رد بوسه هایت به قلم سمانه حسینی
پارت سی و هفتم :
دلم میخواست از افکارم فرار کنم حتی دلم میخواست
برای مدتی به دانشگاه نروم تا چشمم به چشم میعاد نیفتد اما مگر میشود! کنار اتوبان نگه داشتم و چشمم به بطری آبم افتاد، نفس های عمیق کشیدم و جرعه جرعه آب را نوشیدم تا از حال بدم کم کند. ساعت از یک ظهر گذشته بود و من همچنان در اتوبان ایستاده بودم و غرق در فکر و سکوت به ماشین هایی که به سرعت از کنارم میگذشتند نگاه میکردم تا اینکه صدای موبایلم بلن
مطالعهی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطمه
1با استوری های که میذارید منتظر برای پارت بعدی میشیم ای کاش امروز پارت هدیه داشتیم
۲ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
اگر رسیدم و پارت و آماده کردم حتمااااااا میذارم فاطمه ی قشنگم🫠🫶🏻
۲ ماه پیشمینو
3داره بوی عشق میااااااد نه؟؟؟؟؟؟
۲ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
حست چی میگه😁
۲ ماه پیشمینو
2فرناز عاشق شده خودش خبر نداره چون از این حس فراریه وبخاطر زندایی جانش از امیر دوری می کنه حال کردی خدایی تفسیر رو
۲ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
خدایی حال کردم🤝🏻😁
۲ ماه پیشمینو
1دورت بگردم
۲ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
خدا نکنه گل دختر😘
۲ ماه پیشMohad76
2آخیش چه کیفی داد دوتا پارت. از خوندن رمان نویسنده های مثل شما کیف میکنم که ارزش قائلین برای انتظار خواننده ،پارت های بلند بالا وهفته ۱بار رو حداقل پارت هدیه👏👏قلمتون مانا نویسنده جان
۲ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
عزیزم مرسی که کنارمی و انرژی میدی🫠🫶🏻
۲ ماه پیشابرا
1وای از وقتی پارت اومد نتم جواب نداد تا الان از بس حرس خوردم سر این پارت جونم در اومد ولی خداییش وقتی می خوندم عشق کردم
۲ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آخ بگردمت☹️ حالا خداروشکر که تونستی بخونی
۲ ماه پیشمیم
2خسته نباشید سمانه جون،دوتا پارت عالی و طولانی،دستت درد نکنه 👏👏👏🙏🏻🥰
۲ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
فدایت عزیزدلم 🥰
۲ ماه پیشمیم
2باز که امیرعلیو ناراحت کرد فرنازخانم،ولی هنوز تلاشی نکرده داره وامیده خانم 😏
۲ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دیگه واویلا به روزی که یه تلاشی کنه😁
۲ ماه پیششقایق
2فقط منم که قلبم و تو تراس جا گذاشتم پیش امیرعلی یا شمام با این ورپریده دارید عاشق میشید😭😍
۲ ماه پیشندا
2واااااااااااااای شقایق منم هستمممممممممم مخصوصا اونجا که عطرش و بو کشید😭😭😭😭😭😭😭
۲ ماه پیشمرجان
2ببین ما با یه بوی عطر و یه صحبت ساده چجوری داریم غش و ضعف میریم .پس بعدا که بهم دیگه دل بدن میخوایم چکار کنیمممم😭😭😭🤤🤪
۲ ماه پیششقایق
2من از وسط نصف میشممممممممممم😭🤣
۲ ماه پیشSajede
3اوا 😅خدا نکنه نصف شی اصلا برای چی از وسط نصف شی؟ از ذوق مرگی؟
۲ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
اوخودااااااا
۲ ماه پیشSajede
2ذوقشو 🥺 قربونت برم که انقدر نازی دختر....
۲ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
قلب منی 🫠🫶🏻
۲ ماه پیشمرجان
2اگه این فرناز همش فرار نکنه امیر علی حرکتای خوبی میتونه بزنه به نظرم☹️🤣
۲ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دقیقا😄
۲ ماه پیشندا
2اصلا بچه اومده که یه حرکتی بزنه یکی فقط این فرناز و نگه داره سرجاش ترو خدا🤣
۲ ماه پیشسرو
2سلام دختر کجایی خبری ازت نیست
۲ ماه پیششقایق
2وای سرو همش منتظرم موبایلت درست بشه😭
۲ ماه پیشSajede
3😂😂چه کلکی هستی تو دختر یه جوری میگی انگار خودت کاراکتر رمانی 😅خدا نکشتت
۲ ماه پیشحسام
2فرناز وا دادی رفت خودت خبر نداری 😏
۲ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
واقعا😄
۲ ماه پیشسرو
2به بابابزرگ چشم ما به کامنتهات روشن شد
۲ ماه پیشSajede
3نه بابا فرناز به این زودی ها وا نمیده برای میعاد که انقدر پاپیچش بود وا نداد دیگه برای این پسر دایی تازه وارد وابده عمرا حالا حالا باید تلاش کنه ,مگه نه سمانه جون؟ 😁
۲ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
شایدم جفتی وا دادن😜
۲ ماه پیشSajede
3اوخودا قربونتون برم که انقدر با نمیکن 🥺 من الان فقط دلم ریشه شده برای پارت بعدی 🫠البته اگه تا پارت بعدی وا نداده باشم 😅... ممنون سمانه جون خیلی خوب بود 😍🌹
۲ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
فدات گل دختر😘
۲ ماه پیشمرجان
2خیلی منتظرم تا پارتا همش درباره فرناز و امیرعلی باشه🥲
۲ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
میشه میشه🙈
۲ ماه پیشسهیلا
2من تا اسم امیرعلی میاد سه چهار بار اون خط و میخونم 😂
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نسیم
1اخ فقط اون پاراگرافی که امیرعلی دم گوش فرناز گفت( من صبورم یا یچی تو همین مایه ها..) فرنازو کاملا میفهمم برای فرار از هجوم افکار به مسخره بازی دیوونه بازی رو میاره 🙂🙂