رودولایت به قلم زهرا خزائی
پارت هفتم :
رونا خندید، خندهای که بیشتر شبیه یه قاهقه بود.
– اغفال؟ خاک عالم! مگه قراره با طلسم و ورد عاشقت کنه؟
سرم رو فرو کردم تو بالش.
– تو نمیدونی رونا...اون روز که خونشون بودم… موقعی که حالِ بدم رو دیده بود،برام آب پرتقال آورد.با دستای خودش آبشو گرفت...
تو دلم گفتم:
_با همون دستاش که رگاش دل آدمو آب میکنه لعنتی...
رونا یه لحظه ساکت شد. انگار داشت حرفام رو هضم میکرد. بعد ی
لطفا صبر کنید...