دوست داشتی؟
رمان کلیسای وحشت اثر دختران آهو نما 13

رمان کلیسای وحشت

  • زبان فارسی
  • 63.6K 👁
  • 40 ❤️
  • 58 💬

خلاصه رمان ترسناک کلیسای وحشت

دختری ارمنی با آوازه ی دنیـز دختری از تبار مسیح عشقی بیـن اجنه و انس سرانجام این عشق ممنوعه چه خواهد شد؟

قسمتی از متن رمان کلیسای وحشت

نمی دونم چه قدر از دور شدنم از خونه می گذشت و چقدر راه طی کرده بودم ، ولی هرچی جلوتر می رفتم تاریک تر و وحشتناک تر می شد.
بعضی درخت ها خشک شده بودن و شاخه هاشون به شکل عجیبی در اومده بودن و همین باعث ترسم می شد .
بعضی از درخت هاهم سالم بودن!همه چیز برام عجیب بود .
سرجام ایستادم و به دور خودم چرخی زدم. این جا چرا این قدر عجیب بود !؟
سمت چپم تخت سنگ بزرگی وجود داشت. به سمت سنگ رفتم.
برگ های بزرگ ، بیشتر سطح سنگ رو گرفته بودن ، برگ هارو کنار زدم و از دیدن منظره ی باور نکردنی روبه روم یکه خوردم .
یه کلیسا بود .!
اخه من چرا تا به حال این جا نیومده بودم! با دهن باز کلیسا رو نگاه کردم و واردش شدم. دو در ورودی داشت ،یه در چوبی بزرگ .
سر در دیوار از داخل منظره هایی باکاشی های لاجوردی وخاکستری بود .
بالای تصاویر به خط ارمنی نوشته شده بود(دیرناجی همگان محلی برای راهبان)
سری چرخوندم. وسط کلیسا یه گنبد مانند مستطیلی که دوطبقه شده بود بالاش در آخر یه گنبد مثلث مانند، وسطش یه قبر بود نزدیکش رفتم به زبون دیگه ای نوشته شده بود که قابل خوندن نبود .
به طرف درچوبی بزرگ رفتم کنارش کلی قبر بود با نوشته هایی که به زبان های خاصی حک شده بودند
در رو بازکردم .نقاشی هایی بود که منو محو خودشون کرده بودن!
به سقف نگاهی انداختم نقاشی های زیبا هر سه گوشه گنبد کلیسا عکس سر فرشتگان بود که از بالا به بندها نگاه می کردند
سمت چپ ورودی دو نقاشی هفت در بهشت وجود داشت.
طبقه اول خداوند ،طبقه دوم فرشتگان، طبقه سوم عیسی مسیح و…
دودستم رو به طرف سینم جمع کردم
طبقه چهارم مردان و زنانی که ازقبردرمیان ، کسانی که نیکوکارن به طرف بهشت و کسانی که ستم کارن به طرف جهنم
طبقه آخر ،جهنم ،مردان و زنان لخت شکم هایشان را پاره می کنن برده های شیطان می رن.
این موضوع هفت در بهشت رو مادر برایم تعریف کرده بود ، ولی هیچ وقت ازنزدیک نقاشیش رو ندیده بودم. هرطرف دیوار یه سری نقاشی بود به معناهای خاص .!
جلوتر رفتم. سمت چپ یه گنبد دایره وار ،مانند گنبد های مساجد بود.
تصاویر مذهبی، تزئینات گلبوته ها و...
دور تا دور گنبد هشت پنجره داشت. رو به روش نمازخانه برای خلیفه ها .
ادعای احترام گذاشتم دستم رو به لب و پشیونیم و بعد سینه چپ و راست (بنام پدر پسر روح القدس)
با دقت به اطرافم نگاه کردم ، باورم نمی شد محوطه ای که هیچ وقت حق ورود بهش رو نداشتم هم چین مکان زیبا و خیره کننده ای باشه.
سمت چپ که بالاش نقاشی هفت در بهشت قرار داشت ، زیرش اتاقی با در چوبی بود وارد اتاق شدم.
با دیدن دستگاه چاپ مشکی رنگی که گوشه ای از اتاق بود با ذوق قدمی به طرفش برداشتم ، بزرگی دستگاه خیره کننده بود.اولین بار بود می دیدمش
چند قدم بیشتر به سمت دستگاه چاپ برنداشته بودم که بادیدن جعبه ای زیبا مسیرم رو از دستگاه چاپ به سمت جعبه تغییر دادم.
جعبه ی مستطیلی شکل رو تو دستم گرفتم و سعی کردم بازش کنم .بعد از مدتی تلاش جعبه باز شد ، پارچه ی ابریشمی ای با رنگ صورتی روشن که زیبایی خاصی داشت و چشم هر بیننده ای رو خیره می کرد داخل جعبه بود.
باکنجکاوی پارچه رو باز کردم ، بادیدن تارمویی که روش بود ،قدمی به عقب برداشتم.
با تعجب به تار موی میان پارچه خیره شدم ، باورم نمی شد مگه یک تار مو چه ارزشی داشت که این طوری ازش مراقبت می کردن!
یه ذره بین قدیمی کنار جعبه وجود داشت ؛ با شک وتردید به ذره بین نگاه کردم ، برای برداشتنش مردد بودم.
دسته ی طلایی رنگ ذره بین به شکل زیباوخیره کننده ای کنده کاری شده بود و در پایین دسته اش یاقوت های ریزی به رنگ سبز وقرمز وجود داشت
درآخر تردید رو کنار گذاشتم و ذره بین رو دردست گرفتم ،هم زمان با به دست گرفتن ذره بین لبخندی از شادی روی لبم جاخوش کرد
تارمو رو زیر ذره بین گذاشتم تاشاید دلیل ارزش این مو رو کشف کنم. با دیدن دعایی که بر روی تار مو نوشته شده بود سرم رو به معنی تعجب تکون دادم و دوباره داخل ذره بین رو نگاه کردم...!
دعای روی تار مو دعایی بود که همیشه مادرم اون رو موقع خواب برام می خوند و من هیچ وقت نتونستم بفهمم معنی اون دعاچیه!
تارمو رو سرجاش گذاشتم و به طرف کتاب انجیل رفتم و یکی ازصفحه هاش رو به طور شانسی باز کردم.
توی اون صفحه یه نقاشی کشیده شده بود که وسطش هم یه متن با یه زبون خاص نوشته شده بود.
پایین صفحه خط آبی رنگی بود که دو ستون روی اون قرارگرفته بود و روی ستون ها هم دیواری با شکل های مختلف و به رنگ های سبز،سفید،قرمزو آبی قرار داشت ووسط دیوار یه راهبه نقاشی شده بودو چندتا پرنده هم به شکل های مختلف دورش قرار داشتن.
با تعجب ابروهام رو بالا انداختم و کتاب انجیل رو بستم؛
یه میز بزرگ وسط اتاق بود و پایین میز روی مربع مشکی رنگی صلیب خودنمایی می کرد.
لبه های میز کمی از سطح میز بالا تر بودن و سرتا سر سطح میز رو آب گرفته بود .با تعجب دیدم که شمع های کوچیک و بزرگی هم در اب روشن کرده بودن!
هوا تاریک شده بود و کل اتاق فقط با نور شمع روشن مونده بود! می دونستم وقتشه که برگردم خونه، اما دل کندن از این کلیسا واقعا کارسختی بود!
بی توجه به تاریکی هوا و برگشتنم به خونه،یه بار دیگه به اطراف نگاه کردم ؛ یه میز توی گوشه ای ترین قسمت اتاق قرار داشت و چیزی که تعجبم رو بیشترمی کرد، گردنبندی با شکل عجیب و غریب بود که روی میز قرار داشت !
گردنبند به شکل مادری بود که بچه ای رو بغل کرده و به شکل قلب در اومده بود .جلوتر رفتم ودستم رو به سمت گردنبند بردم تا لمسش کنم ، اما قبل ازاین که انگشتم لمسش کنه یک دفعه همه ی شمع ها با وزش بادی باد خاموش شدن .در بازو بسته می شد.
هم زمان با خاموش شدن شمع ها جیغ بلندی از سر ترس کشیدم و ناخودآگاه دست راستم رو روی قلبم گذاشتم و پروردگارم رو صدا زدم:
-یا عیسی مسیح!!
پلک هام رو به هم فشردم و بعد از چندثانیه بازشون کردم.
تو این مدت اون قدر اتفاقای عجیب و غریب برام افتاده بود که تازگی ها حتی ساده ترین اتفاق ها هم به نظرم ترسناک و غیرقابل تحمل بود.
آروم آروم به طرفی که فکر می کردم در خروجی باشه حرکت کردم و با تمام قلبم ، از مریم مقدس وحضرت مسیح کمک می خواستم.
نمی دونم ازشانس خوبم بود یا دعاهایی که کردم، ولی بالاخره تونستم راه خروجی اون کلیسای مرموز رو پیداکنم .
با خارج شدنم از کلیسا خفاش بزرگی از کنارم ردشد و باعث شد تا ازروی وحشت دست هام رو روی سرم بزارم و همون طور که جیغ می کشیدم شروع به دوییدن کنم.
دوست نداشتم حتی برای ثانیه ای هم برگردم و دوباره چشمم به اون کلیسا بیفته!
توفکر این بودم که چه طوری تاچندساعت پیش با شادی و ذوق به وسایل کلیسا نگاه می کردم و الان راضی نیستم روی هیچ کدوم رو ببینم، که یک دفعه پام به ریشه ی یکی از درختا گیر کرد و باعث شد محکم زمین بخورم .
زانوی پای راستم زخم شده بود و به طرز عجیبی می سوخت ! همون جا به درخت تکیه دادم و نشستم ولی دیگه طاقتم تموم شده بود و دوباره صورتم خیس اشک شد.آخه چرا من انقدر نحس بودم؟!
دیگه خودم هم نمی دونستم گریم ازترس بود یا سوزش پام!
هنوز از شوک اتفاقات چند لحظه ی قبل خارج نشده بودم که صدای پارس سگی به گوشم خورد.هراسون آب دهنم رو با سروصدا قورت دادم و به سگ بزرگ مشکی روبروم خیره شدم!
ماه کامل پشت سرش بود و همین ترسناک ترش می کرد!ترس منم داشت لحظه به لحظه بیشترمی شد.
آروم آروم نزدیکم می شد و نفس توسینم رو حبس تر می کرد . دیگه قدرت تکون خوردن هم نداشتم! تو اون وضعیت مجسمه شده بودم و احساس می کردم که به اون درخت بسته شده ام .


بیشتر بخوانید
نظرات رمان کلیسای وحشت
  • نازگل

    0

    عالی بود ولی قسمتش خیلی کمه

    ۳ ماه پیش
  • عاطی

    0

    رمان بدی نبود فقط سر و تهش عجیب بود

    ۴ ماه پیش
  • محدثه

    0

    اول رمان خیلی خوب شروع و شد انتظار پایان و داستان بهتری رو داشتیم خیلی از جاها داستان نصفه موند مثلا ذوبعه چرا کتاب انجیل رو میخواست شخص داخل آینه که با پدر دنیز حرف میزد کی بود و دلتا و دنیز که خواهر نبودن چرا شبیه بودن اون کسی که دنیز رو دزدید کی بود و چرا کلا قلم بشدت ضعیف بود

    ۶ ماه پیش
  • سوگند

    1

    وقتی عشق ممنوعه بوده چطور عاشق شدن توی یه نگاه این کجاش ب ممنوعه میخوره آخه...بعد پدر دنیز چطور جن بوده ولی از آنها ترس داشت...و دنیز هیچ وقت نفهمید..خیلی رمان کم بود و جذابیت و هیجانی نداشت😐😐

    ۹ ماه پیش
  • Fateme

    0

    حیف وقتم...

    ۱ سال پیش
  • امیری

    1

    ازنظرمن خیلی رمان ضعیفی بود بااینکه ۱۳ نفرباهم فکری هم نوشتنش ولی خیلی آخرش جمع وجور وبی معنی تموم شد ولی میتونست یکم طولانی ترو بهتربشه ولی فقط خواستید یه جوری سرهمش کنید

    ۲ سال پیش
  • ارمنیه یانوکیانس

    1

    افتضاح بود من ارمنی ام خیلی نابود نوشته شده بود

    ۲ سال پیش
  • nm

    0

    خیلی عالی بود اما این رمان ادامه ای باید داشته باشه و کمی قلم ضعیف بود وقتی پدر دنیز مرد حتی یه اشکم از چشم کسی نیومد بازم مممنون قشنگ بود

    ۲ سال پیش
  • ستیking

    1

    این حد از چرت و پرت مجازه آیا😂

    ۲ سال پیش
  • parvaneh

    0

    سلام به کارشناس دنیای رمان. از زمانیکه رمانها رو تو بهش رمان اولی ها ارسال کردیم خیلی وقت گذشته. وزمانی که براش گذاشته بودید هم به پایان رسیده. پس چرا نمیزارید تورو خدا بزارید. خواهش میکنم تورو خدارسی

    ۲ سال پیش
  • مینا

    4

    رمان ایرادای زیادی داشت.توبیان احساسات اصلا موفق نبودید.دختره پدرش مرده ولی هیچ عکس العملی نداشت،ارمینودو دیقس دیده و عاشقش شده.تو خلاصه نوشته بود پایان عشق ممنوعه چه میشود؟ولی من عشق ممنوعه ای ندیدم.

    ۳ سال پیش
  • N.m

    1

    رمان اثلا هدف خاصی نداشت هی دشمنا بدون از بین رفتن دشمنی یهو عاشق هم میشدن خیلی چرت بود

    ۳ سال پیش
  • بهار

    2

    خیلی از این رمان خوشم اومد عاشقش شدم

    ۳ سال پیش
  • Mobina

    1

    این رمان عالی بود من خواننده رمان های ترسناکی و به دوستام پیشنهادشان میدم اگه میشه رمان ترسناک با ژانر واقعی بزارین

    ۳ سال پیش
  • زهرااحمدی

    5

    پدردنیزجلواینه باچه کسی حرف میزدچرااجنه پدردنیزواذیت میکردن وقتی خودش ازاونابودپس میتونست باهاشون بجنگه اجنه نمیتونن به کتاب مقدس نزدیک بشن درکل رمان جالب نبود

    ۳ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!