پارت شصت و چهارم :

یک قدم جلو رفتم، نگاه خیره‌ام را به چشم‌هایش دوختم و با صدایی که از شدت خشم می‌لرزید، گفتم:
-عمه، تو باید همین امشب این عمارت رو ترک کنی! اگه من خان بعدی این روستا و ولیعهد این آبادی‌ام، دستور می‌دم که دیگه پات رو توی این عمارت نذاری.
چشمان عمه پر از اشک شد. لب‌هایش لرزید، اما چیزی نگفت. فقط نگاهی به پدرم انداخت، انگار از او کمک می‌خواست. وقتی دید پدرم هم از او رو برگرداند، شروع

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️