لیست کلیه پارتهای رمان رودولایت : پارت های 21 تا 34
تعداد کل پارت های منتشر شده : 34
-
رمان رودولایت - پارت 21
رونا پلک زد. بعد یکی دیگه. بعد کامل از جاش نیمخیز شد. – برگام ریخته! دستش رو گذاشت روی سینهش. – کایلا تو حالت خوبه؟ تب داری؟ فشار افتاده؟ مغزت اکسیژن کم گرفته؟ – مسخرهبازی درنیار. – مسخره؟! صداش رفت بالا. – تو همین الان از یه دعوای جهنمی اومدی بیرون، اونوقت تصمیم گرفتی بری تو...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان رودولایت - پارت 22
رساوین سرش رو کج کرد و با همون لبخند زهرآگین، گوشهی لبش بالا رفت. – نکنه برای امثال توعه؟ رهاب لحظهای خشکش زد، اما خیلی زود اخماش تو هم رفت. با حرکتی عصبی دستش رو لای موهاش کشید و غرید: – اشتباه فکر نکن. چند قدم عقب رفت، انگار میترسید بیشتر بمونه و واقعا گلوی برادرش رو فشار بده. _من فقط...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان رودولایت - پارت 23
برای چند ثانیه سکوت بینمون افتاد. نفسهام تند شده بود و قلبم محکم میکوبید. – تو از کجا میدونی؟ فکش منقبض شد. – چون میشناسمش. – خب به من چه ربطی داره؟ – ربطش اینه که داره دور و بر تو میپلکه! با حرص خندیدم. – نکنه حسودی میکنی؟ چشمهاش تیرهتر شد. چند لحظه فقط زل زد بهم. اونقدر عمی...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان رودولایت - پارت 24
همهچی برای چند ثانیه ساکت شد. حتی صدای نفس کشیدن خودمم میشنیدم. چشمهام با شوک روی رساوین قفل شده بود و مغزم انگار هنگ کرده بود. این روانی دقیقاً داشت چیکار میکرد؟! بابا اما... بابا یهدفعه اونقدر جدی شد که حتی منم ناخودآگاه صاف ایستادم. نگاهش سنگین افتاد روی رساوین. اون مدل نگاههای...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان رودولایت - پارت 25
سکوت سنگینی افتاد توی کوچه. اونقدر سنگین که صدای دور موتور ماشینها از خیابون اصلی هم واضح میاومد. بابا نگاه سردی بین اون دوتا چرخوند. بعد خیلی محکم و شمرده گفت: – من فقط یه بار میگم. هم من، هم رساوین، هم رهاب ناخودآگاه ساکت شدیم. بابا قدمی جلو اومد. اون ابهت همیشگیش وقتی عصبانی میشد...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان رودولایت - پارت 26
کایلا اسم رهاب روی صفحه افتاده بود. و قلب من احمقانهتر از همیشه میکوبید. انگار نه انگار چند دقیقه پیش سرش داد زده بودم... نه انگار بابام تازه گفته بود ازش خوشش نیومده. لعنت به این قلب بیصاحب. سریع صفحهی گوشی رو خاموش کردم که بابا نبینه، ولی دیر شده بود. نگاهش افتاد روی گوشیم. اخماش آرو...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان رودولایت - پارت 27
– منظوری که دارم اینه که رهاب هرچی هست، مرده. اما تو هنوز بچهای که عقدههاشو کول کرده. رساوین فکش قفل شد. پدرش بدون ترحم ادامه داد: – هیچوقت رهاب نمیشی. اون جمله،دقیقاً همونجا چیزی توی رساوین شکست. نگاهش خالی شد... ولی اون خالی شدن از گریه خطرناکتر بود. – باشه. فقط همینو گفت. بعد خ...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان رودولایت - پارت 28
همون نگاه سنگین و خونسردی که انگار مستقیم میرفت زیر پوست آدم بهم انداخته بود برای چند ثانیه فقط خیره نگاهش کردم. بعد سریع نگاهمو دزدیدم. – لازم نیست. رهاب ابرویی بالا انداخت. – نظر لطفه، ولی خودم میام. دلم میخواست یه چیزی پرت کنم سمت اون اعتمادبهنفس اعصابخردکنش. مارال اما با ذوق گفت:...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان رودولایت - پارت 29
_ بگو ببینم. _ به مامان میگم خونه رونا میرم.. _ اوهوم. _ بعد اگه مامان زنگ زد یا چیزی پرسید... _ لو ندم؟ _ دقیقاً. رونا چند ثانیه ساکت موند.بعد ناگهان منفجر شد از خنده. _ خدایاااا... _ نخند. _ داری برای رفتن خونه رهاب عملیات طراحی میکنی بعد میگی عاشق نشدی؟! _رونا! _باشه بابا. هنوز میخ...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان رودولایت - پارت 30
_ لازم نیست. هست دارم میام. – رهاب... – کایلا. اسممو که گفت وا دادم و سکوت کردم. ادامه داد: _ساعت چند آمادهای؟ _ من خودم میام. _ گفتم من میام. _ من نمیخوام کسی بیاد دنبالم. یه خنده خیلی کوتاه کرد. _ دارم میام و تماس رو قطع کرد. نگاه کردم به گوشی لعنتی... این آدم واقعاً دنبال اجاز...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان رودولایت - پارت 31
سکوتی بینمون هر ثانیهاش سنگینتر از قبلی میشد. صدای تیکتاک ساعت دیواری توی سالن میپیچید و من بیهدف به خطوط روی کاغذ خیره شده بودم. رهاب روبهروم نشسته بود. نه حرفی میزد...نه کاری میکرد... فقط هر از گاهی نگاهش روی طراحی میچرخید و دوباره به سکوت برمیگشت. انگار بودنش به تنهایی فضا رو...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان رودولایت - پارت 32
دستم روی دستگیرهی در بود که مکث کردم. _ خب... خداحافظ. چیزی نگفت.فقط نگاهم کرد. اخمام رفت تو هم. _چیه؟ چند ثانیه گذشت و بعد خیلی آروم گفت: _ فردا میتونم ببینمت؟ قلبم یه ضرب جا موند.سرمو سریع برگردوندم سمتش. _ برای چی؟ نگاهشو ازم نگرفت. _ببینمت... میگم. _ خیلی مرموزی. _میدونم. حر...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان رودولایت - پارت 33
کایلا روی تختش نشسته بود.چراغ اتاق خاموش بود. فقط نور کمرنگ آباژور گوشه اتاق روشن بود. گوشی هنوز توی دستش بود. و نگاهش روی جواب رهاب مونده بود. «خوبه.» «برو بخواب.» لباش جمع شد. – امر میکنه واسه آدم... اما خودش هم فهمید ته دلش از جواب دادن رهاب خوشحال شده. خیلی بیشتر از چیزی که باید....
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان رودولایت - پارت 34
احمقانه بود.کاملاً احمقانه. همون لحظه در زدند. همه برگشتیم سمت در. پرستار بود.یه پاکت دستش بود. _ خانم کایلا مجد؟ اخمام جمع شد. _ بله؟ _ اینو پایین پذیرش دادن برای شما. پاکت رو گرفتم و پرستار رفت. مامان ابرو بالا انداخت. _ از طرف کیه؟ _ نمیدونم. واقعاً نمیدونستم.نه فرستنده داشت.نه ا...
بروزرسانی در : دیروز
- 1
- 2
