دوست داشتی؟
رمان زخم پاییز اثر معصومه آبی

رمان زخم پاییز

  • زبان فارسی
  • 68.9K 👁
  • 131 ❤️
  • 58 💬

خلاصه رمان :

قصه ی زخمِ پائیز داستانِ راهیِ . . . پسرِ جوونِ قصه مون که زندگیِ عجیب و شاید آرومی داره . اما راهی رو باید شناخت . . و وقتی شناختینش شاید تعجب کنین ! راهی با همه ی چیزهایی که داره ، خیلی چیزها نداره ! راهی از خیلی چیزها خسته اس . . و کاری کرده که اگر بفهمن اطرافیانش ، احتمالا باهاش خیلی خوب برخورد نمیکنن! راهی رو میخوایم همراهی کنیم تو زندگی اش . با فرازها ، فرودها ، تنهایی ها ، تبعیض ها ، مشکلات ، عشق ، خنده و زندگی . . . و ناباوری ! این داستان تمِ آرومتر و مهربونتری داره نسبت به رمان های قبلی ام . نه اینکه سختی نداشته باشه ولی خیلی ملایم ترِ .

قسمتی از متن رمان زخم پاییز

و مادر بود که اشکِ گوشه ی چشم را با دست گرفت .
عصبی به رهام نظر افکندم ، شرمنده بود . . .
حق داشت که مرا آگاه کند ، تنها کاری بود که می توانست انجام دهد ، اما کمی دیر اقدام نمود !
زبان رویِ لب کشیدم ، که مادر با بغض گفت :
- میترسم یه بلایی سرت بیاد . یه بار غفلت کردم و از شنیدنِ صدات چند سال محروم شدم . نمیخوام این بار . . این بار دیگه . .
و های هایِ گریه را سر داد . .
نفس نفس زنان برخاستم ، تمامِ گفته ها و تمرین ها برایِ آرامش را از یاد بردم ، و با صدایی بالا رفته گفتم :
- مـ . . . مـ . . . من خّـُ . . خـُ خـُ . . . خـودم می . . . می تونم !
و خدا می دانست چه عذابی کشیدم با کلماتی که سر ناسازگاری داشتند !
اما کاسته نشد از صدایِ گریه ی مادر و اوج هم گرفت !
و نتیجه ای شد دستِ پدر برابرِ پیشانی .
کلافه و با عصبانیت جمع را ترک کردم . . .
پله ها را تا رسیدن به خانه ی کوچکِ خود با حرص زیرِ پا می کوبیدم !
هنوز دست بر دستگیره نگذاشته بودم که رهام بازویم را محکم گرفته و مرا به سمتِ خود کشید :
- راهی . . . به خدا من نمیخواستم بگم . از دهنم در رفت . . .
با صورتی سرخ و نگاهی بیرون زده در صورتش فریاد سر دادم :
- دسـ . . دسـت . . . اَ . . اَ . . . اَ اَ . . . . از سرم . . بردار !
حالِ خرابم را که دید ، سرم را بی معطلی به سینه چسباند و ب*و*سه ای بر موهایم نشاند :
- ببخشید !
همین !
او که نمی دانست چه دردی در تنم ریشه می دواند ، وقتی زبانم نمی چرخد و در خروجِ کلمات یاری ام نمی دهد . . .
او چه می دانست من هر چه که می کنم ، تنها برایِ اندک موفقیتی در بهبودِ احوالم است . . .
دست بر شانه ام کشید :
- میدونم اون دفعه که داشتی باهام درباره ی کامپیوتر حرف می زدی و پری به لکنتت خندید ناراحت شدی . می دونم به خاطر همون این مدت دوباره ساکت شدی . ولی ببخشید . واسه همه چی ببخشید . هنوز عادت نکرده آخه .
رهامِ ساده دل نمی دانست بودنِ پری کنارش ، چه زجری برایم دارد !
او خیلی چیزها نمی دانست . . . !
*****
فکر می کردند در خواب به سر می برم و نمیشنوم سخنانشان را .
اگر نقص هایم یک به یک صف کشیده بودند به دنبالِ هم ، حداقل تواناییِ شنیدنم بیش از آنها بود !
صدایِ ریما به راحتی قابلِ شنیدن بود :
- آخه این که نمیشه مامان . راهی بیست و هفت سالشه . تا کِی میخواین محدودش کنین ؟ اونم زن میخواد ، زندگی میخواد ، اینکه نشد که !
در خانه باز بود ، بی شک از نگرانیِ همیشگیِ مادر که می ترسید اتفاقی بر من واقع شود و او متوجه اش نگردد .
مادرم عصبی تر از چند روزِ گذشته کلمات را به سمتِ خواهرم پرتاب می کرد . :
- هیس ! الان میشنوه . چه خبره انقدر بلند بلند داری حرف میزنی.
ریما هم گویی کلافه بود که با صدایی خسته گفت :
- از کارایِ شما . آخه چرا عصبانی اش میکنین وقتی میدونین تحمل نداره هی عین این بچه ها دنبالش بیفتین و بگین این کار رو بکن ، اون کار رو نکن . اینطوری برو که اذیت نشی ، اونطوری نرو که بهت آسیب میرسه . از اونور اون رهامِ بدبخت رو هم لنگ به هوا نگه داشتین .
مادر با تمسخر پاسخش را داد :
- پس بگو . آقا داداشت شیرت کرده . بحثِ بچه ام ، راهی نیست که . بحثِ رهام خانِ که فکر کرده من نمیفهمم . خرم . اونا همینطوری اش هم زن و شوهرن . نیازی نیست براشون عروسی بگیریم . دستِ عروس خانمش رو بگیره ببره سرِ خونه زندگی اش!
چشم هایِ تارم را به سقف دوختم و سعی کردم بی توجه باشم به باقیِ حرف هایشان اما حالا آنقدر بلند بود صدایشان که حتی از پسِ درِ بسته نیز قابل شنیدن باشد چه رسد درِ باز !
ریما به مانند همیشه که در هنگامِ خشم ، شخصِ مقابل را به رگبار می بست ، لب گشود :
- چه ربطی داره آخه ؟ دو تا پسرِ بزرگ دارین واسه هیچکدومشون آستین بالا نمیزنین . اینکه نشد که . آخه چرا این بچه ها رو تحتِ فشار میذارین ؟ با این کار میخواین راهی رو بیارین پائین دیگه . بابا ؛ میگه من نمیخوام تو این خونه زندگی کنم . اون یه نصفه واحد مالِ راهیِ . میگه من یه خونه میگیرم و بعدش یه کمکی بهم بکنین عروسی ام رو بگیرم . آخه بابا که ندار نیست . دستش به دهنش میرسه . پس چه دلیلی میتونه داشته باشه جز اینکه میخواین راهی رو بکشین از اون خونه بیرون و بیارین پیشِ خودتون ؟ مادرِ من نمیخواد ! راهی اینو نمیخواد . رهام میتونه خیلی راحت یه خونه بگیره و یه جشن کوچیک و جمع و جور و بره سر زندگی اش. ولی نمیخواد شما ناراضی باشین . ای بابا . . حتما باید انقدر این دو تا رو با این تبِ تند تو این خونه نگه دارین که عروستون شبِ عروسی شکمش پر باشه ؟ اون راهیِ بیچاره رو هم هی عذاب بدین با این کاراتون . خودش کم غصه داره ، کم نگرانی داره . شما بیشترش کن مامان خانم . اینو به اون بابامون هم بگو که هی پشتِ گوش میندازه حرفِ ما رو . هم من هم اون رویایِ بیچاره که مونده از دستِ شما سر به کدوم بیابون بذاره . اون سیاوش هم نمیاد که یه عروسی بگیره ببرتش سرِ خونه و زندگی اش راحت شه از دستِ شما .
حرف های ریما ، واو به واو ، سرشار از درد و آزار بودند . . .
به پهلو شده و پا درونِ شکم کشیدم ولی مگر از گوشم بیرون می رفت کلماتش ؟
نشستم و دست بر پیشانی فشردم . . .
هق هق های مادر به مانند مته ای عمل می کردند و دیواره های مغزم را سوراخ !
به سختی سخن گفت ، تازه مانندِ من ! :
- من . . . من . . . من چی کا . . . کار کنم ؟ . . . . دلم . . . خو . . . خونه . . .
پوزخندی زدم . . .
برخاستم و لباس از تن بیرون کشیدم ، به سمتِ در رفته تا محکم ببندمش که بدانند من حداقل کر نیستم !
با صدایِ لرزانی ادامه داد :
- دلم کبابه براش . این جگرم خونِ . نمیدونم اون بالا ، تو اون تنهایی چی فکر و خیال میکنه با خودش . همه اش میگم نکنه کار دستِ خودش بده . . . . وقتی میبینه همه ی هم سن و سالاش سروسامون گرفتن ، خب غصه میخوره بچه ام .
پیشانی به چهارچوبِ در تکیه زدم ، کاش انقـدر حدِ نگرانی را نمی گذرانند که به عنوانِ مهاجم بشناسمشان!
ریما بعد از سکوتی کوتاه ، با لحنی دلداری دهنده گفت :
- خب براش زن بگیرین . . . . این همه ناراحتی نداره که .
مادر کلافه و عاصی ، با کمی چاشنیِ ناامیدی گفت :
- برم درِ خونه ی کیو بزنم بگم دخترت رو بده به پسرِ من ؟ حتی الان همین هومن فسقلی که هنوز ریشش شبیه بزِ ، راحت تر میتونه زن بگیره تا راهی . بگم چی ؟ پسرم چی داره ؟ سلامت جسم داره ؟ آخه اینکه چشم درست و حسابی نداره ، حرف که نمیتونه بزنه ، انگشت که نداره . . آخ الهی مادر قربونش بره . . خدا منو ببخشه . . . خدا منو ببخشه . .
پشیمان شدم از کوفتنِ طبلِ بیداری ام ، آهی کشیدم .
به آهستگی در را بسته و راهِ حمام در پیش گرفتم . . .
آب که بر سر و رویم ر*ق*صید ، چشم بستم . .


بیشتر بخوانید
4.6 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 131 رای
5 ★
63%
4 ★
33%
3 ★
4%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان زخم پاییز

  • آیلی

    0

    هنوزنخوندم تازه شروع کردم به نظرمیرسه داستان جذابی داشته باشه اما حیف ک نگارشش اصلا جذاب نیست مثلا مادر پشتش رانشانمان دادو رفت کجاش قشنگه؟ والی آخر

    ۲ ماه پیش
  • مهناز

    0

    سلام بسیار موضوع زیبایی داشت قلم نویسنده هم عالی بود احسنت

    ۵ ماه پیش
  • ...

    1

    من زیاد خوشم نیومد ، از خانم آبی شوره زار رو بیشتر دوست داشتم

    ۷ ماه پیش
  • سمانه

    1

    رمان خوبی بود با داستانی جدید.فقط اینکه فکر نکنم مردم دیگه اینقدرام بدجنس و سنگ دل باشن که از یه معلول بخندن و از جامعه تردش کنن!

    ۱۰ ماه پیش
  • سارا

    1

    اولش یخورده فکر میکنین خیلی ادبی حرف میزنه و سخته خوندنش ولی به وسطاش که برسی اصلا یک درصدم ادبی بودنش معلوم نمیشه درکل خیلی قشنگ بود ارزش خوندن داشت

    ۱۲ ماه پیش
  • مینو

    2

    بسیار جذاب و زیبا و تاثیر گذار،هم گریه کردم و هم خندیدم و جاهای زیادی از رمان، خدا رو برای داشته هام شکر کردم و نگاهم نسبت به افرادی که معلولیت یا مشکل جسمی دارن تغییر کرد و تصمیم گرفتم با احترام زیادی باهاشون برخورد کنم

    ۱ سال پیش
  • فرشته

    1

    داستان فوق العاده زیبا بود و من لذت بردم از این نگارش و صد البته روند داستان. اول به نظر رسید موضوع بیش از حد کش دار شده اما تا آخر بخونید پشیمون نمیشید. واقعا از نویسنده بابت این رمان زیبا تشکر میکنم.

    ۱ سال پیش
  • امنه

    1

    سلام عزیزم رمان خیلی قشنگی بود لذت بردم توصیه می کنم بخونید

    ۱ سال پیش
  • رها

    2

    نگارش خوبی داشت و داستان جذابی ...

    ۱ سال پیش
  • نگار

    1

    اوووف داستان به این قشنگی ولی شیوه نوشتاری افتضاح تا قسمت پنج خوندم ولی دوست ندارم بقیشو با این طرز نوشتن بخونم اعصاب آدم خط خطی میشه

    ۲ سال پیش
  • نیاز

    0

    با اینکه رمان خوبی به نظر میرسید ولی اینقدر از کلمات کتابی استفاده کرده بیشتر از پنج دقیقه قابل تحمل نبود بازم از نویسنده ممنون 🌹

    ۲ سال پیش
  • زری

    0

    کمککک یه رمان دیگه از این نویسنده بود فکر کنم که اسم دختره ترانه بود و با بعد پسره عقیم بود و بچه دار نمیشدن اسمش چی بود

    ۳ سال پیش
  • مهلا

    2

    جایی نرو بود فکر کنم

    ۳ سال پیش
  • ملیکا

    2

    جایی نرو

    ۲ سال پیش
  • اوا

    1

    عالی بود قلم نویسنده واقعا آدمو جذب رمان میکرد

    ۳ سال پیش
  • ملیحه

    1

    ممنون از نویسند خوب رمان همه چی عالی بود نمیدونم چی بگم هرچی از خوبیش بگم کم گفتم توصیه میکنم صبوری به خرج بدین و وقت بذارید تا اخر بخونید ارزش شو داره

    ۳ سال پیش
  • پسته خندان

    1

    موضوع عالی ،نگارش عالی،متن عالی،توصیف برای مخاطب عالی،بدون غلط و با معنی و مفهوم ،خدا قوت

    ۳ سال پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️