رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت هفتاد و دوم :
نمیخواستم تایماز فکر کند بودن کنار او را اجبار میدانم، اصلاً اینطور نبود، اما نمیتوانستم هم از حقیقت فرار کنم. مردم هنوز هم فکر میکردند این ازدواج اجباری بوده، که پدرم مقصر است، که ما برای فرار از یک گناه، تن به این وصلت دادهایم.
لبم را تر کردم و سعی کردم صدایم نلرزد.
-نه تایماز، منظورم این نبود! اجباری برای من در کار نیست، خودتم بهتر میدونی… اما اصل این ازدواج توی ذهن
لطفا صبر کنید...
