پارت سی و دوم :

تا اسم بیمارستان را آورد موبایل از دستم افتاد و همه چیز مقابل صورتم سیاه شد و ناخودگاه به زمین افتادم، چند خانمی که کنار مغازه کتاب فروشی ایستاده بودند سریع به سمتم آمدند و یکی از خانم ها سریع شکلاتی از کیفش درآورد و آن یکی هم بطری آب معدنی اش را باز کرد و گرفت مقابل صورتم و با نگرانی پرسید_ خوبی دخترم! فشارت افتاده! بیا یکم شکلات و آب بخور خوب میشی چیزی نیست.
اما هیچکس نمیدانست حاضر بو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت سیاوش در رمان رد بوسه هایت سیاوش
تصویر شخصیت بیتا در رمان رد بوسه هایت بیتا
تصویر شخصیت فرناز در رمان رد بوسه هایت فرناز
تصویر شخصیت نریمان در رمان رد بوسه هایت نریمان
تصویر شخصیت میعاد در رمان رد بوسه هایت میعاد
تصویر شخصیت نازنین در رمان رد بوسه هایت نازنین
تصویر شخصیت فرنوش در رمان رد بوسه هایت فرنوش
تصویر شخصیت فرزاد در رمان رد بوسه هایت فرزاد
تصویر شخصیت امیرعلی در رمان رد بوسه هایت امیرعلی
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسیم

    1

    هعی روزگار نامروت؛ فکر کردم فرزاد برا افت قندی چیزی( برا دیابتش) به بیمارستان اومده ولی انگار نه! سکته بوده و منکر سختیای زندگی نمیشم که بی شباهت به زندگی یه بنده خدایی که میشناسم نیست ولی ممکن هم هست ارثی باشه چون باباشم مشکل قلبی داره✌🏼😔

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره عزیزدلم فرزاد به خاطر تمام غصه هاش اینجوری شد

    ۱ ماه پیش
  • نسیم

    1

    انقدر گریه کردم و اشک ریختم که سرم درد گرفته منگم😐😐

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آخ دختر گریه نکن☹️

    ۱ ماه پیش
  • نسیم

    1

    من یه تختم کمه این مدلیم دیگه🙂🙂

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    نگوووووو بلا نسبت قشنگم

    ۱ ماه پیش
  • نسیم

    1

    😂😂 حقیقت تلخه عزیزم خجالت نداره که😂😂

    ۱ ماه پیش
  • مریم

    1

    میخواد دل ودینشو ببره امیر علی 🌹🌹حیف فرزاد واقعا دنیا ارزش حرص نزدن نداره🥲

    ۲ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دلم میخواد لو بدم که چجوری دل و دینش و میبره🤭😋

    ۲ ماه پیش
  • مینو

    1

    لو بده لوبده من چند روزی نبودم الان خودم پارت ها رو عالی بود

    ۲ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خوش اومدی😁

    ۲ ماه پیش
  • ابرا

    1

    آفرین امیرعلی چه خوب داره فرناز رو آروم می کنه منتظر پارت جدیدم بچه ها راست می گن هرکه دوتا رمان قبلی رو خونده می دونه سمانه چه جوری با روح روانمون بازی می کنه بی صبرانه منتظرم

    ۲ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    فدایت ابرا جان🤞🏻😘

    ۲ ماه پیش
  • مرجان

    3

    کاش میشد بازم پارت داشتیم🤫🤭😂❤️

    ۲ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    اگه بتونم پارت و آماده کنم به روی چشمم عزیزمممم

    ۲ ماه پیش
  • مرجان

    1

    واهاییییییی عاشقتمممممم💃💃💃💃😍😍😍

    ۲ ماه پیش
  • مرجان

    2

    دلم میخواد زودتری برسیم به اون پارت پیراهن زرد.کیا موافقن؟🫠😂

    ۲ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    همه موافقن😂

    ۲ ماه پیش
  • مرجان

    1

    فقط خداکنه به همین زودیا باشه تحمل ندارمممم😂🤦🏻 ♀️

    ۲ ماه پیش
  • اهو

    2

    کل گفتی مرجان واقعا منم دارم میمیرم تا زودتر به اون پارت برسیم🙈

    ۲ ماه پیش
  • مرجان

    1

    البته دور ازجونت🫠😂

    ۲ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    از اونجایی که دوتا رمان قبلی سمانه رو خوندم خیلی ذوق دارم واسه اون پارت میدونم سمانه میخواد با روح و روانمون بازی کنه😂

    ۲ ماه پیش
  • مرجان

    1

    منم همینطوورررر🫣😂

    ۲ ماه پیش
  • میم

    2

    وای،امیرعلی چقدر بامرامه،با اون رفتارای فرناز ولی این چقدر بهش توجه و محبت می کنه 🤗🙏🏻❤️

    ۲ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    حالا مونده مرام پسرمون و ببینی😁

    ۲ ماه پیش
  • مرجان

    2

    چقد چسبید این دو پارت😁🫶🏻 مرسی نویسنده جوووووون😙😙😙❤️❤️❤️

    ۲ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    فدایت مرجان عزیزم🥰

    ۲ ماه پیش
  • میم

    2

    خب حال بد فرزاد طفلک حداقل امیرعلی به آرزوش رسوند،برای اولین بار فرناز داره مثل بچه آدم باهاش رفتار می کنه 😁

    ۲ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره این وسط واسه امیرعلی خوب شد😁

    ۲ ماه پیش
  • صدرا

    2

    اوف خدا کنه خوب بشه فرزاد. ولی این توجه امیرعلی به فرناز چه قشنگه😍

    ۲ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    بی اندازه قشنگه

    ۲ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    بی اندازه قشنگه

    ۲ ماه پیش
  • شیما

    2

    خب کمربندامون و ببندیم که دلبری کردنای امیرعلی داره شروع میشه فرناز خانوم آماده باش🤞🏻😁

    ۲ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دقیقاااااا😁

    ۲ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    آخ قربونت برم من امیرعلیییییییی بچم چجوری حواسش به فرنازه🥲😍

    ۲ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    پسرمون گله🤩

    ۲ ماه پیش
کپی شد!