رودولایت به قلم زهرا خزائی
پارت هفده :
این بار دیگه نتونستم جلوی اشکم رو بگیرم.
سرمو گذاشتم روی شونهی بابا.
همونطور که بچگیهام این کار رو میکردم.
دستش اومد روی سرم و خیلی آروم نوازشم کرد.
– بابا...
– جان بابا؟
– اگه...
گلوی خشکم رو قورت دادم.
– اگه خودمم ندونم چی میخوام، چی؟
بابا بدون معطلی گفت:
– پس هنوز وقت تصمیم گرفتن نیست.
سرم رو بلÙ
لطفا صبر کنید...
