لیست کلیه پارتهای رمان راز شبانه : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 62
-
رمان راز شبانه - پارت 1
شبانه نفسش را با اضطراب بیرون داد و به صفحهی گوشی که هم چون آژیر خطر خاموش و روشن میشد، خیره ماند. شال طوسی رنگش را جلوترکشید و موهایش را هیستریک زیر آن زد. چشمهایش روی اسم مهراد بر صفحه دودو میزد و نمیدانست چطور میخواهد فاصلهی یک ساعت و چهل دقیقهای را تا خانه بپیماید وقتی که هر دقی...
بروزرسانی در : ۱۰۸۶ روز پیش
-
رمان راز شبانه - پارت 2
شبانه کج مدرانه سنجید، آیا واقعا نیاز است اینقدر پیاز داغش را زیاد کند! دلش میخواست بر سر زن جیغ بکشد که اینقدر مظلوم بازی درنیاورد اما اصلا حوصلهی هیچ تنشی را نداشت. ناسلامتی همین الان از بیمارستان مرخص شده بود. زن رسما داشت خودش را برای مهراد لوس میکرد و این قضیه حالش را بد کرد. مهراد خونسردا...
بروزرسانی در : ۱۰۸۶ روز پیش
-
رمان راز شبانه - پارت 3
موسیقی ملایم، عطر تند مهراد در عطر درختانی که از عمق جنگلهای چالوس میآمد. شبانه پنجره را باز کرد و دستش را بیرون داد. مهراد درحال رانندگی بدون نگاه کردن گفت: _ سرما میخوری...این بچه هم خوابه... شبانه آرام نگار را نگریست. روی صندلی عقب به خواب رفته بود و پالتوی مهراد رویش بود. شبانه سرخوش گف...
بروزرسانی در : ۱۰۸۶ روز پیش
-
رمان راز شبانه - پارت 4
شبانه آن شب به این قضیه فکر نکرد، نه وقت دوش گرفتن و نه غلتزدن و بیخوابی طولانیاش. دم صبح در خنکای نسیمی که از درز باز پنجره به داخل میوزید و وقتی تازه پلکهایش تازه گرم شده بود تازه به این فکر کرد که چرا آراز برایش شکلات آورده است از کجا میدانست که شبانه به قند نیاز دارد. این یک نکته...
بروزرسانی در : ۱۰۸۶ روز پیش
-
رمان راز شبانه - پارت 5
ریحان خدا کند از سفر برنگشته باشند. ریحان برای بار هزارم این دعا را توی دلش تکرار کرد. آسمان چنان گرفته بود که انگار دارد فرومیریزد. ریحان احساس میکرد همین الان میخواهد کنار جدول خیابان بنشیند و های های گریه کند مدتی میشد که به عنوان آشپز در خانه مهراد کار میکرد این شغلی نبود که دلش بخواهد ...
بروزرسانی در : ۱۰۸۶ روز پیش
-
رمان راز شبانه - پارت 6
آراز زودتر از شبانه خودش ر ا جمع وجور کرد و وسعی کرد قضیه رافیصله دهد. -چرا قدمهات صدا نداره نکنه روحی چیزی هستی؟ مهراد حتی لبخند هم نزد تنها کنجکاوانه شبانه را نگریست واین نگاه از آن دست بود که گویی سعی دارد حقیقتی را از عمق نگاهش واکاوی کند. شبانه از جا بلند شد و وآرام گفتم: -تو دفتر مجله ...
بروزرسانی در : ۱۰۸۵ روز پیش
-
رمان راز شبانه - پارت 7
از پلهها آرام بالا رفت فرقی نداشت که اگر گیر میافتاد چه می شد. مسئله این بود که گیر نیفتادن برایش تلاش برای تنازع بقا بود. دو راه حل بیشتر نداشت یا باید میگفت که برای دزدی آمده و اخراج، یا باید برنامه شبانه را رو میکرد و احتمالاً هر دو نفر بیچاره میشدند. وقتی داشت از پلهها بالا میرفت احسا...
بروزرسانی در : ۱۰۷۲ روز پیش
-
رمان راز شبانه - پارت 8
ریحان به زحمت سرپا ایستاده و خودش را به آشپزخانه رسانده بود. تخممرغها را بیرون گذاشت وحتی نمیدانست چه میخواهد بپزد. روی صندلی نشست و صورتش را میان دستانش پوشاند. به احتمال زیاد صبحانه نمیخوردند. مهراد اغلب صبحانه نمیخواست و شبانه هم همیشه یک تکه کلوچه یا یک لیوان شیر میخورد. آفتاب تا سینه...
بروزرسانی در : ۱۰۵۶ روز پیش
-
رمان راز شبانه - پارت 9
ریحان به همراه او وارد راهرو شد. مهراد سری تکان داد و او را نگریست. در نگاهش برقی از ترحم جستن کرد. ریحان بسیار امیدوار بود که مهراد واقعا تصمیم جدی در موردش نداشته باشد. میخواست چیزی بگوید اما سکوت کرد. با صدای مهراد به خودش آمد: _دنبالم بیا ریحان تا آن لحظه فکر میکرد قرار است ظرفها ر...
بروزرسانی در : ۱۰۵۱ روز پیش
-
رمان راز شبانه - پارت 10
ریحان تمام طول مسیر را به این فکر کرد که چقدر دیر شده است و وقتی رسید برای درنگ کردن لفتش نداد. به دفتر روزنامه که در طبقه دوم ساختمان عامری قرار داشت نگاه کرد و برای بار هزارم با خود سنجید آیا کار درستی کرده که فلش عکسها را با خودش به اینجا آورده است نمیتوانست درست تحلیل بکند خصوصاً اینکه وقتی...
بروزرسانی در : ۱۰۴۴ روز پیش
-
رمان راز شبانه - پارت 11
سالن بسیار بزرگ با شمایل یک قصر به سبک انگلیسی. شبانه در حالی که محو مجسمههای بزرگ، مبلهای سنگین و پردههای تماما ترمه بود از میان جمعیت گذشت. شبانه به اطراف نگاهی انداخت؛ بدون اغراق هیچکس را نمیشناخت و از همه بدتر این بود که احساس غربتی عجیب میکرد نتوانست هیچگاه بفهمد که مهراد چگونه خودش را...
بروزرسانی در : ۱۰۳۷ روز پیش
-
رمان راز شبانه - پارت 12
آراز بیرون رفت و شبانه را توی همان حال دربوداغان تنها گذاشت. شبانه لحظهای بعد از رفتن او شبیه سوگواری بود که بعد از خاک کردن جسد تازه فهمیده چه خاکی برسرش شده است. یک حس بسیار لزج و آزار دهنده. به طرز عجیبی زمان تا رسیدن به پایان مهمانی به سرعت گذشت و تقریبا آخرهای مهمانی بود که در باز شد و نگ...
بروزرسانی در : ۱۰۲۳ روز پیش
-
رمان راز شبانه - پارت 13
ماشین از خم کوچه گذشت، یک محلهی متروک که درختان از ورای دیوار بالا آمده بودند و انگار حجم گلی دیوار را فتح کرده بودند. ماشین مهراد جلوی در بوق زد و لحظهای بعد در باز شد. ماشین داخل رفت و شبانه در حالی که برمیگشت پرسید: _ کجاییم. مهراد بدون اینکه به او نگاه کند گفت: _ مجبورم توی این شرایط ...
بروزرسانی در : ۱۰۱۶ روز پیش
-
رمان راز شبانه - پارت 14
ریحان به بدبختی چند ساعت مرخصی گرفته بود تا از خانه بیرون بزند. غذا را بار گذاشته بود و زیر نگاه پر از پرسش لیلا دوام آورده بود. توی دلش به او میخندید اگر با دیدن او در اتاق شبانه چنین شده بود اگر از راز مگویش با مهراد سر در میآورد چه میشد بدون هیچ ترس و شرمی داشت پیش میرفت. از سنگینی انب...
بروزرسانی در : ۹۹۹ روز پیش
-
رمان راز شبانه - پارت 15
مهراد یک دفعه دستانش را آزاد کرد و به پشتی صندلی تکیه داد: _ از اون شبایی که حوصله ندارم. برو کار دست خودت نده. ریحان یک پایش را محکم زمین کوبید: _خیلی هم دلت بخواد مهراد با پوزخند بچه پررویی گفت و از جا بلند شد. مهرداد اغلب خیلی کم میخندید اما ظاهراً سرکشیهای ریحان برایش جالب بود. وق...
بروزرسانی در : ۹۹۴ روز پیش
-
رمان راز شبانه - پارت 16
مهراد یک دفعه دستانش را آزاد کرد و به پشتی صندلی تکیه داد: _ از اون شبایی که حوصله ندارم. برو کار دست خودت نده. ریحان یک پایش را محکم زمین کوبید: _خیلی هم دلت بخواد مهراد با پوزخند بچه پررویی گفت و از جا بلند شد. مهرداد اغلب خیلی کم میخندید اما ظاهراً سرکشیهای ریحان برایش جالب بود. وق...
بروزرسانی در : ۹۸۵ روز پیش
-
رمان راز شبانه - پارت 17
شبانه وارد اتاقش شد و در را پشت سرش بست. احساس بدبختی، رنج، شرم، شکست و حیرانی میکرد. از این همه احساسات عجیبوغریب که به ذهنش هجوم آورد داشت کاملا دیوانه میشد. .در ذهنش چیزی از مهراد ساخته بود و حالا تصور او با ریحان برایش قابل هضم نبود و آنهم نوع رابطهشان که تمام تصورات شبانه را بههم ر...
بروزرسانی در : ۹۸۱ روز پیش
-
رمان راز شبانه - پارت 18
شبانه با صدای لیلا که داشت ملافه را تکان میداد به خودش آمد یک دفعه مستاصل به آفتابی که داشت کم رمق از درز پنجره داخل میآمد خیره ماند زیر لب نالید: _ ساعت چنده؟ لیلا به جای جواب دادن سوالش گفت: _ آقا آراز یه ساعتی هست پایین منتظره مهرادخان هستن _ باشه شما برو میام بعد از رفتن او شبانه پت...
بروزرسانی در : ۹۷۳ روز پیش
-
رمان راز شبانه - پارت 19
آراز با آهنگ روی فرمان ضرب گرفته بود. آهنگ شاد فرانسوی، اسپرسو با شکلات فندقی و حتی باد برفآلودی که از پنجرهی ماشین داخل میآمد هم نتوانست حال شبانه را بهتر کند. حسابی به هم ریخته بود. سرش را به صندلی تکیه داد و به روبهرو خیره شد. سرش از حجم افکار داشت منفجر میشد. نفس عمیقی کشید و برگشت ب...
بروزرسانی در : ۹۶۰ روز پیش
-
رمان راز شبانه - پارت 20
شبانه با صدای لیلا که داشت ملافه را تکان میداد به خودش آمد یک دفعه مستاصل به آفتابی که داشت کم رمق از درز پنجره داخل میآمد خیره ماند زیر لب نالید: _ ساعت چنده؟ لیلا به جای جواب دادن سوالش گفت: _ آقا آراز یه ساعتی هست پایین منتظره مهرادخان هستن _ باشه شما برو میام بعد از رفتن او شبانه ...
بروزرسانی در : ۹۴۶ روز پیش
