پارت یک :
'شادی'
دود سفید رنگی تو فضا پخش شده بود.
تو پسزمینهی آهنگی که پخش میشد، صدای ماشینا و همهمهی جمعیت شنیده میشد.
هوا تاریک بود اما امشب پیست علاوهبر لامپهایی که نورانیش میکردن، پر از شعلههای آتیشی بود که به مناسبت چهارشنبهسوری روشنشون کرده بودن.
کنار آیدا وایستاده بودم و داشتم راجب مسابقه امشب باهاش صحبت میکردم.
مسابقهای که قرار بود امشب بین من و مهبد، بخاطر شرطی که چند شب پیش گذاشته بودیم باشه؛ اما مهبد امشب خیلی یهویی گفت حالش خوب نیست و نمیتونه باهام مسابقه بده و به جاش قراره با دوستش مسابقه بدم!
با خنده به مهبد که اون طرف جاده، کنار دوستاش وایستاده بود نگاه کردم و خطاب به آیدا گفتم:
- این همونی نبود که چند شب پیش برامون شاخ و شونه میکشید؟
آیدا برعکس من اصلا نمیخندید و با دقت بهشون نگاه میکرد. با شک گفت:
- عجیب نیست یهویی همچین تصمیمی گرفته؟ این دوستشو که قراره تو مسابقه شرکت کنه رو من اصلا تا حالا ندیدم!
به پسر قد بلندی که کنار مهبد وایستاده بود و کت چرم مشکی تنش، به شدت مناسب فضای امشب بود نگاه کردم. موهای نسبتا بلند مشکی داشت و نگاهش روی ما بود.
شونهای بالا انداختم و گفتم:
- نه بابا ترسیده ضایع بشه. همیشه با اعتماد به نفس میگه دخترا رانندههای خوبی نیستن، ترسیده اگه ببازه بهش بگن از یه دختر باخته. البته با توجه به مسابقه دیشب این ترس کاملا طبیعیه!
دیشب یه مسابقه بین آیدا و با یکی از بچهها که اتفاقا از دوستای مهبد بود، بود و آیدا تو مسابقه برنده شد.
حالا مسابقه آیدا چه ربطی به من داره؟
من و آیدا از بچگی با هم تمرین میکردیم، مربیمون یه نفر بود، تنها رانندههای دختر این پیست بودیم و توی تمام مسابقات تیمی، همتیمی بودیم. بر این اساس هر بُرد یا باخت آیدا برای منم نوشته میشد و همینطور برعکسش.
آیدا باز خواست با دلایل فیلسوفانه بگه این کارشون مشکوکه که صدای رها ساکتش کرد.
- دخترا.
با شنیدن صداش هر دو نفرمون به عقب برگشتیم و به اون که داشت به طرفمون میومد نگاه کردیم.
یه زن چهل ساله بود اما چهرهش از سنش خیلی جوونتر میزد، خب بالاخره شوهر نداشته باشی همین میشه!
به شدت قدش بلند بود و هیکل قشنگی داشت.
موهاش کوتاه و مشکی بود و به پوست گندمیش و چشمای مشکیش میومد.
با دیدن خط چشم تیزش، یه لبخند رو لبم نشست. از زمانی که تو یازدهسالگیم دیدمش این خط چشم رو همیشه داره.
این زن الگوی زندگی من بود.
یه راننده خیلی خفن که تا قبل از من و آیدا تنها زن اینجا بود. البته حتی اینکه من و آیدا اینجا هستیم هم بخاطر رها بود، مربیمون!
جلومون وایستاد. اول یه نگاه گذرا به پشت سرمون انداخت و بعد به ما نگاه کرد و گفت:
- جریان چیه؟ چرا لحظه آخر راننده رو عوض کردن؟
من شونههامو بالا انداختم اما آیدا گفت:
- ما هم نمیدونیم جریان چیه، ولی بنظر من قضیه یکم بوداره!
کلافه به آیدا نگاه کردم و گفتم:
- کارآگاه بازی رو بذار کنار آیدا.
رها به من نگاه کرد و گفت:
- حق با آیداس اما الان مسئله ما این نیست. تو قراره با یه راننده که هیچ شناختی ازش نداری مسابقه بدی. درسته این مسابقات رسمی نیستن اما برای تو و آیدا که زیر ذرهبینید هر مسابقه رسمی و غیر رسمی مهمه. بُرد تو اینا راه شما رو برای رسیدن به مسابقه اصلی باز میکنه.
یکم مکث کرد و با تأکیدی که هم تو نگاهش به من دیده میشد و هم توی صداش مشخص بود گفت:
- شادی، شرکت تو این مسابقه خیلی برات ریسکیه، شرکت نکردنشم برای تو ریسکه! میخوای چیکار کنی؟
لبخندی به روی رها زدم و گفتم:
- عشقم من شرکت میکنم!
سری تکون داد و گفت:
- به من بود میگفتم شرکت نکن اما هرجور خودت میخوای. فقط حواست باشه، وقتی شرکت میکنی فقط باید ببری، گزینه دیگهای وجود نداره!
چشمکی بهش زدم و گفتم:
- نگران نباش خوشگله.
دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد چون صدای گزارشگر که داشت جو میداد و شروع مسابقه رو اعلام میکرد، از بلندگوها پخش شد.
تو جایگاه فقط دوتا ماشین بودن که یکیشون مشکی بود و یکیشون قرمز.
ماشین قرمز، ماشینی بود که قرار بود من باهاش مسابقه بدم، درواقع این ماشین مال رها بود و هم من و هم آیدا ازش استفاده میکردیم.
دستی برای رها تکون دادم و به سمت ماشین رفتم. البته آیدا تا لحظهای که در ماشین رو باز کردم داشت کنارم راه میرفت و بهم گوشزد میکرد چیکار کنم.
دستامو رو شونههای آیدا گذاشتم و گفتم:
- نگران نباش عشقم، شاید باورت نشه اما این اولین مسابقه من نیست!
دوست داشتم صدای قشنگ آیدا رو بشنوم، اما بهجاش صدای نکرهی مهبد رو شنیدم:
- حق داره نگران باشه، به پا نچایی!
سرمو برگردوندم سمتش. با پوزخند یه نگاه به سر تا پاش انداختم و گفتم:
- فعلا اونی که چاییده و از ترس جا زده تویی!
و در جواب فحشی که داد فقط انگشت وسطمو بهش نشون دادم.
آیدا آروم گفت:
- مراقب باش.
و بعد رفت پیش رها.
پشت فرمون نشستم و منتظر شدم شمارش معکوس تموم بشه و دختری که یکم جلوتر و بین دوتا ماشین وایستاده، شروع رو اعلام کنه.
تو اون لحظه یه نگاه گذرا اول به آیینه جلو و خودم انداختم و بعد به راننده غریبهای که قرار بود باهاش مسابقه بدم.
همون لحظه نگاه پسر هم به سمت من چرخید. نمیدونم تو چهرهم چی دید که اول ابروهاشو بالا انداخت و بعد یه نیشخند زد.
نتونستم بیشتر از این به نگاهش توجه کنم چون مسابقه شروع شده بود.
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
😁😭
۲۲ ساعت پیشAyriana
0ری زا زن خیلی خوشحالم که برگشتیی..😭😂✨
دیروز
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
وای منممممممم😭
۲۲ ساعت پیشAyriana
1نیشخند آخ امان از این نیشخند ها که این پسرا میزنن فکر میکنن خیلی جذاب میشن.. ول کن بابا شبیه سکته ایا میشی مرد مومن😔😂
دیروز
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
از حق نگذریم کیارش اینجا تو ذهن من خیلی جذاب بود😔🎀
۲۲ ساعت پیشAyriana
0خب خب بریم که به بانوی جدید تعظیم کنیم.. شادی خیلی گاده😭✨
دیروز
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
خیلییییی خوبهههه😭🛐
۲۲ ساعت پیشAyriana
0شادی پر قدرت شروع کردهه.. پرقدرتم احتمالا به صاف کردن دهن این پسرای ترسوی مامانی ادامه میده🤭😂
دیروز
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
😁🙂↔️
۲۲ ساعت پیشAyriana
0خیلی خبب، بریم ببینیم اینسری قراره هووی کی باشیمم😔😂
دیروز
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
🤣😔
۲۲ ساعت پیشترنم
0مهبد جان هیچی بهت نمیگم چون قرار بعدا فرزاد یا اتش تلافی کنه😒
دیروز
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
نیازی به فرزاد و آتش نیست، شادی خودش همه رو حریفه🙂↔️
دیروزترنم
0اول رمان با ایده جدید و خفنی شروع شده "مسابقه ماشین" 😭
دیروز
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
😭🥹
دیروزترنم
0شادی دختر مورد علاقم😭😭
دیروز
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
😭🛐
دیروزنیلو
1عشقم خوش برگشتی😭🎀❤️
۲ روز پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
مرسیییییی😭🎀❤️
۲ روز پیشمارال
1به نظر که داستان جالبی باشه پس با قدرت میریم که ببینیم ادامش چی میشه☺️
۲ روز پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
😁🙂↔️
۲ روز پیشBiti
0اوو عالیعع بازم آتنا جونن
۲ روز پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
عشقممممم
۲ روز پیشملکه ی دلقک
0عوا سلام بانوو..ورود دوبارت رو به دنیای رمان تبریک عرض میکنم🎀✨️(از همین اول شادی رو میپسندم ..)
۲ روز پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
مرسییییییی😭🎀
۲ روز پیشSarvin
0از رها خیلی خوشم اومد وایب خوبی ازش میگیرم🫠🫠
۲ روز پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
خیلی خفنههههه
۲ روز پیشSarvin
0ولی آتنا بالاخره رنسانس منتشر شد🫠😭😭💖
۲ روز پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
بالاخرههههههه😭🥹🩷
۲ روز پیش
لطفا صبر کنید...

نیلا
0خیلیم عالیی😭