رودولایت به قلم زهرا خزائی
پارت ششم :
لبهام لرزید، خیره به دیوار زمزمه کردم:
– نمیدونم رونا... فقط میدونم یه چیزی بینشون پنهونه... یه چیز خیلی گنده...
رونا سکوت کرد، بعد نرمتر گفت:
– باشه... شنیدیش، گریهت رو کردی، حالا باید آروم بشی. هرچی باشه، رهاب با یه زنگ ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...
