رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت شصت و چهارم :
یک قدم جلو رفتم، نگاه خیرهام را به چشمهایش دوختم و با صدایی که از شدت خشم میلرزید، گفتم:
-عمه، تو باید همین امشب این عمارت رو ترک کنی! اگه من خان بعدی این روستا و ولیعهد این آبادیام، دستور میدم که دیگه پات رو توی این عمارت نذاری.
چشمان عمه پر از اشک شد. لبهایش لرزید، اما چیزی نگفت. فقط نگاهی به پدرم انداخت، انگار از او کمک میخواست. وقتی دید پدرم هم از او رو برگرداند، شروع
لطفا صبر کنید...
