رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت هفتاد و سوم :
آهسته بلند شدم، اما شوق و ذوقی که چند دقیقه پیش داشتم، حالا جایش را به سنگینیای داده بود که روی سینهام فشار میآورد. قدمهایم را آرامتر برداشتم، انگار هر قدم، فاصلهای عمیقتر میان ما ایجاد میکرد.
به ماشین که رسیدیم، تایماز در را باز کرد، اما حتی نگاهم نکرد. انگار چیزی توی وجودش خاموش شده بود.
بدون حرف، روی صندلی نشستم و سرم را به شیشهی سرد پنجره تکیه دادم. سکوت بین ما غ
لطفا صبر کنید...
