رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت شصت و ششم :
لبخند زدم. هرچند هنوز زخمهایی در دلم باقی مانده بود، اما میدانستم که این آغاز تازهای برای من است.
همه دور میز ناهارخوری بزرگ عمارت نشسته بودند. فضای سالن گرم و صمیمی بود، اما هنوز هم حس سنگینی گذشته گاهی خودش را نشان میداد. نگاههای مهربان اعضای خانواده و صدای آرام گفتگوهایی که ردوبدل میشد، کمی از آن سنگینی را کم میکرد.
تایماز مثل همیشه کنارم نشسته بود و مراقب بود چیزی
لطفا صبر کنید...
