماشین متوقف شده بود اما بخاطر درد دستم هنوز از ماشین پیاده نشده بودم.
وقتی دیدم آیدا داره میاد سمت ماشین سریع در ماشینو باز کردم و پیاده شدم.
طبیعی رفتار کردم چون یکی از نکاتی که قبل از مسابقه بهم تذکر داده بود مربوط به پیچها بود و من دقیقا برعکس کاری که گفته بود رو انجام داده بودم!
وقتی بهم رسید با خوشحالی بغلش کردم اما اون همونطور که انتظار داشتم گفت:
- اون چه کاری بودی کردی؟ نزدیک بود تصادف کنی!
ازش جدا شدم و با خوشحالی که ناشی از بُردم بود گفتم:
- حالا که تصادف نکردم. نمیخوای بُردَمو تبریک بگی؟
وقتی نگاهمو دید خندید و گفت:
- تبریک میگم.
دست راستمو انداختم دور شونهش و همونطور که از آیدا میپرسیدم با چشمامم دنبال رها گشتم.
- رها کجاست؟ ای بابا من میخواسـ... .
- شادی!
حرفم با شنیدن صدای ناآشنایی قطع شد.
به سمتی که صدا ازش اومد نگاه کردم و پسری که باهاش مسابقه داده بودم رو دیدم.
تو یه قدمیمون ایستاده بود و با لبخندی که برای یه بازنده عجیب بود، بهم نگاه میکرد. دستش رو جلو آورد و گفت:
- من کیارشم.
ابرویی بالا انداختم و بعد از یه نگاه زیرچشمی به آیدا که داشت با کنجکاوی و اخم به پسر نگاه میکرد، انداختم.
قبل از اینکه دستشو بندازه بهش دست دادم و گفتم:
- منم شادیم، البته تو میدونی!
اشارهم به چند لحظه قبل بود که اسممو صدا زده بود.
آروم سری تکون داد و زیرلب گفت:
- آره.
و بعد بلندتر گفت:
- من تازه اومدم اینجا و این اولین مسابقهای بود که اینجا داشتم.
منم مثل اون لبخند زدم و گفتم:
- چقدر حیف شد، کاش اولین تجربهت با شکست رقم نمیخورد!
عصبی نشد. کاملا برعکس، بلند خندید.
درکش نمیکردم.
انگار نه انگار باخته بود، جلوی کسی که بهش باخته بود وایستاده بود و داشت به تیکهای که بهش انداخته بودم میخندید!
من فقط از رفتارش متعجب بودم اما آیدا یه اخمی رو صورتش بود که از ده کیلومتری هم تشخیص میدادی چقدر از کسی که روبهروش وایستاده بدش میاد.
بالاخره خندهش تموم شد اما هنوز لبخندی که از لحظه اول رو صورتش بود رو داشت.
دستاشو تو جیب کتش گذاشت و گفت:
- به هر حال تبریک میگم، مسابقه سختی رو برنده شدی!
تیکه دوم حرفشو نادیده گرفتم و گفتم:
- خیلی ممنون، امیدوارم تو مسابقههای بعدیت بهتر عمل کنی!
دروغ گفتم، اصلا هم تیکه دوم حرفشو نادیده نگرفتم و از حرص اون، اینو گفتم وگرنه که اون تو مسابقه خیلی خوب عمل کرده بود اما قرار نبود که اینو به روش بیارم!
- عشقم.
با شنیدن صدای سامان، دوست پسر آیدا، صورتم ناخداگاه مچاله شد.
اصلا برنگشتم که قیافه نحسشو ببینم اما میتونستم حدس بزنم دستشو انداخته دور کمر آیدا و داره نمایش دوست پسر عاشق رو بازی میکنه!
برعکس من، نگاه و توجه کیارش کاملا به اون دو نفر جلب شده بود.
صحبتم با کیارش تموم شده بود و اصلا حوصلهی تحمل سامانو نداشتم بخاطر همین ازشون فاصله گرفتم.
تلفنمو برداشتم. خواستم شماره آتش رو بگیرم که انگار بهش وحی شد و خودش زودتر زنگ زد.
آیکون سبز رو کشیدم که صداش تو گوشم پیچید.
- چیکار کردی خوشگله؟
صدای همهمه میومد و مشخص بود یه جای شلوغه.
- توقع چیزی جز بُردَمو داشتی؟!
خندید و گفت:
- نه، تبریک میگم. حالا که حالت خوشه پاشو بیا اینجا که آتیش بازی بدون تو اصلا خوش نمیگذره!
خندیدم و گفتم:
- اومدم آتیش!
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
سعیمو میکنم
۱ هفته پیشبرفین
0به نظر میاد کلاس دهم باشی ری را از عکس پروفایل یک چرتی گفتم
۱ هفته پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
دوازدهمم😂😔 عکسم قدیمیه
۱ هفته پیشبرفین
0انقدر نظر میدم بره تو پر بحث تریم رمان ها
۱ هفته پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
عشقممممم🥹🫶🏻
۱ هفته پیشبرفین
0کیارش عاشق شادی میشه؟ اوف برم بخونم توقع دارم از پارت دوم همه چیو فهمیده باشم
۱ هفته پیشبرفین
0دیگه چه گویم؟ آتیش رو واسم بسته بندی کن و به بقیه بگو رو پسرم چشاشون مورخه میخام واسش عروس پیدا کنم
۱ هفته پیشبرفین
0خب عالی هستی عالیی
۱ هفته پیشAyriana
0مطمئنم این بچه آتش خیلی جا ها رو آتیش میزنه.. بد بوی گوگولی😔😂
۱ ماه پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
تصورم از بدبوی گوگولی: 😈🎀
۱ ماه پیشAyriana
0آتشش..این بچه خیلی مامانی خوبه😔😂 میشه مالکیتشو من به عهده بگیرم یا قبل از من رو هوا زدنش؟😂
۱ ماه پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
یه ده پونزده نفری قبل تو اینو پرسیدن گفتم آره عشقم مال خودت، به تو هم همینو میگم چون دل آتش بزرگه همتون توش جا میشید😔🎀
۱ ماه پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
یه ده پونزده نفری قبل تو اینو پرسیدن گفتم آره عشقم مال خودت، به تو هم همینو میگم چون دل آتش بزرگه همتون توش جا میشید😔🎀
۱ ماه پیشAyriana
0مود دخترا وقتی دوست پسر دوستشون عوضیه:😂
۱ ماه پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
دقیقااااا
۱ ماه پیشAyriana
0اصلا اگه انتظار داشتیم شادی چیزی جز برد نشونمون بده که دیگه خلق شده آتنا نبود.. بنازم دخترر دمت گرمم🤭✨😂
۱ ماه پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
وایاوایاویاوایاوایا😭🥹💋
۱ ماه پیشAyriana
0کیارش دیگه کیه ای بابا.. چه لوده هم هست مرتیکه بازنده😔😂
۱ ماه پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
تنها پسری بود که جنبه باخت داشت👀
۱ ماه پیشAtash
1برگام اسم منم آتشه ولی دخترم بنازمم نویسنده😁
۱ ماه پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
برگاااااام
۱ ماه پیشAtash
0جالبه چقدر شخصیتش عین منه انگار نسخه دخترونشم
۱ ماه پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
😁🔥
۱ ماه پیشترنم
0این اولش بود که انقد قشنگ شروع شد دیگه بقیش چه پخت و پزی میکنی😍
۱ ماه پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
عشقمممممممممم
۱ ماه پیشترنم
0آتیش شیطونمون هم اومد به به🛐
۱ ماه پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
🔥
۱ ماه پیشترنم
0واقعا شادی قابل تحسینه🛐🛐 دخترم همیشه برنده ست😌
۱ ماه پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
😁🛐
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

برفین
0یک چی دیگه میشه بیشتر بنویسی منظورم زمانشه