پارت شصت و نهم :

تایماز همان‌جا منتظرم ایستاده بود، تکیه داده به ماشین، با آن نگاه گرم و مطمئنش که همیشه دلم را می‌برد.
وقتی نزدیکش شدم، چرخید و گفت:
-بابا ماشالا! همین بود؟! واقعا سریع آماده شدی!
با خنده شانه‌اش را ضربه زدم و گفتم:
-وقتی تو وعده همچین چیزی رو بدی، معلومه باید سریع آماده بشم!
او هم خندید و در ماشین را باز کرد.
-بشین سریع بریم تا از گشنگی دوباره عصبی نشدی!
ماشین که

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️