پارت سوم :
'ملودی'
با قلم مخصوص و دقت زیادی داشتم رو چهره مجسمهی روبهروم کار میکردم و همزمان با آهنگی که از موبایلم پخش میشد، سرمو تکون میدادم و زیرلب میخوندمش.
اول صدای در و بعد صدای عرشیا توی کارگاه اومد.
سرمو بلند کردم و به اون که مثل هر دفعه که میومد اینجا، با دقت و شیفتگی به مجسمههایی که دو طرف کارگاه چیده شده بودن نگاه میکرد، نگاه کردم.
سوتی زد و بعد نگاهش رو به من دوخت و گفت:
- من هر دفعه اینا رو نگاه میکنم برگام میریزه!
خندیدم و درحالی که دوباره توجهمو به مجسمه روبهروم میدادم، پرسیدم:
- پارسا رفت؟
سرشو به نشونه منفی تکون داد و گفت:
- نه بابا. همینطوریش همش خودخوری میکنه که چرا اون پسره که پیش نیلی بوده رو نزده، ترسیدم تنهاش بذارم بره یه کاری دست خودش بده!
سرمو تکون دادم و گفتم:
- خوب کردی.
با مجسمه مشغول شدم که اومد کنارم و به دیوار پشت سرم تکیه داد.
یکم این پا و اون پا کرد که باعث شد بدون اینکه سرمو برگردونم طرفش، ازش بپرسم:
- چیزی میخوای بگی؟
آهی کشید و آروم گفت:
- آره.
بیتفاوت پرسیدم:
- چیشده؟
بعد از چند ثانیه گفت:
- بابا بهم زنگ زد!
دستم که قلم توش بود یه لحظه از کار وایستاد.
نفس عمیقی کشیدم و درحالی که دوباره شروع به کار میکردم پرسیدم:
- چی گفت؟
آروم گفت:
- دارن با مامان میان اینجا!
وقتی جمله رو شنیدم یه لحظه حواسم پرت شد و قلم رو محکمتر از حالت معمول فشار دادم و قلم تو مجسمه فرو رفت.
عصبی از خراب شدن کار، مجسمه رو محکم پرت کردم رو میز. برگشتم سمت عرشیا و گفتم:
- یعنی چی؟ چرا دارن میان؟ اینجا واسشون چی گذاشتن که میخوان پاشن بیان؟
کلافگی از صورت عرشیا هم مشخص بود. شونههاش رو بالا انداخت و گفت:
- کاش میدونستم!
قابلیت اینو داشتم که بشینم یه گوشه و گریه کنم.
عرشیا نزدیکم اومد و همونطور که بغلم کرد پرسید:
- خوبی؟
عصبی بودم و این کاملا تو لحن و صدام مشخص بود. علاوهبر این حرصی که تو صدام بود هم کاملا مشهود بود.
با لحنی که ترکیبی از حرص و عصبانیت بود گفتم:
- عالیم!
و بعد از تو بغل عرشیا بیرون اومدم. دستکشهای تو دستم رو با همون حالت حرصی که داشتم درآوردم.
عرشیا کنارم وایستاده بود. با لحنی که سعی داشت آرومم کنه گفت:
- گلم متوجهی که اونا مامان و بابامونن و نمیشه برای همیشه از دستشون فرار کرد!
درحالی که دستکشا رو، رو میز پرت میکردم گفتم:
- کاش میشد برای همیشه از دستشون فرار کرد!
دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و با لبخندی که میدونستم فقط برای آروم کردن من رو صورتشه گفت:
- بهشون توجه نکن، سعی کن تا جایی که میتونی ازشون به خصوص از بابا دور بشی و تو دست و پاش نپیچی.
پیشونیمو بوسید و دوباره گفت:
- پس فردا میان، اگه کاری داری انجام بده بعدا به مشکل نخوری.
برای اینکه خیالشو راحت کنم سرمو تکون دادم و گفتم:
- باشه. تو برو پیش پارسا.
نامطمئن ازم پرسید:
- الان خوبی؟
شونهای بالا انداختم و خودمو با جمع کردن میز سرگرم کردم.
عرشیا بعد از چند ثانیه رفت و من چند لحظه به چیزایی که میدونستم وقتی بیان اینجا اتفاق میفته فکر کردم و در نهایت آه ناچاری کشیدم.
تلفنو برداشتم که آهنگو قطع کنم اما همون لحظه شماره ندا رو صفحه افتاد.
ندا دوست مجازیم بود که از پونزدهسالگی همو میشناختیم و با هم صحبت میکردیم.
از هفته پیش که فهمیده بود اومدم ایران همش میگفت بیا همو ببینیم و خیلی اصرار داشت امشب که چهارشنبه سوریه برم مهمونی که برگزار کردن؛ اما من بخاطر برنامهای که با عرشیا و پارسا داشتیم پیشنهادشو رد کردم.
تماس رو وصل کردم که صدای ندا تو گوشم پیچید.
- خانومی خوب منو پیچوندی!
حوصله خنده و شوخی نداشتم. به ناچار گفتم:
- حالت چطوره؟
صدای ندا به سختی از لابهلای صداهای دیگه شنیده میشد. معلوم بود هنوز پارتیشون تموم نشده.
ندا با سرخوشی گفت:
- من عالیم، البته اگه دوباره نپیچونیم بهترم میشم!
در عین اینکه لحنش سرخوش بود، دلخوریش کاملا مشخص بود.
آروم گفتم:
- جدی شرمندهم، به داداشم قول داده بودم.
خندید و گفت:
- عیب نداره، اگه پسفردا بیای سال تحویل پیش هم باشیم میبخشمت!
ابروهام بالا پرید. پرسیدم:
- پسفردا؟
- آره. مهمونی خیلی شلوغی نیست، فقط با چندتا از دوستامون دور هم جمع میشیم یکم خوش میگذرونیم. البته اگه بخوای پیش خانوادهت باشی مشکلی نداره، بعدا همو میبینیم.
پسفردا مامان و بابا میومدن. من باید مثل یه دختر خوب پیشنهاد ندا رو رد میکردم و در انتظار خانوادهم مینشستم و سال تحویل رو با خانواده عزیزم میگذروندم!
اما بهجاش سریع به ندا گفتم:
- نه مشکلی نیست میام، آدرسو واسم بفرست.
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
هم خیلییی متفاوتن هم خیلیییی شبیهن، نمیدونم چجوری توضیحش بدم😭
۲۲ ساعت پیشAyriana
0این مهمونیه بوی دردسر میده قشنگ.. قشنگگ از دور چراغ قرمز میزنه شادی و آتش هم اونجان.. جاان چه شودد پس😔😂✨
۲۴ ساعت پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
😁😔
۲۲ ساعت پیشAyriana
0پارسا بچم حتی این جا هم از نیش ناش بودنش صحبت میشه😔😂 آخی غیرتی هم شده رد فلگ گوگولی✨
۲۴ ساعت پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
اینجا همونجاست تو نهان نیلی که پارسا برای اولین بار ظاهر شد، شب چهارشنبه سوری و...
۲۲ ساعت پیشAyriana
0ای لعنت من همش احساس میکنم یهو الان یه چیزیو که نباید اسپویل میکنم😂😭
۲۴ ساعت پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
نهههه نگران نباش😭😂
۲۲ ساعت پیشAyriana
0آخی خواهرا هم که چقدر شباهت شخصیتی دارن باهم آخیی😔😂
۲۴ ساعت پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
خیلیییییی😔😂
۲۲ ساعت پیشAyriana
0عرشیا همون شایانه، نه؟ وای چقدر غیر آشناست واسم ببخشید😂😭
دیروز
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
آرهههه واسه منم اوایل اینطوری بود، یکم بگذره اوکی میشه
۲۲ ساعت پیشترنم
0وقتی بفهمه که بچه واقعیشون نیست خیلیم خوشحال میشه چون انگار از دست خانوادش فراریه
دیروز
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
🤷🏻♀️
دیروزترنم
0ملودی چرا انقد از پدر و مادرش و البته آتش متنفره؟
دیروز
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
باید ببینیم👀
دیروزترنم
0عرشیا چه مهربونه ولی حیف برادر واقعیش نیس
دیروز
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
🥲
دیروزترنم
0واو یعنی آتش تو اون مهمونی هس؟😭
دیروز
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
معلوم نیست🤷🏻♀️
دیروزترنم
0شادی که ماشین باز این یکیم هنرمند..ترکیب این دو خوشگله🛐🛐
دیروز
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
🛐🛐🛐
دیروزترنم
0پارسا و نیلی تو نهان نیلی😍
دیروز
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
آرهههه😁
دیروزنیلو
0من بعضی از شخصیتای نهان نیلی به جز نیلی و پارسا یادم رفته🤦🏻 ♀️😂🥲
۲ روز پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
🥲
۲ روز پیشBiti
0,حس میکنم تو این مهمونی قراره با شادی روبه رو شه
۲ روز پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
🤷🏻♀️
۲ روز پیشSarvin
0الان از اون مامان بابایی که میگفتن همون مامان باباییه که درواقع مامان باباعه واقعیه ملودی نیستن؟؟ و چرا انقدر ازشون بدش میاد؟
۲ روز پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
آره مامان و بابای واقعیش نیستن
۲ روز پیش
لطفا صبر کنید...

Ayriana
0ولی ترکیب ملودی و شادی خیلی نازنازیه.. متفاوتن خیلیی ولی قشنگم به نظر میان با هم مطمئنم😂😔