پارت شصت و دوم :

دیگر نتوانستم تحمل کنم و قفل را با تمام توان شکستم. در آهنی انباری با صدای ناله‌وار و گوش‌خراشی باز شد و بویی تند از خاک و رطوبت به صورتم خورد. ایستادم؛ انگار هوایی که تنفس می‌کردم، مسموم شده بود. نور ماه از شکاف در به داخل تابید و تنها گوشه‌ای از تاریکی بی‌پایان انباری را روشن کرد. اما آنچه که قلبم را به شدت فشرد، صدای ناله‌ای بود که حالا واضح‌تر از همیشه به گوش می‌رسید.
قدم‌هایم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️