رودولایت به قلم زهرا خزائی
پارت هشتم :
داشتم با نگاهم ازش عکس میگرفتم که یههو گفت:
– راستی، ازتون یه چیز میخواستم.
برگشتم سمتش.
– بفرمایید.
لبخند ظریفی زد، همون لبخندی که مرز بین جذابیت و به فنا رفتن من بود:
– اون انگشتری که طراحی کرده بودید یادتونه؟
– کدوم؟ رودولایت؟
– آره، همون.
مکث کرد، بعد بیرحمانه گفت:
– میخوام گردنبندش رو هم طراحی کنید. میخوام بدم به پارتنرم. خیلی از انگش
لطفا صبر کنید...