رودولایت به قلم زهرا خزائی
پارت نهم :
دیگر طاقت نیاوردم. این حجم از فشار، اون هم وقتی قلبم هنوز برای رهاب میتپید و لرزشِ دستام از خستگیِ طراحیها بود، مثل یک سد شکسته شد. بلند شدم، طوری که مبل زیر پام تکان خورد.
– اه! بس کن مامان!
صدام توی خونه پیچید:
– بخوای زیادی زیادهروی کنی، پا میشم میرم میخوابم و حتی برای استقبال هم پایین نمیآم. پس لطفاً، همینجا این بحث رو تموم کن.
الهام مامانپ برای یه لحظه ساکت Ø
لطفا صبر کنید...
