رد بوسه هایت به قلم سمانه حسینی
پارت سی و دوم :
تا اسم بیمارستان را آورد موبایل از دستم افتاد و همه چیز مقابل صورتم سیاه شد و ناخودگاه به زمین افتادم، چند خانمی که کنار مغازه کتاب فروشی ایستاده بودند سریع به سمتم آمدند و یکی از خانم ها سریع شکلاتی از کیفش درآورد و آن یکی هم بطری آب معدنی اش را باز کرد و گرفت مقابل صورتم و با نگرانی پرسید_ خوبی دخترم! فشارت افتاده! بیا یکم شکلات و آب بخور خوب میشی چیزی نیست.
اما هیچکس نمیدانست حاضر بو
مطالعهی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره عزیزدلم فرزاد به خاطر تمام غصه هاش اینجوری شد
۱ ماه پیشنسیم
1انقدر گریه کردم و اشک ریختم که سرم درد گرفته منگم😐😐
۱ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آخ دختر گریه نکن☹️
۱ ماه پیشنسیم
1من یه تختم کمه این مدلیم دیگه🙂🙂
۱ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
نگوووووو بلا نسبت قشنگم
۱ ماه پیشنسیم
1😂😂 حقیقت تلخه عزیزم خجالت نداره که😂😂
۱ ماه پیشمریم
1میخواد دل ودینشو ببره امیر علی 🌹🌹حیف فرزاد واقعا دنیا ارزش حرص نزدن نداره🥲
۲ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دلم میخواد لو بدم که چجوری دل و دینش و میبره🤭😋
۲ ماه پیشمینو
1لو بده لوبده من چند روزی نبودم الان خودم پارت ها رو عالی بود
۲ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
خوش اومدی😁
۲ ماه پیشابرا
1آفرین امیرعلی چه خوب داره فرناز رو آروم می کنه منتظر پارت جدیدم بچه ها راست می گن هرکه دوتا رمان قبلی رو خونده می دونه سمانه چه جوری با روح روانمون بازی می کنه بی صبرانه منتظرم
۲ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
فدایت ابرا جان🤞🏻😘
۲ ماه پیشمرجان
3کاش میشد بازم پارت داشتیم🤫🤭😂❤️
۲ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
اگه بتونم پارت و آماده کنم به روی چشمم عزیزمممم
۲ ماه پیشمرجان
1واهاییییییی عاشقتمممممم💃💃💃💃😍😍😍
۲ ماه پیشمرجان
2دلم میخواد زودتری برسیم به اون پارت پیراهن زرد.کیا موافقن؟🫠😂
۲ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
همه موافقن😂
۲ ماه پیشمرجان
1فقط خداکنه به همین زودیا باشه تحمل ندارمممم😂🤦🏻 ♀️
۲ ماه پیشاهو
2کل گفتی مرجان واقعا منم دارم میمیرم تا زودتر به اون پارت برسیم🙈
۲ ماه پیشمرجان
1البته دور ازجونت🫠😂
۲ ماه پیشسهیلا
2از اونجایی که دوتا رمان قبلی سمانه رو خوندم خیلی ذوق دارم واسه اون پارت میدونم سمانه میخواد با روح و روانمون بازی کنه😂
۲ ماه پیشمرجان
1منم همینطوورررر🫣😂
۲ ماه پیشمیم
2وای،امیرعلی چقدر بامرامه،با اون رفتارای فرناز ولی این چقدر بهش توجه و محبت می کنه 🤗🙏🏻❤️
۲ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
حالا مونده مرام پسرمون و ببینی😁
۲ ماه پیشمرجان
2چقد چسبید این دو پارت😁🫶🏻 مرسی نویسنده جوووووون😙😙😙❤️❤️❤️
۲ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
فدایت مرجان عزیزم🥰
۲ ماه پیشمیم
2خب حال بد فرزاد طفلک حداقل امیرعلی به آرزوش رسوند،برای اولین بار فرناز داره مثل بچه آدم باهاش رفتار می کنه 😁
۲ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره این وسط واسه امیرعلی خوب شد😁
۲ ماه پیشصدرا
2اوف خدا کنه خوب بشه فرزاد. ولی این توجه امیرعلی به فرناز چه قشنگه😍
۲ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
بی اندازه قشنگه
۲ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
بی اندازه قشنگه
۲ ماه پیششیما
2خب کمربندامون و ببندیم که دلبری کردنای امیرعلی داره شروع میشه فرناز خانوم آماده باش🤞🏻😁
۲ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دقیقاااااا😁
۲ ماه پیشسهیلا
2آخ قربونت برم من امیرعلیییییییی بچم چجوری حواسش به فرنازه🥲😍
۲ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
پسرمون گله🤩
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نسیم
1هعی روزگار نامروت؛ فکر کردم فرزاد برا افت قندی چیزی( برا دیابتش) به بیمارستان اومده ولی انگار نه! سکته بوده و منکر سختیای زندگی نمیشم که بی شباهت به زندگی یه بنده خدایی که میشناسم نیست ولی ممکن هم هست ارثی باشه چون باباشم مشکل قلبی داره✌🏼😔