پارت سوم :

شروین از اون طرف میز گفت:
– فضا دقیقاً همون حس لوکسی رو می‌ده که می‌خواستیم.
سامیار دست به سینه تکیه داد.
– فقط باید ببینیم تو اجرا هم همین‌قدر قوی درمیاد یا نه.
طعنه‌ش نازک بود.برگشتم سمتش و جواب دادم:
– نگران نباشید. من کاری رو که نتونم اجرا کنم، طراحی نمی‌کنم.
چشم تو چشم شدیم.بابا دست زد به هم.
– خب، بسه دیگه. بریم مکان آتلیه رو ببینیم. حضوری تصمیم بگیریم بهتره.
همه از جا بلند شدیم.کیفمو برداشتم.
سامیار نزدیکم راه افتاد.
آروم گفت:
– رنگت یه کم پریده. مطمئنی حالت خوبه؟
ایستادم و برگشتم سمتش.
– خیلی هم خوبم. چرا نباشم؟
لبخند کجی زد و گفت:
– همین‌جوری پرسیدم.
بی‌تفاوت از کنارش رد شدم.
بیرون شرکت، هوا رو به تاریکی می‌رفت.
دو تا ماشین آماده بود.
بابا سوار ماشین خودش شد با شروین.
سامیار کنار ماشینش ایستاد و در سمت شاگرد رو برام باز کرد.
– بفرمایید. با هم بریم، مسیرش پیچیده‌ست.
یه لحظه مکث کردم.
غرورم گفت: نه.
اما کار، کار بود برای همین نشستم.
و در بسته شد و ماشین حرکت کرد.
چند دقیقه سکوت شد بعد سامیار گفت:
– شنیدم امروز جلسه داشتی بیرون شرکت.
نگاهش از آینه افتاد روم.قلبم یه ضربه خورد.
– آره. تحویل یه طرح بود
– با کی؟
لحنش عادی نبود.کنجکاو بود.
چشم‌هامو از پنجره برنداشتم.
– مربوط به خودمه چیزی که لازم باشه بدونی، می‌گم.
لبخندش محو شد.
– حساس نشو. فقط پرسیدم.
سکوت بین‌مون سنگین شد.
ماشین پیچید تو یه کوچه نیمه‌ساز.
ساختمون آتلیه از دور پیدا شد.
یه سازه بزرگ با پنجره‌های قدی و سقف بلند.
ماشین ایستادو پیاده شدم
نگاهم افتاد به بناش چشم‌هام برق زد.
این فضا… می‌تونست شاهکار بشه.
بابا کنارم ایستاد.
– نظرت چیه؟
آروم گفتم:
– اینجا می‌تونه بهترین آتلیه شهر بشه.
سامیار کنارم ایستاد.
– به شرطی که دست آدم مطمئن باشه روش.
نگاهش روی من بود.باد ملایمی موهامو تکون داد.
دستم رو تو جیب پالتوم فرو بردم.
– نگران نباش. من از پسش برمیام.
درِ فلزیِ نیمه‌کار رو هل دادیم و وارد شدیم.
بوی سیمان تازه و چوب خام توی فضا پیچیده بود بود
نور از پنجره‌های قدی می‌ریخت وسط سالن و گردِ خاکِ روی هوا معلق بود
قدم اول رو که داخل گذاشتم… ایستادم.
سقفش بلند بود و با ستون‌های بتنی که می‌شد با نور مخفی کاری کرد.
یه گوشه، فضای نیم‌طبقه که می‌تونست دفتر خصوصی بشه.
نفسی کشیدم.
– وای…
بی‌اختیار از دهنم پرید.بابا با لبخند نگام کرد.
– خوشت اومد؟
آروم جلو رفتم. کف پاشنه‌م روی سیمان صدا می‌داد.
دست کشیدم روی دیوار و گفتم:
– اینجا اگه دیوار سمت راستو با چوب ترمو کار کنن و اون سمتو شیشه فریم‌لس بزنن…
نور طبیعی خودش نصف کارو انجام می‌ده…
ذوق تو صدام پنهان نمی‌شد اصلا و چشمام برق می‌زد.
– می‌تونیم یه لوستر مدرن آویز وسط سالن بندازیم… نه که خیلی شلوغ باشه مینیمال میخوام…بک‌گراند عکاسی رو اون گوشه بسازیم که نور مستقیم نخوره…
بابا با افتخار نگام می‌کرد.
شروین پدر سامیار زیر لب گفت:
– دقیقاً همون چیزی که می‌خواستیم.
وسط فضا می‌چرخیدم.تصویرش تو ذهنم کامل شده بود.
اینجا فقط یه ساختمون نیمه‌کاره نبود.
آتلیه‌ای بود که می‌تونست امضای من باشه.
چند قدم دور شدم تا از یه زاویه دیگه نگاهش کنم و برای چند ثانیه تنها موندم.
صدای قدم‌های آرومی از پشت سرم اومد.
سامیار بود اومد و کنارم ایستاد.
چند لحظه هیچی نگفت بعد با لحن نرم‌تری از همیشه گفت:
– می‌دونی وقتی ذوقی می‌شی، چشمات خیلی قشنگ‌تر می‌شن؟
حرکت دستم روی هوا خشک شد.آروم برگشتم سمتش.
اخم کردم و گفتم:
– این حرفا یعنی چی، آقای یاس؟
لبخند کج همیشگیش نشست رو لبش.
– ای بابا… سامیار صدام بزن. این رسمی حرف زدن معذب می‌کنه آدمو.
نگاهش مستقیم تو چشمام بود.
یه قدم نزدیک‌تر شد و ادامه داد:
–تو چرا این‌قدر سخت می‌گیری؟
صاف ایستادم و جواب دادم:
– اگه نخوام راحت باشم، باید کیو ببینم که راحت بشم؟
یه لحظه تو صورتش مکث کردم.
– ما اینجاییم برای کار. نه چیز دیگه.
لبخندش کمرنگ شد، ولی نرفت.
– بعضی وقتا کار و چیزای دیگه از هم جدا نیستن.
نگام سرد شد وگفتم:
– برای من جداست
چند ثانیه سکوت بین‌مون کش اومد.
بعد با صدای آروم اما محکم گفتم:
– حد خودتو بدون، جناب سامیار.
و از کنارش رد شدم.
پاشنه‌هام محکم‌تر به زمین خورد.
رفتم سمت بابا که کنار پنجره ایستاده بود.
لبخند زدم و رو بهش گفتم:
– بابا… من پسندیدم.
چشم‌هاش برق زد.
– جدی؟
– آره. می‌تونیم اینجا تابلوهای بزرگ بیاریم، یه دیوار مخصوص نمونه‌کارها بسازیم…
حتی می‌تونیم یه فضای VIP برای مشتریای خاص طراحی کنیم.
با دست فضا رو نشون می‌دادم.
– باور کن اینجا می‌تونه خاص‌ترین آتلیه شهر بشه.
بابا دست گذاشت روی شونه‌م و گفت:
– آفرین دختر خوش‌سلیقه‌م.
اون جمله، مثل مهر تأیید خورد رو دلم.
سامیار از دور نگام می‌کرد.نگاهش هنوز رو من بود.
بازدید تموم شد تقریبا....
درِ فلزی آتلیه با صدای خشنی پشت سرمون بسته شد و هوای خنک عصر خورد تو صورتم.
آسمون نارنجی شده بود.
نور غروب روی شیشه‌های قدی می‌افتاد و ساختمون رو شبیه یه رویای نیمه‌کاره می‌کرد.
بابا هم راضی بود.از برق چشماش معلوم بود.
شروین با سامیار مشغول حرف زدن شدن.
من کلید ماشین بابا رو از دستش گرفتم.
– با شما میام.
بابا لبخند زد.
–هرطور دوس داری، بریم دختر معمارم.
ماشین تو خیابون خلوت راه افتاد.
چند دقیقه سکوت آروم بینمون بود.
رادیو آهسته یه موسیقی قدیمی پخش می‌کرد.
بابا یه نگاه کوتاه بهم انداخت و گفت:
– امروز یه جور دیگه‌ای بودی.
سرمو تکیه دادم به صندلی جواب دادم:
– چه‌جوری؟
– برق می‌زدی
لبخند زدم.
– اونجا رو دوست داشتم.
– معلوم بود.
چند ثانیه مکث کرد وبعد با لحنی که سعی می‌کرد عادی باشه گفت:
– سامیار هم از طرحت تعریف می‌کرد.
چشمامو از پنجره برنداشتم.
– تعریف کردنش زیاد مهم نیست.
– مهمه وقتی قراره شریک پروژه‌ت باشه.
نگاش کردم و گفتم:
–آره باباجان شریک پروژه‌ست ...اما نه بیشتر.
بابا آهسته خندید.
– کی گفت بیشتر حالا؟
اخم ریزی کردم و گفتم:
– از این مدل خنده‌هات خوشم نمیادا بابا.
چند لحظه گذشت و چیزی نگفت بعد…
بی‌مقدمه گفت:
– کایلا… نظرت درباره ازدواج چیه؟
انگار یکی ترمز دستی ذهنمو کشید و صاف نشستم.
– ازدواج؟!
نگاش کردم و ادامه دادم:
– بابا شوخیت گرفته؟
خیلی جدی نگام کرد.
– نه. خیلی هم جدی‌ام.
قلبم یه ضربه نامنظم زد و گفتم:
– الان وسط پروژه و کار و این همه برنامه… ازدواج از کجا اومد؟
فرمون رو محکم‌تر گرفت.
– سنّت داره می‌ره بالا دخترم.
– من دوست دارم قبل از اینکه دیر بشه، خیالم راحت باشه.
لبخندم جمع شد.
– دیر برای چی؟
– من هنوز اول راهم هنوز ۲۵ سالمه....
که گفت:
– زندگی فقط کار نیست که!
– برای من فعلاً هست.
یه لحظه سکوت شد و بعد آروم‌تر گفت:
– اگه یه نفر باشه که هم بفهمتت، هم کنارت پیشرفت کنه چی؟
نگاش کردم.
– منظورت سامیاره؟
اسمشو که آوردم، نگاهش یه لحظه مکث کرد.
– اسم نیاوردم.
– ولی من میدونم منظورت همونه.
بابا آه کشید و اعترافانه گفت:
– پسر بدی نیست...
پوزخندی زدم:
– منم دختر بدی نیستم که بخوای سریع تحویلم بدی.
صداش جدی شد:
– من فقط می‌خوام خوشبخت باشی.
آروم‌تر گفتم:
– خوشبختی نسخه آماده نداره بابا. با حلقه هم تضمین نمی‌شه.
چند ثانیه فقط صدای موتور ماشین بود.
بعد گفت:
– اگه یه روز عاشق بشی چی؟
این‌بار دیگه نتونستم سریع جواب بدم.یه تصویر کوتاه و لعنتی از یه نگاه سرد و یه لیوان آب پرتقال تو ذهنم جرقه زد.
صورتمو برگردوندم سمت پنجره و گفتم:
– وقتی عاشق شدم، خودم می‌فهمم و تصمیم میگیره بابا.
– یعنی الان کسی نیست؟
نگاش نکردم:
– نه.
دروغ گفتم؟نمی‌دونستم.
بابا نفس عمیقی کشید.
– من اصراری ندارم. فقط می‌خوام بدونم ذهنت بسته نیست.
آروم گفتم:
– ذهنم بسته نیست…ولی فروشی هم نیست.
لبخند کمرنگی روی لبش نشست.
– این جمله رو از کی یاد گرفتی؟
– از خودتون.
ماشین جلوی خونه ایستاد و دیگه بابا هیچ چیزی به زبون نیاورد انگار که قانع شده بود
پیاده شدم.
هوا تاریک شده بود.قبل از اینکه درو ببندم، بابا صدام کرد.
– کایلا؟
خم شدم سمت پنجره.
– جانم؟
– هر تصمیمی گرفتی… فقط مطمئن شو از لج نباشه.
قلبم یه لحظه ایستاد
لج؟با کی؟
جواب ندادم.فقط درو بستم.
و وقتی وارد حیاط شدم،نفس آسوده ای کشیدم و به سمت خونه راه گرفتم
نفس تندی کشیدم و درِ خونه رو باز کردم.
گرمای داخل خورد تو صورتم.مامان از آشپزخونه سرک کشید بیرون و گفت:
– کایلا؟ رسیدی مامان؟
لبخند خسته‌ای زدم
– آره.
اومد سمتم. شالش بوی همیشگی خونه رو می‌داد.
– چرا رنگت پریده؟ خوبی؟بابات کو؟
کیفمو گذاشتم روی کنسول.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️