رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت شصت و سوم :
مستقیم به سمت پلهها رفتم و با صدای بلند گفتم:
-همه کنار برید! دکتر که اومد مستقیم بیارید بالا!
از پلهها بالا رفتم و رسپینا را بردم توی اتاق. آروم روی تخت خوابوندمش، اما دستهایم هنوز میلرزید. چند لحظه فقط نگاهش کردم. چهرهی خسته و زخمیاش مثل خنجری توی قلبم فرو میرفت
دکترها رسیدند. یکییکی وارد اتاق شدند و با عجله مشغول شدند. عقب ایستادم، اما نگاه از رسپینا برنداشتم. ه
لطفا صبر کنید...
