لیست کلیه پارتهای رمان رنسانس هفده سالگی : پارت های 21 تا 35
تعداد کل پارت های منتشر شده : 35
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 21
آتش به دیوار تکیه داده بود و زل زده بود به ملودی. نزدیکش شدم و با شیطنت گفتم: - نیما همینطوری از اینکه من باهات دوستم عصبی میشه. اگه بفهمه تو رو ملودی کراش زدی بی برو برگشت سکته میکنه! سرشو تکون داد و گفت: - با اینکه اذیت کردن نیما خیلی حال میده اما نه...من از ملودی خوشم نمیاد. - گوشای منم مخم...
بروزرسانی در : ۴۱ روز پیش
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 22
همزمان نگاه من و آیدا برگشت سمتش. نگاه آیدا واقعا ترسناک بود و خیلی خوشحال بودم که اون نگاه سمت من نیست. با لحنی که از خشم میلرزید گفت: - چی گفتی؟ کیارش بدون اینکه ذرهای از موضعی که داشت عقب بکشه، دستاشو تو جیباش گذاشت و خیلی پررو گفت: - گفتم منم میام. آیدا نفس عمیقی کشید و حدس زدم این کارو انج...
بروزرسانی در : ۳۸ روز پیش
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 23
منم ناچار پیاده شدم و همراه با کیارش دویدیم سمت جایی که آیدا رفته بود. وقتی رسیدیم کنار آیدا، سامان رو افتاده رو زمین، درحالی که با طناب به صندلی بسته شده بود دیدم. لبش پاره شده بود و خون زیادی ازش رفته بود. تمام صورتش زخمی و کبود شده بود و دوتا مرد که از قیافهشون مشخص بود شرخرن بالای سرش وایستا...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 24
فکر میکردم بعد از اتفاقات دیشب عرشیا و شادی دیگه کاری به هم ندارن و فقط واسه هم اخم و تخم میکنن. اما زهی خیال باطل. شادی خیلی جدی قصد داشت عرشیا رو سکته بده. این رو وقتی فهمیدم که سر میز صبحانه گفت: - ملودی شماره نیکا رو برام میفرستی؟ قبل از اینکه من چیزی بگم عرشیا گفت: - شماره نیکا رو میخوای...
بروزرسانی در : ۳۴ روز پیش
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 25
لباسامو عوض کردم و وارد سالن شدم. یکم بعد آرام و نهال و نیایش اومدن تا به مامان کمک کنن. بهار که خونه نبود یه ساعت بعد اومد اما شادی دقیقه ده دقیقه قبل از اومدن مامان و بابا و عرشیا برگشت و کلی غر شنید اما فکر نکنم اهمیتی بهشون بده. تمام مدت که منتظر اومدنشون بودم استرس داشتم. میترسیدم اتفاقی بی...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 26
پشت سر شادی و بهار راه افتادیم. چند دقیقه بعد رسیدیم به یه زمین چمن. دور تا دورش حصارکشی شده بود. تعداد زیادی پسر تو زمین داشتن گرم میکردن و بینشون آتشو که داشت با توپ رو پایی میزد رو خیلی راحت تشخیص دادم. بیرون از حصار نیما و اشکان و نیکا رو دیدم که داشتن با هم صحبت میکردن. شادی و بهار هم با ...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 27
برگشتم سمت عرشیا و نگران نگاهش کردم. تمام صورتش از خون پر شده بود. نیکا برعکس اون چهار نفر که اصلا حال عرشیا براشون مهم نبود نگاهش به عرشیا بود اما هیچ خندهای نداشت. یه جور دو دلی تو نگاهش بود. با دستمال کاغذی یکم خونهای روی صورتش رو پاک کردم و وقتی یکم وضعیتش بهتر شد، با چشمام دنبال جایی گشتم ...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 28
رها از سن کم رانندگی میکرد و تو مسابقات شرکت میکرد و اون زمانها هم هنوز این کارو انجام میداد. آیدا هم با دیدنش به رانندگی علاقه پیدا کرده بود و رها بهش آموزش میداد. منم وقتی فهمیدم رها به آیدا رانندگی یاد میده کلی اصرار کردم و بعد از چند هفته کار کردن رو مخش تونستم راضیش کنم به منم یاد بده. ...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 29
چند هفته از مسابقه گذشته بود و بالاخره امتحاناتم تموم شده بود و تعطیلات تابستون شروع شده بود. آیدا بدهی سامان رو صاف کرده بود و رابطهش با کیارش مثل کارد و پنیر بود. آیدا کلا از کیارش خوشش نمیومد و حالا که کیارش سامان رو کتک زده بود رابطهشون خیلی بدتر از قبل شده بود. برعکس اونا رابطه من و کیارش ...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 30
نمیدونم چرا اما حس میکردم جو خیلی سنگین شده بود. انگار بابای فرزاد هم حسش کرد که سعی کرد با شوخی کردن فضا رو عوض کنه. - شما جوونا چرا نشستید ور دل ما پیر پاتالا؟ برید دنبال بازی خودتون. نازنین هم به طبقه بالا اشاره کرد و گفت: - سالن بالا رو برای شما آماده کردم. به ناچار از رو مبل بلند شدم و همر...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 31
'ملودی' دعوت شده بودیم خونه بهمن. از لحظه اولی که اومده بودیم یه حس معذب بودن داشتم اونم بخاطر نگاه بهار بود. جوری بهم نگاه میکرد که حس میکردم...اضافه و مزاحمم. میدونستم رابطهش با شادی خیلی نزدیکه و بهترین دوستای همدیگهن و چون اومدن من باعث شده بود شادی بره، ازم بدش میومد. فکر میکرد من اومد...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 32
'ملودی' با چشمای به خون نشسته به اون عوضی که از وقتی منو دیده با نیش باز بهم نگاه میکنه نگاه کردم. فکر میکردم قراره با سفر به کیش چند روز این آشغال عوضی رومخ رو که وقتی لحظه اول منو دید بهم چشمک زد و گفت: - چطوری طلایی؟ رو نبینم اما شادی جون با شرایطی که برای اومدنش به کیش گذاشته بود تمام نقشه...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 33
'شادی' بعد از شام درحالی که موهامو گوجهای و نامرتب بالای سرم بسته بودم و یه تیشرت گشاد که از یه طرف شونهم افتاده بود پایین و پیژامه چهارخونه قرمز مشکی محبوبمو پوشیده بودم، دوتا لیوان آب از آشپزخونه برداشته بودم و داشتم میبردم بالا و مواظب بودم بدون حادثه از پلهها بالا برم. وقتی بالاخره پلهها...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 34
'آتش' اشکان کنارم نشسته بود و بیتوجه به همه داشت با گوشیش گیم میزد. نیما هم اون طرفم نشسته بود داشت با تلفنش کار میکرد متأسفانه عرشیا هم روبهروم نشسته بود و مدام نگاه خصمانهای بینمون رد و بدل میشد. پارسا داشت تلویزیون میدید، فرزاد هم داشت کتاب میخوند. همه یه جوری خودشونو سرگرم کرده بودن به ...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان رنسانس هفده سالگی - پارت 35
از زمانی که یادم میاد عاشق این بودم که چیزهای مختلف درست کنم. اوایل کاردستی درست میکردم و وقتی تو ده سالگی تو تلویزیون یه دخترو دیدم که با گل مجسمه درست میکرد به مامان اصرار کردم میخوام یادش بگیرم و اونم منو تو کلاسی که مخصوص بچهها بود ثبت نام کرد. اوایل خیلی از این کار لذت میبردم و حس خیلی ...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
- 1
- 2
