رودولایت به قلم زهرا خزائی
پارت نوزده :
ایستادم.
نفس عمیقی کشیدم.
دستش صاحبانه هنوز دور مچم بود...
آروم چرخیدم طرفش.چشم تو چشمش شدن و گفتم:
– چیه؟
صدام میلرزید اما بلند بود.
– چی از جونم میخوای رهاب؟ ولم میکنی یا نه؟
دستم رو کشیدم اما ول نکرد.
– اومدی همهجا رو بههم ریختی که چی؟
فکش قفل بود و نگاهش برق میزد.
اون مدل برق که یا بوسه پشتشه… یا آتیش.
– چی ش
لطفا صبر کنید...
