پارت شصت و سوم :

مستقیم به سمت پله‌ها رفتم و با صدای بلند گفتم:
-همه کنار برید! دکتر که اومد مستقیم بیارید بالا!
از پله‌ها بالا رفتم و رسپینا را بردم توی اتاق. آروم روی تخت خوابوندمش، اما دست‌هایم هنوز می‌لرزید. چند لحظه فقط نگاهش کردم. چهره‌ی خسته و زخمی‌اش مثل خنجری توی قلبم فرو می‌رفت
دکترها رسیدند. یکی‌یکی وارد اتاق شدند و با عجله مشغول شدند. عقب ایستادم، اما نگاه از رسپینا برنداشتم. ه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️