دوست داشتی؟
رمان هیچکسان (جلد اول) اثر sober

رمان هیچکسان (جلد اول)

  • به قلم sober
  • ⏱️۵ ساعت و ۶ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 99.5K 👁
  • 559 ❤️
  • 273 💬

خلاصه رمان ترسناک هیچکسان (جلد اول)

این رمان داستان زندگی یه پسر به اسم بهـــراد هست که بعد از مدتی متوجه حضور نیروهای منفی در اطرافش میشه(که ممکنه شیطانی باشن). بعد از مدتی به پیشنهاد اطرافیانش به یه نفر که مشهوره با جن ها در ارتباطه مراجعه می کنه و متوجه میشه گروهی از جن های یهودی در صدد آسیب رسوندن به اون هستن و...

قسمتی از متن رمان هیچکسان (جلد اول)

- مسخره منظورم اینه که اگه سلام بدم کسی جواب میده به نظرت؟
مسعود – تو سلام بده،هر خری دوست نداشت جواب نمیده.با اینا کار نداشته باش.
- مرسی.پس امشب می بینمت.
مسعود – باشه...فعلا.
اولین خبر بد اینکه علیرضا هم اومده.پسر تخس فامیل...خیلی هم خودشو آدم حساب می کنه.به همه از بالا نگاه می کنه.همش به این و اون دستور میده...غیرتی بازی درمیاره...فقط پارس می کنه و پاچه می گیره،تازه بدترین قسمت ماجرا اینه که همه هم دوستش دارن! خوشم میاد که مسعود همش میزنه تو پوزش.آخ که چقد حال میده.البته مسعود حال همه رو میگیره ...من عاشق این اخلاقشم.
حدود یه ساعت آهنگ گوش دادم تا نزدیکای ساعت 7 شب.با توجه به اینکه هوا تقریبا زود تاریک میشه فکر کنم تا حالا همه اومده باشن.
منم کم کم آماده شدم.یه تی شرت مشکی پوشیدم و شلوار لی خاکستری.موهام هم طبق معمول زدم بالا.کنار موهام کوتاهه و زیاد نیازی به دست کاری نداره.وسط و جلوی موهام هم بلنده ...البته از حالتی که بخواد سیخ بشه بلندتره.اونجوری هم دوست دارم اما بهم نمیاد.یه ذره ادکلن با بوی سرد هم زدم.اونقدر نزدم که بوش پدر بقیه رو در بیاره.در حد متعادل.کاپشنم رو تنم کردم و راه افتادم.
از ماشین های پارک شده جلوی خونه ی مسعود فهمیدم تقریبا همه ی مهمونا اومدن.منم همینو می خواستم چون حوصله نداشتم قبل همه برم اونجا و هر کی از در اومد باهاش چاق سلامتی کنم!اینجوری یه سلام کلی میدم به قول مسعود هر خری خواست می تونه جواب نده.زنگ آیفون رو زدم.
مسعود – کیه؟
- باز کن،بهرادم.
- بیا بالا که به موقع اومدی.
درو واسم باز کرد و وارد شدم.وقتی داشتم از پله ها بالا می رفتم حسابی بهم استرس وارد شده بود.از رو در رو شدن با بعضی ها می ترسیدم.انگار داشتن توی دلم جا یخی می شستن!قلبم تند تند میزد برای همین یه کم مکث کردم.آخه چه مرگته انقدر استرس گرفتی احمق...مگه می خوان سرتو ببرن.اونا هم مثه خودت...چشم دیدنتو ندارن...فکر نمی کنم این ارتباط متقابل از بین رفته باشه.به در آپارتمان که رسیدم در نزدم تا کفش هامو دربیارم که شنیدم عمه مژگان داره به مسعود میگه : مگه بهراد هم دعوت کردی؟ مسعود هم جواب داد : خونه ی خودمه،به نظرت اشکال داره؟
خوشم میاد این مسعود بزرگ و کوچیک نمی شناسه.از دم حال همه رو می گیره.از یه طرف هم کیف کردم که عمه به خاطر اومدن من ناراحت شد.دوست دارم حال یه عده رو بگیرم...به هر شکل ممکن!
تا یه تق به در زدم مسعود درو باز کرد.
- ســـــلام.
مسعود – به! ســـــــلام.
در همین حین همدیگه بغل کردیم و روی ماه همدیگه رو هم ماچی موچی کردیم.این حرکت هماهنگ شده نبود ولی من حس کردم دیگران اینجوری فکر می کنن که هماهنگ شده بود.حداقل از طرف من که عمدی در کار نبود.مسعود سعی می کرد جوری رفتار کنه که من احساس راحتی کنم.کلا من و مسعود جلوی فک و فامیل خیلی مؤدبانه با همدیگه رفتار کنیم،چون مسعود دوست نداره بقیه از این رفتارش آتو بگیرن و انتظار داشته باشن که با همه اونجوری برخورد کنه.زیاد با فامیل صمیمی نمیشه و برای این کارش دلایل خاص خودش رو داره.
بدون توجه به اینکه کسی حواسش به من هست یا نه یه سلام دادم.توجه نکردم کی جواب داد و کی نداد.در واقع برام مهم هم نبود.مسعود سمت علیرضا اشاره کرد که اونجا بشینم.منم رفتم و کنارش نشستم و با همدیگه دست دادیم.
- سلام علیرضا،چطوری؟
علیرضا - ممنون،تو خوبی؟نمی دونستم امشب میای؟
- منم تا دیشب نمی دونستم،مسعود باهام تماس گرفت و ازم خواست بیام...ببخشید عمو مسعود.
(اصولا مسعود اجازه نمیده بقیه ی خواهر زاده ها و برادرزاده ها با اسم کوچیک صداش کنن،یه لحظه حواسم پرت شد از دهنم پرید)
علیرضا- واقعا؟ من فکر کردم اتفاقی اومدی اینجا،پس عمو مسعود گفته بود.
- این موضوع انقدر تعجب آوره؟
علیرضا – آره یه کم.
- خب پس به تعجبت ادامه بده.
علیرضا یه نگاه عاقل اندر سفیه به من انداخت و یه سیب از روی میز برداشت که کوفت کنه.ای کاش اینجا نمی نشستم.اما چاره ای هم نداشتم.از این سکوت علیرضا استفاده کردم و یه نگاهی به جمع انداختم.مبلی که من علیرضا روش نشسته بودیم توی قسمت ابتدایی سالن بود...نزدیک در ورودی.همه توی قسمت اصلی سالن،اطراف تلویزیون نشسته بودن.عمه مژگان با دختر بزرگه ش نسرین کنار هم نشسته بودن و داشتن پچ پچ می کردن.عمو محمد ،بابای علیرضا هم مشغول سرویس کردن دهن بقیه بود.من نمی دونم این بشر چرا انقد حرف می زنه؟ اونم حرف مفت! از این آدماست که فکر می کنه از همه کاری سر درمیاره.همش با یه سری استدلال غلط از سیاست و اقتصاد و ... حرف می زنه.خدا به داد زن و بچه ش برسه.زن عمو هم توی آشپزخونه بود و فکر کنم داشت به مسعود کمک می کرد.از صداشون میشد فهمید.
عمه مریم هم داشت از خجالت میوه ها درمیومد و هی زیر چشمی به من نگاه می کرد و این حرکتش خیلی تابلو بود اما نمی دونم چرا هی به حرکتش ادامه میداد.کلا من خیلی زود خنده م می گیره...سعی کردم جلوشو بگیرم که یه وقت به کسی برنخوره.یکی از افرادی که اصلا دوست ندارم توجهش بهم جلب شه بابامه...مامانم هم در رده ی دوم قرار داره... ظاهرا هم بود و نبود من براشون چندان فرقی هم نداره و توجهی هم به من ندارن.جای شکرش باقیه.تحمل سنگینی نگاه اونا رو اصلا ندارم.
نسترن رو نمی بینم.شاید نیومده...شایدم توی اتاقه...زیاد مهم نیست.دوست ندارم باهاش رو به رو بشم.یکی از کسایی که ازش به شدت متنفرم کیوان،پسر عمه مریمه.وقتی می بینمش فشار خونم میره بالا...یا برعکس! آخ که چقدر این بشر ادعای خوشتیپی داره؟ چشماش آبیه ولی به نظرم خوشگل نیست.همین چشمای لنز دار خودم از اون خوشگل تره.همش شلوارهای گشاد و تی شرت های تنگ می پوشه...نمی دونم چجوری توش نفس می کشه! اصلا هم این دو لباس ترکیب جالبی ندارن.تازه آدم فوقش یه روز همچین تیپی میزنه اما نه هر روز و همیشه و همه جا و در هر مراسم رسمی و غیر رسمی! اگه من این لباسارو می پوشیدم حتما بهم برچسب "روانی" میزدن.(البته همین الانش هم این برچسب رو دارم).یکی از خصوصیات کیوان اینه که بسیار دریده و پاچه پاره ست.سر به سر بزرگ و کوچیک میذاره.با همه شوخی های پشت وانتی می کنه...روی اعصاب همه چهار نعل میره...جالبه که همین پسر لوس وقتی یه سرما خوردگی کوچولو میگیره همه واسش خودکشی می کنن اما اون زمان که من خونه ی بابام زندگی می کردم تا وقتی رو به قبله نبودم از دکتر خبری نبود.یه نکته این وسط در رابطه با کیوان وجود داره که منو دلگرم می کنه،اینکه مثل سگ از مسعود می ترسه! اصلا جرأت نداره با مسعود شوخی کنه چون اساسا مسعود با کسی شوخی نداره و مخصوصا در مورد خواهرزاده ها و برادرزاده هاش اگه ببینه حرف زیادی می زنن،می زنه تو دهن شون...از هیچکس هم حساب نمی بره.
بعد چند دقیقه زن عمو از آشپزخونه اومد بیرون و با همدیگه احوال پرسی کردیم.چند لحظه گذشت و مسعود اومد جلوی در آشپزخونه و بهم اشاره کرد که برم اونجا.منم که از خدا خواستم بود.سریع رفتم پیشش.
- خوب شد صدام کردی وگرنه از خجالت آب میشدم.
مسعود – تو که خجالتی نبودی،حالا چرا خجالت می کشیدی؟
- بس که تحویلم گرفتن این فک و فامیلات.
مسعود – آخه مهمون نوازی تو ذات خانواده ی ماست.
- کاملا واضحه.منو نشوندی پیش این علیرضای لندهور...انقد کنار گوشم سیب گاز زد و خرت و خورت کرد اعصابمو بهم ریخت.
مسعود سرش به غذاها گرم بود...ازش پرسیدم : کیوان نمیاد ؟
مسعود – نه فکر نکنم.
- خدا رو شکر...تحمل اون یه دونه رو اصلا ندارم.
مسعود – شوخی کردم...میاد! مژگان بهش زنگ زد و گفت قبل اینکه بیاد بره دنبال نسترن و اونم بیاره.
- آره خب...کیوان خر خوبیه.به درد همین کارا می خوره.
مسعود – ناراحت که نشدی؟
- نه بابا...اتفاقا دوست دارم حال کیوان رو بگیرن.
مسعود – تو چقد خنگی بچه!منظورم اینه از اینکه کیوان رفته دنبال نسترن ناراحت نشدی؟
- آهاااااان...از اون نظر! نه،چرا باید ناراحت بشم؟!
مسعود – فکر کردم الان رگ قلمبه می کنی و ...
سریع حرفشو قطع کردم : نه بابا...اگه نسترن نامزدم هم بود ناراحت نمیشدم.تو هم انقد امّل نباش.
مسعود – خفه شو.
- راست میگم دیگه،من که نمی تونم هر کی رو که با نامزد و خواهر و مادرم حرف میزنه لت و پار کنم؟
مسعود – خب حالا تو ام! نامزد نامزد راه انداخته....انگار واقعا داره!
- گفتم مثال بزنم واست ملموس بشه.
مسعود – برو توی تراس با هم یه سیگار بکشیم.
- باشه.
پنجره ی آشپزخونه رو باز کردم و رفتم روی تراس.عجب هوایی بود...فکر کنم تنها خوش شانسی زندگی م این باشه که توی شمال زندگی می کنم.از این بابت خیلی خوشحالم.
به قول مودب پور سیگاری آتش زدم و منتظر شدم مسعود بیاد.بعد سه چهار دقیقه مسعود اومد و کنارم نشست.پاکت رو بهش دادم.سیگارشو با سیگارم روشن کرد.
مسعود – یه سوالی ازت دارم...صادقانه جواب بده.تو هنوزم نسترن رو دوست داری؟
(چند ثانیه فکر کردم)
- نه.
مسعود – مطمئنی؟ از این مکث کردنت میشه جور دیگه تعبیر کرد.
- داشتم فکر می کردم.قرار بود صادقانه جواب بدم دیگه...


بیشتر بخوانید
نظرات رمان هیچکسان (جلد اول)
  • سلما

    0

    سلام تا حالا چند بار هسچکسان رو خواندم و البته اطلاعات درست راجع به موجودات ماورایی نوشتید این نشانه تحقیق پشت رمان تون هست وحس خوبی داره و متفاوت ممنون از خودتون وقلمتون

    ۷ ساعت پیش
  • Ftm

    1

    جلد اول رو خوندم چقد سطحی نوشته شده بود باورم نمیشه این همه تعریف می شنوم🤣🤣🤣🤣🤣

    ۳ هفته پیش
  • sober | نویسنده رمان

    نمی‌دونم از اولین تجربه‌ی نویسندگی یه نفر چه توقعی دارین! ولی ۱۵ سال پیش که همه از آرشام تهرانی و دخترای بی‌نقص می‌نوشتن،من این رمان رو نوشتم و فکر می‌کنم نسبت به اولین نوشته و دوره‌ای که توش بودم قابل قبوله.

    ۳ هفته پیش
  • ماهو

    0

    عزیزم به تعداد همه خواننده های رمانات من سری هیچکسان رو دوره کردم، مخصوصا جلد اول، تک به تک دیالوگ هاشونو حفظم😆😁

    ۳ هفته پیش
  • اتش زن

    1

    کاش میشد ببینیم زیر کدوم رمانا کامت مثبت گذاشتی بفهمیم کلا سلیقه نداری یا ارشام تهرانی اصل میپسندی:/ درجریانی مال ۱۵ سال پیشه؟

    ۳ هفته پیش
  • ماهو

    1

    شاید باورت نشه ولی من ۱۵ ساله که دارم دنبال یه رمانی میگردم که حداقل نصف همین رمانی که بهش میگی آبکی، جذاب و دوست داشتنی باشه ولی جز نوشته های سوبر هیچ چیز دیگه ای پیدا نکردم. نمیتونی تصور کنی که چقدر از رمان های عاشقانه و سطحی بیزارم و چقدر هیچکسان برام دوست داشتنیه🥲

    ۳ هفته پیش
  • ملینا

    0

    با تمام وجودم درکت میکنم..اصلا رمان مثل هیچکسان ندیدم..حس و حالی که وقتی میخونمش و اینکه هر چند بارم که دوباره از اول بخونمش ازش سیر نمیشم..من عاشق قلم شادی جونم..چون همون حوریه که من دوست دارم..هر سبکی ام که بنویسه عالیه تا همیشه میخونمشون

    ۳ هفته پیش
  • آیلین

    0

    عالیه.خیلی احساس خوبی بهم میده. چندمین باریه ک دارم می خونمش

    ۱ ماه پیش
  • Masih2002

    0

    خیلی اتفاقی اومدم تو این سایت نظراتو خوندم باورم نمیشه هیچکسان ۶ جلده :/ من ۴ جلد و بدون اغراق شاید نزدیک ۲۰۰ بار خوندم و تمام اتفاقاتشو از برم ولی نمیدونستم دو جلد دیگه هم نوشته شده. (یادمه صوبر چند سال پیش گفته بود دیگه ادامه نمیده.) واقعا قلبم شکست.

    ۲ ماه پیش
  • Kamelia

    0

    سلام sober وقتت بخیر خسته نباشی یه سوال داشتم پسران بد و هیچکسان بهم مرتبطن دیگه میشه تربیت خوندن رمان هارو بگی ممنون ❤️

    ۲ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    سلام.نه ارتباط خاصی ندارن.

    ۲ ماه پیش
  • نازگل

    0

    جلد اول که خوب بود مرسی🌹🌹🌹

    ۲ ماه پیش
  • نازنین

    3

    دیدم تو بله راجب لینک ناشناسی که گذاشتی چی گفتی خیلی ناراحت شدم🫠💔 ولی کاش بهم یه فرصت میدادی بیشتر بهات آشنا شم می دونی چند وقته دنبالتم؟؟؟ هیچکسان برای من بهترینه بخدا کلا از فاز رمان خوندن اومدم بیرون اما هیچکسان برام تکراری نشد هیچوقت

    ۳ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    من شخصیت جالبی ندارم.هر کی بهم نزدیک میشه بعد یه مدت دشمنم میشه.برای همین ترجیح میدم دیگه با کسی ارتباط نزدیک نداشته باشم.

    ۳ ماه پیش
  • حداثت

    1

    سلام sober خیلی برام سواله که سری رمان هیچکسان قلم یه خانومه یا آقا؟ از اسمت خیلی قابل تشخیص نیست

    ۳ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    سلام.آقا.

    ۳ ماه پیش
  • حداثت

    3

    خیلی ممنون که روشنم کردین😅 براتون آرزوی موفقیت میکنم

    ۳ ماه پیش
  • لونا

    0

    درک میکنم چی میگید..اولین کسی هستین که احساس میکنم حسمو درک میکنه..

    ۲ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    در نهایت منم که رها میشم برای همین ترجیح میدم دوستی شکل نگیره.

    ۳ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    ببخشید،معمولا حوصله‌ی حرف زدن ندارم ❤️

    ۳ ماه پیش
  • لونا

    0

    اصلا تو خوندنش شک نکنید بهترین کتابیه که تا حالا خوندم هر چند بارم که میخونم برام تکراری نمیشه هر چی میره جلوتر خفن تر میشه جلد های بعدشم بخونید قلم نویسندش خیلی خفنو قویه درست مثل خودش. از دستش ندید که پشیمون میشید

    ۲ ماه پیش
  • سارا

    0

    سلام. خسته نباشید. من این رمانارو چتد سال قبل خوندم. پسران بدو دوباره امسال خوندم چرا حس میکنم متفاوت شده. اصلا یجوری انگار داستان عوض شده. تازه من پولشم پرداخت کردم تو یه سایت و اسم نویسنده نشاط احمدی یه همچین چیزی بود.

    ۲ ماه پیش
  • خیام

    0

    واقعا قلم قوی داری ❤️❤️❤️

    ۲ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    ⁦(⁠◍⁠•⁠ᴗ⁠•⁠◍⁠)⁠❤⁩

    ۲ ماه پیش
  • Dany

    0

    سلام خسته نباشید جلد ۳ پسران بد رو میخواستم بگیرم ازتون کجا باید پیام بدم؟

    ۲ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    سلام.متاسفانه الان تل‌گرام در دسترس نیست.

    ۲ ماه پیش
  • Dany

    0

    آخه مشخص نیست نت کی وصل شه هیچ اپ دیگه ای نیست بتونم تهیه کنم ازتون؟

    ۲ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    ایشالا بزودی وصل میشه.

    ۲ ماه پیش
  • ...

    0

    رمان پسران بد اخرین جلدی که خوندم این بود که داروین و یکی از همزاد های حامی پیش اون جادوگره گیر میکنن ادامه این موضوع نوشته شده؟

    ۲ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    خیر،نوشته نشده.

    ۲ ماه پیش
  • پریا

    1

    سلاااااموم علیکمممم نشاط جونمممممم چطوریایی

    ۳ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    سلام پریا،خوبی؟ سلامتی؟ ⁦(⁠◍⁠•⁠ᴗ⁠•⁠◍⁠)⁩ منم بد نیستم،دلتنگ‌تونم.

    ۳ ماه پیش
  • پریا

    0

    خوبم عزیزم ..تو حالت چطوره؟ منم دلم تنگ شده😭😭🩷 چرا نمیایی تو بله یا سروش یه گپ بزنی بیایم دور هم باشیم

    ۲ ماه پیش
  • پریا

    1

    برید کنارررر ببینمم همسر رسمی مسعود اومدههه

    ۳ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    الان مسعود ۲۰ تا زن داره ⁦ಥ⁠‿⁠ಥ⁩

    ۳ ماه پیش
  • پریا

    0

    مسعود خیلی بیجا کرده😔😂

    ۲ ماه پیش
  • روشنا

    0

    درود نویسنده محترم جلد دوم رمان داخل برنامه نیس از کجا پیداش کنم؟

    ۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!