لیست کلیه پارتهای رمان راز شبانه : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 62
-
رمان راز شبانه - پارت 21
به محض ورود یک آینه قدی بزرگ پیش چشم شبانه قرار گرفت به خودش و آراز نگاه کرد. احساس کرد واقعا سعی دارد او را بیش از یک دوست ببیند. آراز شانههای پهنی داشت و چشمان خاکستری تیرک بسیار موقر به نظر میرسید همیشه لبخند میزد و رفتارش بسیار برای شبانه دلنشین بود عطر تندی داشت شبانه همیشه از عطر تند ...
بروزرسانی در : ۹۴۶ روز پیش
-
رمان راز شبانه - پارت 22
شبانه آرام مرد را نگریست و توی سرش سنجید که آنچه که او میگوید برای متهم کردن مهراد و شاید هم آراز کافی نیست شبانه نفهمید منصوری چطور افکارش را از چشمهایش خواند اما وقتی از جا بلند شد زیر لب زمزمه کرد: _ باشه بچه جون بیشتر میخوای باشه شبانه دلش میخواست جیغ بکشد و التماس کند که نکن تمام با...
بروزرسانی در : ۹۳۹ روز پیش
-
رمان راز شبانه - پارت 23
تلفن مهراد زنگ خورد گوشی را جواب داد خیلی سریع تغییر حالت داد و به همان ماهیت عصبی قبل برگشت ریحان در دلش به آن کسی که تلفن زده بود بد و بیراه گفت چون انگار طلسم خوشبختیه کوچکش را باطل کرده بود صدای مهراد از عصبانیت میلرزید: _ یعنی چی دفتر مجله رفتن خوب چه آماری گرفتی خوب... خوب... خود منشی گ...
بروزرسانی در : ۹۳۱ روز پیش
-
رمان راز شبانه - پارت 24
آفتاب سرخ رنگ بیرمق شکست خورده از غروبی سنگین داشت مغلوبانه رو به تاریکی میرفت شبانه توی اتاقش نشسته بود و برای بار هزارم داشت بیرون را نگاه میکرد. با شناختی که از مهراد داشت برایش عجیب بود که تا الان به خانه برنگشته بود آن مرد بددلی که میشناخت تا الان باید هزار بار بازخواستش میکرد اما حالا ...
بروزرسانی در : ۹۲۲ روز پیش
-
رمان راز شبانه - پارت 25
شبانه نتوانست توی دفتر مهراد در خانه چیزی پیدا کند میدانست که او با ریحان است و تنها فرصتش همین بود میتوانست به بهانه پیدا کردن او و صحبت کردن خودش را به شرکت برساند و وانمود کند تخمین زده مهراد شرکت است و بعد شاید آنجا میتوانست چیزی پیدا کند و این عطش ترسناک دانستن حقیقت را ارضا کند آرام و با...
بروزرسانی در : ۹۱۸ روز پیش
-
رمان راز شبانه - پارت 26
آراز سری به نشانه تایید تکان داد و گفت: _ بیا بریم برسونمت خونه از خونه هم بیرون نیا عصبانیترش نکن. _ خب الان میفهمه اینجا بودم. آراز در اتاق را باز کرد: _نه نمیفهمه کار من شده ماله کشیدن روی کارای خانم. چرا لباس گرم نپوشیدی؟ _ اضطراب داشتم گفتم شاید بتونم اینجا مهرادو پیدا کنم و باهاش حرف بز...
بروزرسانی در : ۹۱۱ روز پیش
-
رمان راز شبانه - پارت 27
نور مستقیم خورشید، نوید شوم صبحی دیگر بود. شبانه در تخت غلت زد و با خود اندیشید چه میشد اگر صبح دیگری در راه نبود. دیروز آراز در تمام طول مسیر برگشت حتی یک کلمه حرف نزده بود و فقط هنگام رسیدن از او خواسته بود بیش از این دردسر درست نکند. شبانه همینکار را کرد. یک قرص خواب قوی خورد و از همان لحظه...
بروزرسانی در : ۹۰۳ روز پیش
-
رمان راز شبانه - پارت 28
ریحان صبح زود از خواب بیدار شد. تمام شب را از درد نخوابیده بود. ۸سکهی تمام ماحصل تمام این حقارت بود سکهها را روی هم چید و فروریخت. روی هم چید و فروریخت و با خودش اندیشید که چقدر دیگر میتواند در این بازی مهلک دوام آورد. همانجا کنار بخاری روی تشکش نشست و به شمایل زیرزمین خیره شد. با خودش...
بروزرسانی در : ۹۰۲ روز پیش
-
رمان راز شبانه - پارت 29
شبانه احساس ناامنی غریبی میکرد. نمیدانست چکار باید بکند. سر در نمیآورد. مرد مرموزی به نام یزدان منصوری که آنطور که مهراد ادعا میکرد قاتل مادرش بود الان وسط زندگیشان چیکار میکرد. باصدای در به خودش آمد: _ آقا گفتن بیاین ناهار. صدای پری بود. شبانه از اینکه لیلا دیگر حتی جرئت نداشت حتی پشت ...
بروزرسانی در : ۸۹۸ روز پیش
-
رمان راز شبانه - پارت 30
ریحان تمام شب را در گرمخانه سپری کرده بود و حالا اصلاً نمیدانست کجا باید برود صبحانه نخورده بود اشتهایی هم نداشت تنها وقتی داشت از یک پارک میگذشت کمی برف بلند کرده بود و در دهان گذاشته بود. برف ذوبشده در دهانش مزه آهن میداد آنقدر قدم زد تا به دریاچه چیتگر رسید آرام روی صندلی نشست و به خطوط من...
بروزرسانی در : ۸۸۴ روز پیش
-
رمان راز شبانه - پارت 31
شبانه به خودش قول داد تمام تلاشش را بکند تا احساسش را به او بکشد و در همان لحظه احساس کرد آن اشتیاق و آن مهر بهخصوص تمام شده است و به جای آن یک نوع غریب از دوستداشتن جولان میدهد. مهم نبود که ریحان باشد یا زنی دیگر اما او را کنار کسی دیگر پذیرفت و بعد وقتی تنها شد احساس کرد شاید بهتر باشد به آر...
بروزرسانی در : ۸۷۶ روز پیش
-
رمان راز شبانه - پارت 32
ریحان همانطور که در ماشین نشسته بود و به دانههای برف روی پنجره خیره بود با خودش اندیشید که این زندگی برایش غیرقابل منتظره شده است. خسته و کسل به صندلی تکیه داد. ماشین با شیشهی مه گرفته در نور آبی بیرون شبیه یک در اثیری بود که احساس عمیقی را درونش غوطهور میساخت. یزدان منصوری در حالی که فرمان...
بروزرسانی در : ۸۶۲ روز پیش
-
رمان راز شبانه - پارت 33
همانطور که شبانه توی اتاقش نشسته بود خودش را در انتهای یک بن بست میدید هر مسیری را که میرفت بیراهه بود و هر آرزویی امروز اگر محقق هم میشد فردا محال بود خراب نشود. شبانه از آرمان رسیدن به رویاهایش گذشته بود و حالا تنها در تنازع بقا بود بدون هیچ آینده و انگیزهای. شبانه روی تخت دراز کشید و ...
بروزرسانی در : ۸۴۰ روز پیش
-
رمان راز شبانه - پارت 34
شبانه در مهمانی جشن بود و انگار که نبود. تصاویر پیش رویش مبهم و تار بود آرایشگرها به زحمت کبودیهای دست و صورتش را پوشانده بودند اما هنوز ردی معلوم بود مژه مصنوعی برایش آزاردهنده بود اما حتی حوصله نداشت به آرایشگر بگوید این سبک آرایش را نمیخواهد تنها یکی دو بار آرام به جلو کشیده بود تا درشان بیا...
بروزرسانی در : ۸۳۴ روز پیش
-
رمان راز شبانه - پارت 35
شبانه سربلند کرده او را نگریست زبانش بند آمده بود میخواست چیزی بگوید اما نمیتوانست ریحان با صدایی خفه نالید: _تو خواهرشی یا زنش؟ چطور ممکنه؟ آراز بازوی ریحان را گرفت او را بلند کرد و به سمت یزدان هول داد یزدان ریحان را قبل از اینکه به زمین بیفتد توی هوا در آغوش کشید. آراز با لحنی بدجنسانه به...
بروزرسانی در : ۸۲۲ روز پیش
-
رمان راز شبانه - پارت 36
شبانه با دردی توی دستش به هوش آمد. چشمهای اشکآلودش به سرمی که قطرهقطره میچکید خیره ماند. لبهایش خشک بود و سرش به شدت درد میکرد. نوری که از پنجره داخل آمده بود نهیب میزد که روز شده است. شب کذایی پر وحشت و دلآشوبه به صبح رسیده بود و جان شبانه هنوز در التهاب بود. چشم که چرخاند آراز را د...
بروزرسانی در : ۸۰۱ روز پیش
-
رمان راز شبانه - پارت 37
راز شبانه انتها: شبانه وقتی هوشیار شد که آراز در ماشین را بست. به محض اینکه خواست در ماشین را باز کند آراز از در دیگر سوار شد و بالافاصله ماشین را روشن کرد. تیمارستان در یک مسیر دور از شهر بود و جاده شامل محوطهی باز، خانههای متروک و درختهای خشک شده بود. شبیه یک عمارت بزرگ در دل ویرانی. آیا د...
بروزرسانی در : ۷۶۵ روز پیش
-
رمان راز شبانه - پارت 38
با دیدن چهره خونسرد آراز برای لحظهای ماتش برد و چنان خونسردانه نگاهش میکرد که انگار هیچ اتفاق خاصی نیفتاده است به سمت شیر آب سرد گوشه سمت راست رفت و شلنگ سیاه دور آن را باز کرد شیر آب را باز کرد و بعد فشار آب را مستقیم به سمت شبانه گرفت شبانه برای لحظهای از برخورد آب یخ به بدنش آرام گرفت و ب...
بروزرسانی در : ۷۶۴ روز پیش
-
رمان راز شبانه - پارت 39
راز شبانه انتها: شبانه تمام شب را در میان اوهام ترسناک سپری کرد. سردش بود و بالاخره حولهی خیس را از تنش درآورد. کمی احساس سبکی کرد. همانجا روی سکو نشست و خودش را در آغوش گرفت. دلش از گرسنگی ضعف میرفت و کمکم روی همان پلهی سنگی دراز کشید. کاملا عریان بود و پوست تنش از برخورد با سنگ مورمور شد...
بروزرسانی در : ۷۵۷ روز پیش
-
رمان راز شبانه - پارت 40
ریحان با نگرانی از خواب پرید. خیس عرق شده بود. شبانه را در خواب دیده بود در هیاهوی سایههای سیاه...خودش را در آغوش گرفت و نفس عمیقی کشید. خیس عرق شده بود. یک عرق سرد که برایش به شدت آزار دهنده بود. از جا بلند شد و با رخوت لباسهایش را عوض کرد. کمی عطر زد تا بوی نامطبوعی که بینیاش را آزار می...
بروزرسانی در : ۷۲۵ روز پیش
