رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت شصت و هفتم :
تایماز دستی روی موهایم کشید و با همان صدای آرام و مردانهاش گفت:
-عاشقتم رسپینا...
نمیتوانستم چیزی بگویم. فقط در آغوشش فرو رفتم، انگار میخواستم تمام خستگیهای دنیا را در گرمای وجودش گم کنم.
لحظاتی در سکوت گذشت. تنها صدای نفسهای آراممان بود که در فضا میپیچید. اما سکوت سنگینتر از آن بود که بتوانم تحملش کنم. سرم را کمی بلند کردم، نگاهش کردم و با صدایی آرام گفتم:
-تایم
لطفا صبر کنید...
