رودولایت به قلم زهرا خزائی
پارت چهارده :
نفس حبس کردم، سعی کردم آروم حرف بزنم.
– من هر کاری دلم بخواد میکنم. به تو هم ربطی نداره.
حرفم رو محکم گفتم و از قصد چشم توی چشمش شدم.
رهاب لبهاش رو محکم به هم فشار داد، عضلههای فکش منقبض شده بود.
یه لحظه نگاهم کرد و با صدایی گرفته گفت:
– منو دیوونه نکن، کایلا.
هر کلمهش مثل خنجر توی هوا برید.
– من رو همکارم غیرت دارم، میفهمÛ
لطفا صبر کنید...
