رودولایت به قلم زهرا خزائی
پارت سیزده :
– تازه میگفت قصدم جدیه. میخواد بیاد خواستگاریت.
لحنش عوض شد. یه ذره، فقط یه ذره، شبیه حسادت توش بود.
– خوبه. زود با هم مچ شدید.
اینکه فهمیدم داره حسودی میکنه، یه موجِ گرمِ خوشحالی بهم دست داد.
همیشه از اینکه نمیتونستم احساساتم رو کنترل کنم، بدم میاومد.
ولی الان... الان که رهاب داشت اینجوری میگفت، حس میکردم دارم موفق میشم.
لطفا صبر کنید...
