رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت هفتاد :
قلبم لرزید. کلماتش انگار عمیقترین حسهای وجودم را لمس کرد. تایماز دستم را کمی محکمتر گرفت، نگاهش جدی و پر از محبت بود. ادامه داد:
-میدونی زیاد بهش فکر کردم... ولی خب هر چی تو بخوای. اولین بچهمون هر اسمی که تو دوست داشته باشی، به نظر من قشنگترین اسم دنیاست!
خندیدم، لبخندی که از عمق دلم میآمد. دست دیگرم را روی دستش گذاشتم و گفتم:
-تو همیشه اینقدر مهربونی؟!
تایماز به آرا
لطفا صبر کنید...
