راز شبانه به قلم ساناز لرکی
پارت بیست و سوم :
تلفن مهراد زنگ خورد گوشی را جواب داد خیلی سریع تغییر حالت داد و به همان ماهیت عصبی قبل برگشت ریحان در دلش به آن کسی که تلفن زده بود بد و بیراه گفت چون انگار طلسم خوشبختیه کوچکش را باطل کرده بود صدای مهراد از عصبانیت میلرزید:
_ یعنی چی دفتر مجله رفتن خوب چه آماری گرفتی خوب... خوب... خود منشی گفت ...باشه کار خوبی کردی بیشترم خواست بهش بده باشه
برگشت و برای لحظه ریحان را نگاه کرد. نگ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
Hln
0نویسنده جون دمت گرم قلمت حرف ندارهههه😭
۶ ماه پیشاکرم بانو
3لعنتی همه جاچشم و گوش داره
۹ ماه پیشGOLBARG
2این رمان شبیه یه هزارتوعه واسه من... تهش خیلی ناپیداست
۱۱ ماه پیشMah
0من سکته من غش من مردم
۱ سال پیشHelia
7مهراد یه چیزی فراتر از روانی
۱ سال پیشمریم
3تا اینجا خیلی خوب بود عالی
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Nina
0وای ریحان خدا به دادت برسه. گیر بد یاغی ای افتادی😶