دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان ترسناک هیچکسان اثر sober شادی احمدی

رمان هیچکسان (جلد اول)

  • به قلم sober
  • ⏱️۵ ساعت و ۶ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 100.8K 👁
  • 595 ❤️
  • 288 💬

خلاصه رمان :

این رمان داستان زندگی یه پسر به اسم بهـــراد هست که بعد از مدتی متوجه حضور نیروهای منفی در اطرافش میشه(که ممکنه شیطانی باشن). بعد از مدتی به پیشنهاد اطرافیانش به یه نفر که مشهوره با جن ها در ارتباطه مراجعه می کنه و متوجه میشه گروهی از جن های یهودی در صدد آسیب رسوندن به اون هستن و...

قسمتی از متن رمان هیچکسان (جلد اول)

- مسخره منظورم اینه که اگه سلام بدم کسی جواب میده به نظرت؟
مسعود – تو سلام بده،هر خری دوست نداشت جواب نمیده.با اینا کار نداشته باش.
- مرسی.پس امشب می بینمت.
مسعود – باشه...فعلا.
اولین خبر بد اینکه علیرضا هم اومده.پسر تخس فامیل...خیلی هم خودشو آدم حساب می کنه.به همه از بالا نگاه می کنه.همش به این و اون دستور میده...غیرتی بازی درمیاره...فقط پارس می کنه و پاچه می گیره،تازه بدترین قسمت ماجرا اینه که همه هم دوستش دارن! خوشم میاد که مسعود همش میزنه تو پوزش.آخ که چقد حال میده.البته مسعود حال همه رو میگیره ...من عاشق این اخلاقشم.
حدود یه ساعت آهنگ گوش دادم تا نزدیکای ساعت 7 شب.با توجه به اینکه هوا تقریبا زود تاریک میشه فکر کنم تا حالا همه اومده باشن.
منم کم کم آماده شدم.یه تی شرت مشکی پوشیدم و شلوار لی خاکستری.موهام هم طبق معمول زدم بالا.کنار موهام کوتاهه و زیاد نیازی به دست کاری نداره.وسط و جلوی موهام هم بلنده ...البته از حالتی که بخواد سیخ بشه بلندتره.اونجوری هم دوست دارم اما بهم نمیاد.یه ذره ادکلن با بوی سرد هم زدم.اونقدر نزدم که بوش پدر بقیه رو در بیاره.در حد متعادل.کاپشنم رو تنم کردم و راه افتادم.
از ماشین های پارک شده جلوی خونه ی مسعود فهمیدم تقریبا همه ی مهمونا اومدن.منم همینو می خواستم چون حوصله نداشتم قبل همه برم اونجا و هر کی از در اومد باهاش چاق سلامتی کنم!اینجوری یه سلام کلی میدم به قول مسعود هر خری خواست می تونه جواب نده.زنگ آیفون رو زدم.
مسعود – کیه؟
- باز کن،بهرادم.
- بیا بالا که به موقع اومدی.
درو واسم باز کرد و وارد شدم.وقتی داشتم از پله ها بالا می رفتم حسابی بهم استرس وارد شده بود.از رو در رو شدن با بعضی ها می ترسیدم.انگار داشتن توی دلم جا یخی می شستن!قلبم تند تند میزد برای همین یه کم مکث کردم.آخه چه مرگته انقدر استرس گرفتی احمق...مگه می خوان سرتو ببرن.اونا هم مثه خودت...چشم دیدنتو ندارن...فکر نمی کنم این ارتباط متقابل از بین رفته باشه.به در آپارتمان که رسیدم در نزدم تا کفش هامو دربیارم که شنیدم عمه مژگان داره به مسعود میگه : مگه بهراد هم دعوت کردی؟ مسعود هم جواب داد : خونه ی خودمه،به نظرت اشکال داره؟
خوشم میاد این مسعود بزرگ و کوچیک نمی شناسه.از دم حال همه رو می گیره.از یه طرف هم کیف کردم که عمه به خاطر اومدن من ناراحت شد.دوست دارم حال یه عده رو بگیرم...به هر شکل ممکن!
تا یه تق به در زدم مسعود درو باز کرد.
- ســـــلام.
مسعود – به! ســـــــلام.
در همین حین همدیگه بغل کردیم و روی ماه همدیگه رو هم ماچی موچی کردیم.این حرکت هماهنگ شده نبود ولی من حس کردم دیگران اینجوری فکر می کنن که هماهنگ شده بود.حداقل از طرف من که عمدی در کار نبود.مسعود سعی می کرد جوری رفتار کنه که من احساس راحتی کنم.کلا من و مسعود جلوی فک و فامیل خیلی مؤدبانه با همدیگه رفتار کنیم،چون مسعود دوست نداره بقیه از این رفتارش آتو بگیرن و انتظار داشته باشن که با همه اونجوری برخورد کنه.زیاد با فامیل صمیمی نمیشه و برای این کارش دلایل خاص خودش رو داره.
بدون توجه به اینکه کسی حواسش به من هست یا نه یه سلام دادم.توجه نکردم کی جواب داد و کی نداد.در واقع برام مهم هم نبود.مسعود سمت علیرضا اشاره کرد که اونجا بشینم.منم رفتم و کنارش نشستم و با همدیگه دست دادیم.
- سلام علیرضا،چطوری؟
علیرضا - ممنون،تو خوبی؟نمی دونستم امشب میای؟
- منم تا دیشب نمی دونستم،مسعود باهام تماس گرفت و ازم خواست بیام...ببخشید عمو مسعود.
(اصولا مسعود اجازه نمیده بقیه ی خواهر زاده ها و برادرزاده ها با اسم کوچیک صداش کنن،یه لحظه حواسم پرت شد از دهنم پرید)
علیرضا- واقعا؟ من فکر کردم اتفاقی اومدی اینجا،پس عمو مسعود گفته بود.
- این موضوع انقدر تعجب آوره؟
علیرضا – آره یه کم.
- خب پس به تعجبت ادامه بده.
علیرضا یه نگاه عاقل اندر سفیه به من انداخت و یه سیب از روی میز برداشت که کوفت کنه.ای کاش اینجا نمی نشستم.اما چاره ای هم نداشتم.از این سکوت علیرضا استفاده کردم و یه نگاهی به جمع انداختم.مبلی که من علیرضا روش نشسته بودیم توی قسمت ابتدایی سالن بود...نزدیک در ورودی.همه توی قسمت اصلی سالن،اطراف تلویزیون نشسته بودن.عمه مژگان با دختر بزرگه ش نسرین کنار هم نشسته بودن و داشتن پچ پچ می کردن.عمو محمد ،بابای علیرضا هم مشغول سرویس کردن دهن بقیه بود.من نمی دونم این بشر چرا انقد حرف می زنه؟ اونم حرف مفت! از این آدماست که فکر می کنه از همه کاری سر درمیاره.همش با یه سری استدلال غلط از سیاست و اقتصاد و ... حرف می زنه.خدا به داد زن و بچه ش برسه.زن عمو هم توی آشپزخونه بود و فکر کنم داشت به مسعود کمک می کرد.از صداشون میشد فهمید.
عمه مریم هم داشت از خجالت میوه ها درمیومد و هی زیر چشمی به من نگاه می کرد و این حرکتش خیلی تابلو بود اما نمی دونم چرا هی به حرکتش ادامه میداد.کلا من خیلی زود خنده م می گیره...سعی کردم جلوشو بگیرم که یه وقت به کسی برنخوره.یکی از افرادی که اصلا دوست ندارم توجهش بهم جلب شه بابامه...مامانم هم در رده ی دوم قرار داره... ظاهرا هم بود و نبود من براشون چندان فرقی هم نداره و توجهی هم به من ندارن.جای شکرش باقیه.تحمل سنگینی نگاه اونا رو اصلا ندارم.
نسترن رو نمی بینم.شاید نیومده...شایدم توی اتاقه...زیاد مهم نیست.دوست ندارم باهاش رو به رو بشم.یکی از کسایی که ازش به شدت متنفرم کیوان،پسر عمه مریمه.وقتی می بینمش فشار خونم میره بالا...یا برعکس! آخ که چقدر این بشر ادعای خوشتیپی داره؟ چشماش آبیه ولی به نظرم خوشگل نیست.همین چشمای لنز دار خودم از اون خوشگل تره.همش شلوارهای گشاد و تی شرت های تنگ می پوشه...نمی دونم چجوری توش نفس می کشه! اصلا هم این دو لباس ترکیب جالبی ندارن.تازه آدم فوقش یه روز همچین تیپی میزنه اما نه هر روز و همیشه و همه جا و در هر مراسم رسمی و غیر رسمی! اگه من این لباسارو می پوشیدم حتما بهم برچسب "روانی" میزدن.(البته همین الانش هم این برچسب رو دارم).یکی از خصوصیات کیوان اینه که بسیار دریده و پاچه پاره ست.سر به سر بزرگ و کوچیک میذاره.با همه شوخی های پشت وانتی می کنه...روی اعصاب همه چهار نعل میره...جالبه که همین پسر لوس وقتی یه سرما خوردگی کوچولو میگیره همه واسش خودکشی می کنن اما اون زمان که من خونه ی بابام زندگی می کردم تا وقتی رو به قبله نبودم از دکتر خبری نبود.یه نکته این وسط در رابطه با کیوان وجود داره که منو دلگرم می کنه،اینکه مثل سگ از مسعود می ترسه! اصلا جرأت نداره با مسعود شوخی کنه چون اساسا مسعود با کسی شوخی نداره و مخصوصا در مورد خواهرزاده ها و برادرزاده هاش اگه ببینه حرف زیادی می زنن،می زنه تو دهن شون...از هیچکس هم حساب نمی بره.
بعد چند دقیقه زن عمو از آشپزخونه اومد بیرون و با همدیگه احوال پرسی کردیم.چند لحظه گذشت و مسعود اومد جلوی در آشپزخونه و بهم اشاره کرد که برم اونجا.منم که از خدا خواستم بود.سریع رفتم پیشش.
- خوب شد صدام کردی وگرنه از خجالت آب میشدم.
مسعود – تو که خجالتی نبودی،حالا چرا خجالت می کشیدی؟
- بس که تحویلم گرفتن این فک و فامیلات.
مسعود – آخه مهمون نوازی تو ذات خانواده ی ماست.
- کاملا واضحه.منو نشوندی پیش این علیرضای لندهور...انقد کنار گوشم سیب گاز زد و خرت و خورت کرد اعصابمو بهم ریخت.
مسعود سرش به غذاها گرم بود...ازش پرسیدم : کیوان نمیاد ؟
مسعود – نه فکر نکنم.
- خدا رو شکر...تحمل اون یه دونه رو اصلا ندارم.
مسعود – شوخی کردم...میاد! مژگان بهش زنگ زد و گفت قبل اینکه بیاد بره دنبال نسترن و اونم بیاره.
- آره خب...کیوان خر خوبیه.به درد همین کارا می خوره.
مسعود – ناراحت که نشدی؟
- نه بابا...اتفاقا دوست دارم حال کیوان رو بگیرن.
مسعود – تو چقد خنگی بچه!منظورم اینه از اینکه کیوان رفته دنبال نسترن ناراحت نشدی؟
- آهاااااان...از اون نظر! نه،چرا باید ناراحت بشم؟!
مسعود – فکر کردم الان رگ قلمبه می کنی و ...
سریع حرفشو قطع کردم : نه بابا...اگه نسترن نامزدم هم بود ناراحت نمیشدم.تو هم انقد امّل نباش.
مسعود – خفه شو.
- راست میگم دیگه،من که نمی تونم هر کی رو که با نامزد و خواهر و مادرم حرف میزنه لت و پار کنم؟
مسعود – خب حالا تو ام! نامزد نامزد راه انداخته....انگار واقعا داره!
- گفتم مثال بزنم واست ملموس بشه.
مسعود – برو توی تراس با هم یه سیگار بکشیم.
- باشه.
پنجره ی آشپزخونه رو باز کردم و رفتم روی تراس.عجب هوایی بود...فکر کنم تنها خوش شانسی زندگی م این باشه که توی شمال زندگی می کنم.از این بابت خیلی خوشحالم.
به قول مودب پور سیگاری آتش زدم و منتظر شدم مسعود بیاد.بعد سه چهار دقیقه مسعود اومد و کنارم نشست.پاکت رو بهش دادم.سیگارشو با سیگارم روشن کرد.
مسعود – یه سوالی ازت دارم...صادقانه جواب بده.تو هنوزم نسترن رو دوست داری؟
(چند ثانیه فکر کردم)
- نه.
مسعود – مطمئنی؟ از این مکث کردنت میشه جور دیگه تعبیر کرد.
- داشتم فکر می کردم.قرار بود صادقانه جواب بدم دیگه...


بیشتر بخوانید
4.7 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 598 رای
5 ★
72%
4 ★
25%
3 ★
3%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان هیچکسان (جلد اول)

  • Ana

    0

    از زمانی ک شروع کردم ب خوندن هیچکسان هیچ رمانی دیگه بهم نچسبید🙃

    ۶ روز پیش
  • هانیه

    0

    من بارها و بارها جلد یک و دو رو خوندم ولی جلد سه و چهار رو نمیدونم از کجا باید بخونم یا بخرم؟میشه لطفا راهنمایی کنید.

    ۷ روز پیش
  • فریبا

    0

    آها احساس میکردم دنباله ی هم هستن. ب هرحال من چندساله ک خوندمشون هرسال هم ۲ ۳ بار میرم از اول میخونم تا جایی ک چاپ شده

    ۲ هفته پیش
  • فریبا

    1

    نمیدونم این بار چندمه ک میخونمش ولی مثلش و نخوندم فوق العاده س. فک کنم پسران بد و کیستار هم ب هیچ کسان مربوطه

    ۴ هفته پیش
  • sober | نویسنده رمان

    ممنون از لطفت. البته کیستار نوشته‌ی من نیست.

    ۲ هفته پیش
  • سلما

    3

    سلام تا حالا چند بار هسچکسان رو خواندم و البته اطلاعات درست راجع به موجودات ماورایی نوشتید این نشانه تحقیق پشت رمان تون هست وحس خوبی داره و متفاوت ممنون از خودتون وقلمتون

    ۳ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    😇❤️

    ۳ ماه پیش
  • دریا

    1

    خیلی خوبه من یه سال منتظرم آفلاین بشه چون ب منبع های دیگه اعتماد ندارم موفق باشی قلمت عالیه فقط میشه آفلاینش هم بزاری

    ۳ هفته پیش
  • Sayeh

    1

    امیدوارم یه روزی این مجموعه چاپ بشه و بیاییم امضا بگیریم اولین چاپشو خودم میخرم و بجای گوشی راحت بارها و بارها میخونمش من عاشق شخصیت های رمانم و با بهراد همزاد پینداری میکنم بهراد مشکی پوش و بی حوصله و از همه چی بریده امیدوارم هرجا هستید موفق و مؤید باشید لطفا زیاد بنویسید قلمتون بی همتاست 🙏🏻

    ۴ هفته پیش
  • حسین

    0

    تمام جلد های هیچکسان رو هر کدوم ۵ بار خونمش فوق العاده ای

    ۲ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    لطف دارین❤️

    ۱ ماه پیش
  • ۰_۰

    1

    سلام sober خسته نباشی یه سوال داشتم پسران بد ۱و۲و۳ رو از کجا می تونم بخونم؟

    ۲ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    سلام می‌تونی پی‌دی‌افشونو از ادمین چنلم بگیری. آدرس چنل توی مشخصاتم هست.

    ۲ ماه پیش
  • °-°

    0

    مرسیی ممنون

    ۲ ماه پیش
  • برادر جلد ۲ پسران بد

    0

    جلد ۲ پسران بد قضیه یی داروین و قتل خواهرش چطور شد.

    ۲ ماه پیش
  • Mah

    1

    سلام ،من این رمان رو ۲ بار خوندم قبلا وقتی حدودا ۱۶ سالم بود و حسابی هم لذت برده بودم .الان که حدودا ۲۲ سالمه دوباره خوندم،لحن جملات و نحوه روان متن رو خیلی دوست دارم ،اما تازه متوجه شدم اصلا کارکتر اصلی شخصیت جالبی نداره😂و خیلی متناقضع و همش داره از بقیه یراد میگیره و این همش میزنه تو ذوقم!

    ۶ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    بهراد خره،ببخشش.

    ۶ ماه پیش
  • Sfz

    0

    بهراد یه ادم معمولیه مثل همه ما

    ۳ ماه پیش
  • Ftm

    1

    جلد اول رو خوندم چقد سطحی نوشته شده بود باورم نمیشه این همه تعریف می شنوم🤣🤣🤣🤣🤣

    ۴ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    نمی‌دونم از اولین تجربه‌ی نویسندگی یه نفر چه توقعی دارین! ولی ۱۵ سال پیش که همه از آرشام تهرانی و دخترای بی‌نقص می‌نوشتن،من این رمان رو نوشتم و فکر می‌کنم نسبت به اولین نوشته و دوره‌ای که توش بودم قابل قبوله.

    ۴ ماه پیش
  • ماهو

    1

    عزیزم به تعداد همه خواننده های رمانات من سری هیچکسان رو دوره کردم، مخصوصا جلد اول، تک به تک دیالوگ هاشونو حفظم😆😁

    ۴ ماه پیش
  • اتش زن

    1

    کاش میشد ببینیم زیر کدوم رمانا کامت مثبت گذاشتی بفهمیم کلا سلیقه نداری یا ارشام تهرانی اصل میپسندی:/ درجریانی مال ۱۵ سال پیشه؟

    ۴ ماه پیش
  • ماهو

    2

    شاید باورت نشه ولی من ۱۵ ساله که دارم دنبال یه رمانی میگردم که حداقل نصف همین رمانی که بهش میگی آبکی، جذاب و دوست داشتنی باشه ولی جز نوشته های سوبر هیچ چیز دیگه ای پیدا نکردم. نمیتونی تصور کنی که چقدر از رمان های عاشقانه و سطحی بیزارم و چقدر هیچکسان برام دوست داشتنیه🥲

    ۴ ماه پیش
  • ملینا

    0

    با تمام وجودم درکت میکنم..اصلا رمان مثل هیچکسان ندیدم..حس و حالی که وقتی میخونمش و اینکه هر چند بارم که دوباره از اول بخونمش ازش سیر نمیشم..من عاشق قلم شادی جونم..چون همون حوریه که من دوست دارم..هر سبکی ام که بنویسه عالیه تا همیشه میخونمشون

    ۴ ماه پیش
  • آیلین

    0

    عالیه.خیلی احساس خوبی بهم میده. چندمین باریه ک دارم می خونمش

    ۴ ماه پیش
  • Masih2002

    0

    خیلی اتفاقی اومدم تو این سایت نظراتو خوندم باورم نمیشه هیچکسان ۶ جلده :/ من ۴ جلد و بدون اغراق شاید نزدیک ۲۰۰ بار خوندم و تمام اتفاقاتشو از برم ولی نمیدونستم دو جلد دیگه هم نوشته شده. (یادمه صوبر چند سال پیش گفته بود دیگه ادامه نمیده.) واقعا قلبم شکست.

    ۴ ماه پیش
  • Kamelia

    0

    سلام sober وقتت بخیر خسته نباشی یه سوال داشتم پسران بد و هیچکسان بهم مرتبطن دیگه میشه تربیت خوندن رمان هارو بگی ممنون ❤️

    ۵ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    سلام.نه ارتباط خاصی ندارن.

    ۴ ماه پیش
  • نازگل

    0

    جلد اول که خوب بود مرسی🌹🌹🌹

    ۵ ماه پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️