پارت بیست و هفتم :

پنج دقیقه ایی بود که داشت حرف میزد و دیگر از اینکه بتوانم به حرف هایش گوش بدهم نا امید شده بودم که یک لحظه فقط شنیدم که با صدای بلند گفت " بسه مامان تمومش کن "
نه غیر ممکن بود! از شنیدن کلمه ی " مامان " به گوش های خودم هم شک کرده بودم! یعنی شخصی که پشت خط بود به جای اینکه دوست دخترش باشد، زن دایی زهره بود! امکان نداشت! شیشه را بالا کشیدم و با بُهت به صندلی تکیه دادم. تلفنش که تمام شد به جای این

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت سیاوش در رمان رد بوسه هایت سیاوش
تصویر شخصیت بیتا در رمان رد بوسه هایت بیتا
تصویر شخصیت فرناز در رمان رد بوسه هایت فرناز
تصویر شخصیت نریمان در رمان رد بوسه هایت نریمان
تصویر شخصیت میعاد در رمان رد بوسه هایت میعاد
تصویر شخصیت نازنین در رمان رد بوسه هایت نازنین
تصویر شخصیت فرنوش در رمان رد بوسه هایت فرنوش
تصویر شخصیت فرزاد در رمان رد بوسه هایت فرزاد
تصویر شخصیت امیرعلی در رمان رد بوسه هایت امیرعلی
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسیم

    0

    اخ که سمانه جون با رمانات چقدر انس میگیرم کل این پارت جدای از جذابی عالی بودن؛ انگار کل شخصیت و رفتار و حرکات و نوع زندگیش( البت با اندکی تغییر)فرناز عین منه همین خیلی منو جذب و ترغیب به ادامه دادن میکنه مرسی ازت عزیزم😍😘

    ۴ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    اخ نسیم قلب منی تو دختر🫠🫶🏻

    ۴ هفته پیش
  • Sajede

    4

    آخ دلم کباب شد براش 🥺دختر بیچاره مگه چه گناهی مرتکب شده که اینطوری باهاش رفتار میکنی مامان خانم حداقل بزار از در بیاد داخل بعد بهش گیره بده چی میکشه فرناز از دست این مامانش، قصدم از زدن این حرفا صرفا این نیست که بخوام مامانش رو قضاوت کنم ولی خب کاش یه خورده دخترش رو درک میکرد و انقدر اذیتش نمیکرد.

    ۲ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    حق داری کاملا چون اصلا مامانش درکی از فرناز نداره

    ۲ ماه پیش
  • میم

    1

    عیدت مبارک سمانه جون،دست گلت درد نکنه برای پارت هدیه 😍🤩🙏🏻❤️🧡💛💚🤍💙🌹

    ۲ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    عید توام عزیزممممم😘♥️

    ۲ ماه پیش
  • میم

    1

    دلم برای هردوشون می سوزه،هردو از مادر شانس نیاوردن 😔

    ۲ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    واقعا از مادر شانس نیاوردن

    ۲ ماه پیش
  • میم

    2

    منم فکر کنم مهمانش امیرعلیه،می دونست فرناز بهش حساسه نگفت،حالا باز با هم روبرو بشن قیافه هاشون دیدنیه 🤭

    ۲ ماه پیش
  • میم

    2

    باز این فرناز خانم نذاشت امیرعلی حرفشو بزنه 😠

    ۲ ماه پیش
  • ابرا

    3

    چرا فکر می کنم که مهمون فرزاد امیرعلی هستش دلم برای دوتاشون می سوزه ولی برای امیر علی بیشتر

    ۲ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    گناه دارن هر دوتایی☹️

    ۲ ماه پیش
  • فریبا

    3

    منم دقیقا حس میکنم باید امیرعلی باشه ایشالا حدسمون درسته

    ۲ ماه پیش
  • مریم

    1

    اگه امیر علی جانمون باشه قیافه ها جفتشون دیدن داره🤗🤗🤗

    ۲ ماه پیش
  • مریم

    3

    چرا نیشم تا بناگوش بازه با اینکه پارت ناراحتی بود چون نویسنده زیبا عیدی داد بانو خیلی گلی🌹🌹🌹

    ۲ ماه پیش
  • شقایق

    2

    منم مثل توام مریم جون😂

    ۲ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دورت بگردم مریم قشنگم♥️🥰

    ۲ ماه پیش
  • حسام

    3

    یکی به فرناز بگه من طرفدار امیرعلی ام درست باهاش رفتار کنه😒

    ۲ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ای فرناز درست رفتار کن😂

    ۲ ماه پیش
  • سرو

    2

    یعنی این آقایون فقد به فکر خودشونن این دختر الان حالش خوب نیست میگه من طرفدار امیرعلیم خوب باش اول به فکر فرناز باش که طفلکی باچشم گریون رفت بیرون خداذلیل کنه همچین مادرای بیشعوری را

    ۲ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره واقعا😔 فرناز خیلی آسیب دیده

    ۲ ماه پیش
  • حسام

    2

    آخه خیلی اذیت میکنه امیرعلی و 😩

    ۲ ماه پیش
  • سهیلا

    3

    واقعا ببین بچه با چشم گریون رفت مادره انگار نه انگار خب این بچه الان کجا باید بره تا صبح باید تو خیابون بمونه☹️

    ۲ ماه پیش
  • ابرا

    2

    ممنون بابت پارت هدیه عید همگی مبارک باشه انشالله

    ۲ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    فدات عزیزم🥰

    ۲ ماه پیش
  • ندا

    2

    ای خدا جفتشون گناه دارن😩

    ۲ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خیلی🥲

    ۲ ماه پیش
کپی شد!