پارت بیست و هشتم :

کنار خیابان نگه داشتم و زار زار برای قلب خودم گریه کردم... برای تنهایی خودم... با چشم های خیس و قرمز خیره شدم به خانواده هایی که دور هم بیرون کافه ها و فست فودی ها نشسته بودند و می گفتند و می خندیدند، مادر و دختر هایی که دست در دست هم قدم میزدند، نگاه میکردم و اشک هایم بند نمی آمدند. حالا امشب را تا صبح کجا باید میرفتم! پیش نازنین که تازه حالش با هم بودنشان کنار خانواده اش خوب شده بود! پیش غزال

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت سیاوش در رمان رد بوسه هایت سیاوش
تصویر شخصیت بیتا در رمان رد بوسه هایت بیتا
تصویر شخصیت فرناز در رمان رد بوسه هایت فرناز
تصویر شخصیت نریمان در رمان رد بوسه هایت نریمان
تصویر شخصیت میعاد در رمان رد بوسه هایت میعاد
تصویر شخصیت نازنین در رمان رد بوسه هایت نازنین
تصویر شخصیت فرنوش در رمان رد بوسه هایت فرنوش
تصویر شخصیت فرزاد در رمان رد بوسه هایت فرزاد
تصویر شخصیت امیرعلی در رمان رد بوسه هایت امیرعلی
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسیم

    0

    اول اینکه اشکم با خوندن بلاهایی که سر این دوتا( امیرعلی و فرناز) و سختیایی که متحمل میشن دراومد😔😔 ولی دختر خوب فرناز بد نیست یکمم درست حرف بزنیا احترام نگه داری البت بازم بهت حق میدم اعصابت ضعیف شده اون اشکایی که سر عصبانیت لجوجانه راه باز میکننم برا همینه خوب میفهممت سمانه مرسی ازت ✌🏼😔

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    چقدر قشنگ گفتی نسیم 🤌🏻😔

    ۱ ماه پیش
  • مریم

    1

    فرناز خون به جگر امیر علی کرده منم با یکی مشکل داشتم طرف فهمیده معذرت خواهی کرده حالا من ول میکنم حکایت فرنازه😁😁😁😃

    ۲ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دقیقا😂👌🏻

    ۲ ماه پیش
  • میم

    1

    برعکس آشپز نبودنش خانم ولی خوردنش خیلی خوبه،فکر کنم سهم امیرعلی بود که نخورده اونم صبحانه کوفت کرد پررو 🤭🙏🏻

    ۲ ماه پیش
  • میم

    1

    امیرعلی بیچاره کم از مادرش می کشه،فرناز خانمم اضافه شده،آخه به اون چیکار داری،اونم یکی مثل تو بد شانسه 😠

    ۲ ماه پیش
  • ابرا

    1

    آخی جفت شون از مادر شانس نیاوردن اینا بخوان باهم باشند چه دلی ازشون خون کنن این دوتا مادر منتظر روزهای قشنگشون هستم

    ۲ ماه پیش
  • صدرا

    2

    فرناز جون اخرشم همین امیرعلی دلت و میبره این خط این نشون🤩

    ۲ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ببینیم خط و نشونت چقدر درست از آب درمیاد😁

    ۲ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    ترو خدا خیلی دلم خونه واسه جفتشون😭

    ۲ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خودمم همینطور 🥲

    ۲ ماه پیش
  • آهو

    3

    حدسم درست بود🥲 با امیرعلی رو به رو شدنننننننننن😭

    ۲ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره 🥲

    ۲ ماه پیش
کپی شد!