رمان داستان راکد وحشت به قلم فاطمه سادات هاشمی نسب
داستان از این قرار است، سه نوجوان با اردوی مدرسه به مشهد میروند تا سال آخر دبیرستان را به یاد ماندنی تمام کنند، در این بین نام جنگل جیغ به گوششان می خورد که در زمینه ترس و وحشت حسابی حرف برای گفتن دارد. و همین، زمینه ای می شود تا اتفاقات بدتری بیفتد و طوری شود که سال آخر دبیرستان برای سه نوجوان ما قطعا به یاد ماندنی گردد. دومینوی داستان از آنجایی شروع می شود که پا به جنگل جیغ می نهانند و بعد داستان تازه شروع خواهد شد. حالا اگر داستان واقعی باشد... واکنشتان چیست؟ حقیقت این است که این بار اجنه در این داستان نقش مهمی را ایفا می کنند. داستان واقعیست پس مواظب باشید در حین خواندن آن، به اجنه توهین نکنید! زیرا ناگهان می بینید شب در بالای سر شما ایستاده اند و طلبکار می خندند!
ژانر : ترسناک، تراژدی، داستان کوتاه
تخمین مدت زمان مطالعه : ۵۲ دقیقه ۱ ثانیه
ژانر : #تراژدی #ترسناک
خلاصه :
داستان از این قرار است، سه نوجوان با اردوی مدرسه به مشهد میروند تا سال آخر دبیرستان را به یاد ماندنی تمام کنند، در این بین نام جنگل جیغ به گوششان می خورد که در زمینه ترس و وحشت حسابی حرف برای گفتن دارد. و همین، زمینه ای می شود تا اتفاقات بدتری بیفتد و طوری شود که سال آخر دبیرستان برای سه نوجوان ما قطعا به یاد ماندنی گردد. دومینوی داستان از آنجایی شروع می شود که پا به جنگل جیغ می نهانند و بعد داستان تازه شروع خواهد شد. حالا اگر داستان واقعی باشد... واکنشتان چیست؟ حقیقت این است که این بار اجنه در این داستان نقش مهمی را ایفا می کنند. داستان واقعیست پس مواظب باشید در حین خواندن آن، به اجنه توهین نکنید! زیرا ناگهان می بینید شب در بالای سر شما ایستاده اند و طلبکار می خندند!
سخن نویسنده:
درود، لطفا به هیچ وجه در تنهایی این داستان رو نخونید. همچنین از انجام کار هایی که شخصیت ها انجام میدن شدیدا بپرهیزید.
این داستان بعد از پلکان مرگ نوشته شده و برای امتحان قلم بنده، در ژانر وحشت هست، پس دیر یا زود، منتظر اثر رمانی بنده در این ژانر جذاب باشید.
به نام خدا
صبح روز شنبه دوباره مثل همیشه آنقدر غرق خواب بود که با سر، به زمین افتاد. خسته از سقوطهای همیشگیاش به سختی سرش را بالا آورد و مشغول مالش دادن به دماغش شد. کمرش را صاف کرد و با نشستن روی زمین، تکیهاش را به تخت پشت سرش داد. خمیازهای کشید و کلافه به ساعت نگاه انداخت. ساعت قدیمی اتاقش، خبر از آن میداد که طبق معمول سرویس مدرسه او را جا گذاشته و اکنون باید با تمام سرعت به سوی مدرسه بدود اگر میخواهد با در بستهی مدرس روبهرو نشود.
خواب از چشمهایش پرید، بلافاصله بلند شد و بدون آنکه دست و صورتش را بشوید، مشغول پوشیدن لباس فرم مدرسه شد. پیراهن و شلوار راستهی مدرسهاش، آنقدر چروک بود که من خجالت کشیدم او که دیگر هیچ. اما برایش اهمیتی نداشت. اصلا توجهای به چروک ها نکرد و سریع به سمت کت و کیفش رفت. کوله سیاهاش را بدون چک کردن کتابهای درون آن، پشت شانهاش انداخت و کتش را سرسری پوشید. با نگرانی جلوی آینه ایستاد. شانه را برداشت و موهایش را در حدی حالت داد تا کسی نفهمد تازه از خواب بیدار شده است. البته که آنها احمق نبودند!
با اتمام کارش سریع به سمت در دوید. از پلههای اتاقش پایین رفت و به سمت جاکفشی پا تند کرد. نگاهی اجمالی به خانه انداخت، همه خواب بودند. مادر و پدرش در اتاق خود به سر میبردند و برادر کوچکترش از دیشب تا حالا هنوز مشغول بازی بود. سر تأسفی تکان داد و با اولین لنگه کفشی که به دستش رسید، آن را به سوی سر عرفان پرتاب کرد. هدف گیریش آنقدر خوب بود که مستقیم به مرکز سر عرفان خورد و آخش بیرون آمد. عرفان با خشم دستهی بازی را رها کرد و با فریاد گفت:
- هوی چه مرگته؟ چرا هار شدی؟
آرمان شانه بالا انداخت و با تمسخر پاسخ داد:
- بهت گفتم توی این مرحله ال یک و دایره متوالی بزن. اما بازم مثل مبتدیها داری همهی کلیدها رو قاطی پاتی میزنی.
عرفان برای تمسخر صورتش را کج کرد و گفت:
- بهت گفتم ال یک و دایره متوالی متوالی...
سپس برو بابایی گفت و ادامه داد:
- من روش خودم رو دارم پس برو دنبال کارت.
آرمان بیخیال فحشی زیرلب به او داد و سریع از خانه خارج شد. با تمام سرعت به سمت دوچرخهاش که کنار دیوار خانه گذاشته بود رفت. سوارش شد و با شتاب از خانه خارج شد و به سوی مدرسه پدال زد.
عرفان بیدار بود اما او را صبح از خواب بیدار نکرده بود. این رفتارهای بچگانهی هر دو واقعا مضحک است. عرفان همیشه اهل تلافیست. این هم تلافیه وقتی بود که عرفان موقع یکی از امتحانهای سالپیش خواب مانده بود و آرمان از عمد او را بیدار نکرده بود. سری از روی تأسف تکان دادم. این دو واقعا روانی هستند.
پس از بیست دقیقه، آرمان بالاخره به مدرسه رسید. در مدرسه مثل همیشه بسته بود و ناظم با خشم منتظر رسیدن آرمان بیچاره بود. آرمان با سری افتاده جلو رفت. از دوچرخه پایین آمد و با اندوه ظاهری گفت:
- آقا اجازه، مامانم مریض بود دیشب برای همین تا صبح بیمارستان بودیم.
ناظم پوزخند زد و با تشر گفت:
- سقفی فکر میکنی من احمقم که با این چیزا خر بشم؟
آرمان کلافه پوفی کشید و با بغضی که حیران مانده بودم چگونه میتواند آنقدر آن را خوب و واقعی جلوه بدهد گفت:
- آقا میتونید زنگ بزنید بپرسید. تازه خوابیدن، مامانم آسم داره دیشب خیلی بد شده بود و...
بغضش شکست و شروع به گریه کرد. با تعجب به آن پسر هفده ساله خیره بودم. پسر سال آخری که کلاس دوازدهم است چگونه اینقدر راحت گریه میکند؟!
ناظم که از اشک تمساح ریختن آرمان دلش به رحم آماده بود، از جلوی در کنار رفت و اندوهگین گفت:
- پسر گریه نکن ایشالله حال مامانت دوباره خوب میشه. بیا، بیا برو سر کلاست تا معلمت غایبی برات نزده.
آرمان سرش را آهسته تکان داد و خرامان وارد شد. ناظم دستی از روی همدردی بر پشتش زد و بیخیالش شد. با گذر از ناظم، آرمان اشکهایش را پاک نکرد اما لبخند شرورانهای روی لبهایش نقش بست. ابرویم را بالا انداختم. عجب بازیگر خوبی بود!
با رسیدن به کلاس دوازده الف - الکترونیک جلوی در ایستاد. نفس عمیقی کشید و با جمع کردن دوبارهی اشکهایش برای نمایشی مجدد، در کلاس را گشود و وارد شد. آقای فتوحی ابتدا خیلی عصبانی بود اما با اجرای نمایش آرمان، دلش به رحم آمد و با همدردی بسیار آرمان را راهی کرد تا روی صندلیش بنشیند. با خنده به کار هایش نگاه میکنم. این پسر واقعا یک بازیگر است.
با نشستن کنار سینا، آرمان نفس عمیقی کشید و در حالی که اشک چشمهایش را پاک میکرد، گفت:
- باورم نمیشه هر دفعه راضی میشن.
سینا زیر لب با خنده پاسخ داد:
- ندیدی میگن نقطه ضعف مرد گریست؟
آرمان همانطور که کتابی ناشناس از توی کیفش بیرون میکشید، زمزمه کرد:
- بیخود نیست دخترا تا یه چیزی میخوان میزنن زیر گریه!
هر دو ریز ریز خندیدند که محمد از پشت سرشان سرش را جلو آورد و با خنده گفت:
- آرمان امروز چه درسی داریم؟
آرمان گیج به کتاب باز شده در جلویش نگاه کرد و زمزمه گویان گفت:
- هیس. سه نکن بچه.
سینا خندهی ریزی کرد و گفت:
- کار همیشگیته. کی بجای نقشه کشی فنی رایانهای، ریاضی میاره؟!
آرمان دستی بر پیشانیش کشید و خیره به لپتاپ های جلوی بچهها، زمزمه کرد:
- فعلا هیچی نگین. حواسش نیست اصلا!
محمد خندید و به عقب برگشت. سینا نیز آرام سرش را تکان داد و هر سه جوری رفتار کردند که انگار نهایت حواسشان را به معلم و درسش دادهاند. اما فقط من میدانم که هر سه داشتن در لپتاپ سینا، قسمت آخر سریال ونزدی را تماشا میکردند و ایرپاد توی گوش هایشان بود!
با اتمام کلاس آقای فتوحی، همگی با یک خسته نباشید سکوت کلاس را شکستند و مشغول حرف زدن و جمع کردن لپتاپ هایشان شدند. آقای فتوحی نیز خونسرد لپتاپ و کتابش را برداشت و به سوی در قدم نهاد. خروج آقای فتوحی با اتمام قسمت آخر سریال همراه شد. آرمان ایرپاد را از توی گوشش بیرون آورد و با بهت پرسید:
- تموم شد؟
سینا سرش را تکان داد و گفت:
- خیلی بیخود تمومش کردن.
محمد از آن پشت پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- سینا مطمئني دوازده تا بیشتر نداشت؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینا کلافه همانطور که لپتاپ را خاموش میکرد و توی کیفش میگذاشت پاسخ داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آره بابا مطمئنم. نتفلیکس گفته فصل دومش رو میسازه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان با این پاسخ به صندلی تکیه داد و بیحوصله گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اگر قراره دوهش رو بسازن دیگه به درد نمیخوره. کلا نتفلیکس هرچی که فصل دومش رو ساخت بهش گند زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمحمد و سینا هر دو سرشان را تکان دادند که جواد از آنطرف کلاس، در ردیف اول با صدای متمسخرش گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- شما آخریها یه وقت بهتون بد نگذره؟ وقت امتحان هم میخوام ببینم همین طور در مورد سریال حرف میزنین یا نه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان پوزخندی زد. انگشتی به جواد نشان داد و در پاسخ گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- گمشو بابا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجواد پوزخند بر لب با چندی از بچه های دیگر از کلاس خارج شد و انگشتی متقابل برای آرمان نشان داد. با رفتنش، بچههای دیگر حرفی نزدند و به کار خودشان مشغول شدند. چندی باهم در مورد دختری که دیشب در اسنپ چت باهاش صحبت کرده بودند، حرف میزدند. دو نفر دیگر در مورد خواهر دوستشان علی صحبت میکردند که به تازگی در صفحهی اینستاگرامش عکس بیحجاب پست کرده بود. یک گروه شش نفره هم نشسته بودند و به یکدیگر چگونه کار کردن با نرمافزار جدید را یاد میدادند. سینا نگاهی اجمالی به مهراد، پسری که در ردیف اول نشسته بود و مشغول بازی کردن با گوشیش بود، انداخت و سپس گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- هی آرمان، میدونی چرا کسی به مهراد گیر نمیده که گوشی آورده؟ حتی اون جواد فضول هم باهاش کاری نداره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان کنجکاو به مهراد چشم دوخت. کمی اینطرف و آنطرف شد و سپس پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- داره واقعا با گوشی بازی میکنه؟ اونم توی ردیف اول!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمحمد از آن پشت سرش را جلو آورد و زمزمه کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اون پسر قاضی محمدیه. برای همین کسی زیاد به پر و پاش نمیپیچه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینا سرش را تکان داد و زیرلب گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بچهها میگفتن چند بار دیدن همراهش هفتتیر داشته.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان ابرویی بالا انداخت، حیرتزده پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اونوقت هیچکس به مدیر نگفته؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمحمد دستی بر شانهی آرمان کوبید و با خنده گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- احمق، دارم میگم پسر قاضیه شهره، چه انتظاری داری؟ بچهها گزارشش رو دادن اما مدیر اونا رو تنبیه کرد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان شوکه از نفوذ این پسر، زمزمه کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پشمام! عجب قدرتی...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینا خندید و همانطور که بلند میشد تا کشوقوسی به بدنش بدهد گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- هی خدا پدر مادرمون هم نفوذ ندارن یکم باهاش لذت ببریم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمهراد بلافاصله با این حرف سینا، سرش را برگرداند و به او چشم دوخت. اخم کرد و وسط بازی گوشیش را خاموش کرد. از روی صندلی بلند شد و به طرف در راه افتاد. آرمان با کنجکاوی به رفتار آن پسر خیره بود تا از کلاس خارج شد. محمد خندان گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چه خونسرد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینا شانهای بالا انداخت و پاسخ داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- همیشه همینطوره!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمحمد نیز سرش را تکان داد که آرمان کنجکاو پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- از سال دهم اینجاست؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینا سرش را تکان داد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آره، خیلی هم توی کار های عملی حرفهایه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان دستهایش را پشت گردنش قفل کرد و شادمان زمزمه گویان گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ازش خوشم اومد. میتونه بهم کمک کنه انگار...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینا پوزخندی زد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نکه تو برات مهمه! هر سال توی یه رشته بودی. این الکترونیک هم برای اینکه فقط بتونی دیپلمت رو بگیری.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان خندید. مستانه سرش را تکان داد و در پاسخ جواب داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- درست میگی. ترجیح میدم بشینم توی خونه بازی کنم تا اینکه درس بخونم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمحمد همانطور که لپتاپش را میبست پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حالا چی بازی میکنی که اینقدر عاشقشی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان شاداب سرش را به عقب چرخاند و پاسخ داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- قلمرو ماوراء الطبیعه، بهترین بازی دنیا!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینا خواست پاسخی بدهد که با به صدا در آمدن زنگ آخر، سکوت کرد. آرمان شاداب از جایش برخاست و خسته گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بالاخره شش ساعت این درسه هم تموم شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمحمد کیفش را برداشت و در حالی که سعی داشت از پشت صندلیها بیرون بیاید گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نکه خیلی بهت فشار اومد. اول تا آخرش داشتیم سریال میدیدیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهر سه خندیدند و با تایید حرفش، از کلاس خارج شدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان راهی بازگشت به خانه شد و بقیه نیز هر کدام مسیر خانهی خود را پیش گرفتند. از آنجایی که مسیر خانه هایشان باهم فرق داشت نمیتوانستند در خارج از مدرسه بیشتر باهم وقت بگذارنند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا رسیدن آرمان به خانه، کلید را در آن هوای گرم بهاری درون قفل در انداخته و آهسته وارد شد. دوچرخه را کنار دیوار نهاد و با خستگی بسیار وارد خانه شد. عرفان همچنان در جلوی تلویزیون مشغول بازی بود و پای چشمهایش گود افتاده بود. آرمان سری از روی تأسف تکان داد و از پلهها بالا رفت تا به اتاقش برسد. با وارد شدن به اتاقش خوشحال کیفش را سویی پرتاب کرد و خود را با آغوش باز روی تخت خواب انداخت. خستگی آنقدری در بدنش رخوت کرده بود که با دراز کشیدن روی تخت چشمهایش خمار شدند و بدون عوض کردن لباسهایش همانجا خوابش برد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان پسر خوش خوابی نیست، تنها دو ساعت کافیست تا او باز انرژیاش را پس از خواب به دست آورد و میتواند تا دوازه ساعت دیگر فعالیت کند. انرژیاش را دوست دارم، فرد تنبل و گوشه گیری نیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاکنون دارد پس از خواب دو ساعتهاش با تلویزیون بازی میکند، دستههای بازی یکی در دست آرمان و دیگری در دست عرفان است، هر دو آنقدر هیجان زده هستند که روی دو پا بر روی مبل نشسته و تندتند با فشردن کلید های دستهی بازی فریاد میکشند. مادر و پدرشان صبح زود بیرون رفته و هنوز برنگشتهاند. پدرشان کار آزاد دارد یک مهندس معمار که مشغول ساخت و ساز است، مادرشان اما در کارخانه کار میکند و بخاطر گرانی های اخیر به شدت مشغول کار هستند تا بتوانند خرج زندگی را در آورند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irروز ها میگذرند و عرفان و آرمان همینگونه هر روز را به شب میرسانند، مادر و پدرشان هر روز صبح بیرون رفته و هر شب باز میگردند. تعامل در این خانواده در کمترین حد خود است، بچهها مشغول بازی و خانواده مشغول کار، هر کس روال زندگی مستقلی دارد. آیا این خوب است؟ احساس خوبی ندارم، زندگی اینچنین نیز لذتی ندارد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irامروز صبح آرمان مثل همیشه از خواب بیدار شد. بخاطر روز آخر سال دوازدهمیها از طرف مدرسه به اردو میروند. از یزد حرکت کرده و به سوی مشهد میروند، چهار روز در آنجا مانده و سپس در روز پنجم با اتوبوس به سمت یزد باز میگردند. آرمان برخلاف دیگر بچهها که هر کدام بخاطر بهانههای خانواده هایشان استرس داشتند و میخواستند هر طور شده آنها را راضی کنند تا اجازه بگیرند، تنها کافی بود تا به پدرش بگوید یک برگه سفید را امضا کند و پدرش آنقدری مشغول کار بود که حتی کنجکاو نمیشد بداند آرمان برای چه امضایش را میخواهد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصبح زود آرمان ساکش را بسته و آماده جلوی در خانه ایستاده بود تا پدرش با ماشین او را به مدرسه ببرد. زیرا ممکن بود در نبودش دوچرخه در مدرسه دزدیده شود و به هر حال خطرات واحتمالات کم نیستند. با خوشحالی سوار ماشین شد و با تکان دادن دستش برای عرفان از او و مادرش که با مهربانی و البته خستگی بسیار از پشت شیشه برایش دست تکان میداد، خداحافظی کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعرفان با رفتن آرمان خوشحال روی مبل جلوی تلویزیون پرید و فریاد کشان گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آره تا آرمان نیست خودم رکورد میزنم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخندیدم و به مادرش لیلا توجه کردم، او نیز مشغول گرم کردن قورمه سبزیای بود که دیشب پخته بود تا با شوهرش بخورند و مجدد راهی کار شوند. آرمان را همراهی کردم تا به مدرسه رسید، ساکش را برداشت و شاداب از رضا پدرش خداحافظی کرد. با انرژی زیاد وارد مدرسه شد و در گوشهی حیاط کنار آب سرد کن دوستهایش را دید. هر دو منتظرش بودند و با رسیدنش گل از گلشان شکفت. اکنون جمعشان جمع بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان به سمت سینا و محمد که داشتند از گرما خودشان را باد میزدند، قدم برداشت. با رسیدن به آنها ساکش را کنار دیوار رها کرد و با خوشحالی گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- قراره حسابی بترکونیما!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمحمد و سینا هر دو سری تکان دادند، سپس محمد در حالی که باز به سوی آبسردکن میرفت تا از گرمای زیاد آب بخورد گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- امیدوارم خودمون رو به کشتن ندیم فقط.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان با این حرف ابرویی بالا انداخت و کنجکاو پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- منظورت چیه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینا با این حرف سریع از روی زمین بلند شد، کنار آرمان جای گرفت و با ذوق گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- این رو ول کن جَو میده فقط، یه سیدی پیدا کردم امروز صبحی توی سطل آشغال.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان متعجب به سینا چشم دوخت که او ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- روش با ماژیک قرمز نوشتن خطر مرگ به هیچوجه نبینید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان مشتاقتر از قبل به سینا گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خب؟ بگو که برداشتی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینا با افتخار سرش را تکان داد و سیدی را از توی جیب پشتی شلوار لیاش بیرون آورد، سپس مفتخر گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- البته که بر میدارم پس چی، بذارم یکی دیگه افتخار برداشتنش رو به دست بیاره؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان شاداب دست بر شانهی سینا کوبید و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- لپتاپ که همراته؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینا سریع سرش را تکان داد که آرمان ذوقزده گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پس حله!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمحمد از حرف های آندو اصلا خوشش نمیآمد زیرا با نهایت شجاعت اعتراف میکرد که فردی به شدت ترسو است و هیچ ادعایی برای نترس بودن ندارد. اما به قول خودش رفیق نیمه راه هم نبود و چارهای ندشت که این دو احمق را همراهی کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک ربع بعد به همین منوال در هوای گرم ظهر گذشت تا آنکه بالاخره اتوبوس ها رسیدند. دو ساعت هم طول کشید تا همه سوار شده و برسند تا کاروان مدرسه حرکت کند. آرمان، سینا و محمد هر سه در ردیف آخر نشسته بودند و در کنار هم مشغول خنده، بازی و چرت و پرت گویی بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهرچند این وضعیت تنها تا دو ساعت بعد ادامه داشت و پس از آن همه بیخیال و خسته روی صندلی هایشان خوابیده بودند، یکی برای خودش آهنگ گوش میداد، یکی در اینستاگرام میچرخید و دیگری ویدیویی از یوتیوب نگاه میکرد. آنهایی که معتاد بازی بودند بخاطر عدم اتصال اینترتت در راه مشغول استراحت کردن بودند و بقیه نیز به کار های خودشان میرسیدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن نیز آهسته روی یکی از صندلیها نشستهام و دست و گردنم را مالش میدهم. آنقدری درد دارند که گاهی به سرم میزند بیخیال توضیح زندگی بقیه شوم و بروم دنبال کار خودم اما خب، علاقه حرف نمیفهمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهجده ساعت بعد آنها به مشهد میرسند، همگی در خواب کلید اتاق هایشان را میگیرند و گیج وارد اتاق هایشان میشوند، بیتردید روی تخت ها افتاده و به جهان رویا سفر میکنند. من نیز اندکی اطراف را میگردم تا مجدد بیدار شوند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irساعت هشت صبح است و خدمهی هتل مشغول چیندن بشقابها روی میز ها هستند. بلبلها آواز میخوانند و گنجشکها باهم عشق بازی میکنند. هوای امروز خیلی سرد است، اخیرا برف آمده و زمینها یخ بسته است. آفتاب به زیبایی میدرخشد و طنینی از گرما را درون پوست منتقل میکند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبچهها تازه از خواب بیدار شدهاند و تازه دارند اتاقشان را کاوش میکنند. یک اتاق سه تخته با لوازم مورد نیاز و شیک که نسبت به پول پرداختی، مقرون به صرفه است. منطقیست، واقعا با یک میلیون اتاق محشری نمیتوان در مشهد اجاره کرد! متاسفانه مثال حقیقت است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبچهها از اتاق بیرون آمدند و مشتاق درون راهرو های هتل قدم زدند. به طرف لابی رفتند تا غذایی خورده و پس از آن به گشت و گذار بروند. صبحانه کره مربا و نان بود که سینا خیلی آن را دوست داشت. پس از خوردن و پر کردن شکم هایشان، به اتاق بازگشتند تا آماده شوند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدقایقی بعد در اتاق باز شد و آنها بیرون آمدند، هر سه باهم ست کرده بودند و همچون گروه مافیا به نظر میرسیدند. عینک آفتابیهای مربعی، نیمبوتهای مشکی و کت تک مشکی روی یک شلوار کتان مشکی تیپشان را به قول جوانان گنگ کرده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای محمد توجهام را به او جلب کرد. ناراضی از این وضعیت گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بچهها بیخیال اصلا توی این لباسا راحت نیستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینا سریع به او اخم کرد و جدی گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بیخود، میدونی چقدر سخت بود برای هر سه مون بگیرم؟ باید بپوشیم اینطوری خفن تریم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان خندهای کرد و در حالی که شلوار جین را درست میکرد تا اذیت نشود گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مثل گروه مافیا شدیم، فقط یه پیپ کم داریم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینا خندید و سپس هر سه از هتل بیرون زدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
تمام روز را به تفریح گذراندند و در بانگ اذان مغرب، به هتل بازگشتند. آنقدری خسته و کوفته بودند که دیگر نایی برای حرکت نداشتند. بنابراین به محض رسیدن به اتاق خود، همانجا روی زمینهای کثیف افتادند و از بدن درد دیگر حرکتی نکردند. هر سه کنار هم خوابیده بودند و به سقف خیره بودند. سینا با آنکه خسته بود اما سعی کرد بلند شود، سپس در همان حین گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- این زمینا معلوم نیست کی تمیز شدن، بلند شین باید بریم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما تلاشش فایدهای نداشت و از درد زیاد بدنش مجدد روی زمین دراز کشید. محمد از دیدن این واکنش خندید و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- زور نزن داداش فایده نداره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهر سه با این حرفش خندیدند که آرمان با نفسهای عمیقی که میکشید تا سریع نفسش را بازیابی کند، گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- فردا قراره کجا بریم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینا پوفی کرد و نالان زمزمه کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اول بذار خستگیمون در بره بعد از فردا و مکافاتش حرف بزن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان لبخند گرمی زد و به شکستگی روی سقف خیره شد. سپس لب زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- یه جای خیلی خوبی امروز پیدا کردم، میگن خیلی معروفه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمحمد که کنجکاو شده بود، اندکی سرش را بالا آورد و نیم خیز به آرمان خیره شد، با شک پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کجا؟ نکنه همونی که اون دختره گفت؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان سریع چشمکی زده و سرش را تکان داد. توافق آرمان روی این موضوع، محمد را به شدت ترسناند. سریع بیخیال درد بدنش شد و روی زمین نشست. با اخم خطاب به آرمان گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- به هیچوجه! آرمان جدیم باهات ما نمیریم اونجا!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان لبخند بر لب با شوق جلوی محمد نشست و با هیجان گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دیگه این فرصت گیرمون نمیاد احمق! کی میتونیم دوباره باهم بیایم مشهد و بریم همچین جایی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینا که از واکنش آندو کنجکاو شده بود، کلافه روی زمین نشست و خطاب به آرمان پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- داری از چی حرف میزنی؟ به منم بگین!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان بیتوجه از نارضایتی محمد، سریع به سمت سینا چرخید و باذوق گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- امروز تو که رفته بودی سفارش بدی ده تا دختر و پسر میز کناری نشسته بودن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینا سرش را تکان داد و خونسرد گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خب این که خودمم دیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان سریع ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irداشتن از یه جنگل مرموز حرف میزدن. میخواستن برن اونجا و یه شب رو بمونن ولی اکثرا مخالف بودن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینا ابرویش را بالا انداخت و با قلبی که اکنون اندکی تند تر میزد پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خب؟ چرا مخالف؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان که اینجا هیجان وجودش بیشتر شد، دست هایش را با ذوق برهم مالید و با لحنی مرموز گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- یکی از دخترا می گفت اون جنگل برای اجنه¬ست!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینا با شنیدن این حرف، ناخواستت یک «چی؟!» بلند گفت که محمد به خود لرزید. سپس خشمگین از جایش بلند شد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من عمرا پام رو توی اون جنگل بذارم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان اما مصمم دست او را گرفت و مجدد وادارش کرد روی زمین بنشیند، گوشی اش را از توی جیب خود بیرون آورد و با ذوق گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اول گوش کنین ببینین چی میگم، من از روی کنجکاوی سرچ زدم ببینم چیه و حدس بزنید به چی رسیدم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینا مشتاق جلوتر آمد و پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چی پیدا کردی؟ بذار منم ببینم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان مشتاق صفحهی سرچ گوگل را جلوی چشم های کنجکاو سینا گرفت و با ذوق به چهرهی او خیره شد. سینا اندکی وقت صرف خواندن متن کرد و سپس با بهت و انرژی بسیاری به آرمان خیره شد، لب زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- فردا میریم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان همانطور که از سینا انتظار داشت راضی سرش را تکان داد و سپس متن را به محمدی که نگران بود نشان داد. به واکنش محمد خیره شدم، به حتم از ترس خود را خیس خواهد کرد! محمد با خواندن متن سریع عقب کشید و با خشم گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- می خواین خودتون رو بکشین؟! خب به جهنم اما من جونم رو دوست دارم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان قهقه ای زد و با ذوق گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- محمد بیخیال، اگر قراره ما بمیریم تو هم باید با ما باشی اون دنیا بهشت بی تو لذتی نداره!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمحمد خشمگین خواست حرفی بزند که سینا با ذوق و با صدایی بلند شروع به خواندن متن کرد. مشتاقانه گوش سپردم تا از آن محتوایی که محمد را تا این اندازه بهم ریخته بود، مطلع شوم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«جنگل جیغ مشهد؛ ترسناکترین جنگل ایران! اگر فکر میکنید صدای جیغ در این جنگل شایعهای است که مردم درست کردند، بدجور اشتباه میکنید! صدای جیغ کاملا واقعی است و شبها واضح به گوش میرسد. این جاذبه ترسناک در جنوب مشهد قرار دارد و پر از درختان بلند و گیاهان متنوع است. جدا از جنبه ترسناک این جنگل، شما منظرههای زیبایی را به چشم میبینید که فراموش میکنید اینجا ترسناکترین جنگل ایران است. بیایید با دید وسیعتری به گذشته جنگل جیغ نگاه کنیم. در روستای سربرج، رودی به همین اسم وجود دارد که در گذشته بسیار پر آب بود. مدتی که گذشت کمکم این رود خشک شد؛ تاحدیکه آب، هر چند سال یک بار در آن جاری میشد تا سال نود همین اوضاع بود تا اینکه بهطرز مشکوک و شگفتآوری این رود پر آب و خروشان شد، طوری که از سال نود تا الان سالی نبوده است که در آن، رود سربرج بیآب یا کمآب شود. بهمحض اینکه رود پر آب شد، مردم صدای جیغ را در جنگل شنیدند. همین اتفاق باعث شد صدها داستان و فرضیه بافته شود و مردم فکر کردند که جنها جنگل را نفرین کردند. همه میگفتند شبها شیطانها به این جنگل میآیند و جیغ میکشند؛ همچنین میگفتند نفرین و قدرت شیاطین است که رود را پر از آب کرده است! اگر قصد سفر به این جنگل را دارید سفری خوش و شادی بخش را برای شما آرزومندیم!»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا پایان متن و سکوت سینا، محمد خشمگین گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- باید مینوشت مرگ خوشی را برای شما آرزومندیم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان با این حرف قهقه زد و سرش را تکان داد، سپس بخاطر انرژی زیادی که به رگ هایش تزریق شده بود، از روی زمین بلند شد و با ذوق گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پس مقصد فرادمون مشخص شد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینا نیز مشتاق سرش را تکان داد و با شادی گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اجنه ما داریم میایم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمحمد اما سرش را میان دست هایش گرفته بود و از ترس و نگرانی خود را تکان می داد. اصلا موافق رفتن به آن جنگل نبود اما مگر نظرش اهمیتی داشت؟ آن دو دیوانه تر از این حرف ها بودند که چیزی از خطر و ترس بفهمند!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irروز بعد، ساعت نه صبح.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهر کدام یک دست لباس برداشته و محمد ساکش را خالی کرده است تا مشترک از آن استفاده کنند. آرمان و سینا هر دو آنقدر وسایل عجیبی درون ساک چپانده اند که دیگر جا ندارد. انواع نمک از شرکت های مختلف، سیر، پیاز و شمع های زیادی از انواع رنگ ها برداشته اند تا بتوانند طبق نوشته های گوگل، اجنه را احضار کنند. حقیقتا کمی دیوانه اند! سینا سراسیمه همانطور که نیمه ی کفشش را پوشیده بود، فریاد زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آرمان کبریت یادت نره!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان که روی تخت نشسته و مشغول مطالعه بود، سرش را تکان داد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- به نکته ی خوبی اشاره کردی واقعا!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینا خندید و دوباره مشغول پوشیدن کفشش شد. محمد کنار ساکش نشسته و کز کرده است، هنوز هم موافق رفتن به آن جا نیست اما کسی به حرفش گوش نمی دهد، پس چاره ای جز همراهی آن ها ندارد. زمان کند می گذرد اما بالاخره نیم ساعت آینده هر سه آماده هستند. ساک به دست از هتل خارج می شوند و به سمت یک تاکسی قدم بر می دارند. تاکسی جلوی در هتل منتظر پیدا کردن مسافر است که با دیدن آن بچه ها، شاداب دستمال گردنش را درون ماشین پرتاب می کند و با صدایی شاد می پرسد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پسرا کجا میرین؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان خندان جواب می دهد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- جنگل جیغ، چقدر میشه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمرد با شنیدن نام جنگل جیغ لبخندش محو شده و نگرانی و تردید جایش را می گیرد. مردد به آن پسر ها که سن کمی دارند خیره می شود و سپس آهسته می گوید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پونصد تومن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان سرش را راضی تکان می دهد و هر سه سوار می شوند. راننده اما هنوز نگران است، آیا دارد کار درستی می کند؟ به نظرش نباید آن ها را به جنگل جیغ ببرد اما اگر واقعا آن ها راضی هستند پانصد تومان برای این مکان هزینه کنند، چه می توان گفت؟ او حقیقتا به پولش نیاز دارد. امروز تولد یسنا دخترش است، به او قول داده بود کیک می خرد اما امروز آن طور که انتظار داشت کار نکرده بود تا پول در بیاورد! اکنون که خدا برایش یک جا پول فرستاده است، ناشکریست اگر قبول نکند!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپس تردید را کنار گذاشت و استارت ماشین را زد. در بلوار کلاهدوز به راه افتاد و مسیر جنگل جیغ را در پیش گرفت. نگران ماشین را دنبال کردم، یک پژوی زرد رنگ تاکسی بود که با سرعت بسیاری حرکت می کرد. وحشت زده ام، نگران و دلهره ی بسیاری دارم. چرا این بچه ها اینقدر احمق هستند؟ واقعا چرا؟! البته که نباید از حق گذشت، زیرا ترس یک خوراکی واقعا لذت بخش و شیرین است! بعد از سه ساعت، بالاخره به جنگل جیغ رسیدند. راننده ی تاکسی که حدودا سی سال سن داشت، ماشین را کنار یک تیر چراغ برق نگه داشت و زمزمه کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اینجاست، رسیدیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان، سینا و محمد به درخت های بلندی که سر هایشان از لا به لای خانه ها معلوم بود نگاهی انداختند، صدای آرمان در اتاقک ماشین پیچید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اینجا خونه ای برای اجاره هست؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمرد نفس عمیقی کشید و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- یکم جلوتر آقای دهداری هستن، ازشون بخواین یه خونه براتون پیدا کنن. ولی...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمکث طولانی ای کرد، مردد بود حرفش را بزند اما بالاخره گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- شماها فکر نکنم سنی داشته باشین، این جنگل خیلی خطرناکه بهتره که نرید توش!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان ذوق زده سرش را تکان داد و در حالی که از ماشین پیاده میشد گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نگران نباش آقا، شماره کارتتون رو هم بده براتون واریز کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمحمد که با هشدار مرد بیشتر از پیش ترسیده بود، گوشه ی پیراهن صورتی رنگ سینا را گرفت و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بیا همین الان برگردیم، به خدا حس خوبی ندارم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینا اما دستش را در هوا تکان داد و خطاب به راننده لب زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آقا یه شماره ای چیزی هم بدید خواستیم برگردیم به شما زنگ بزنیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمرد سرش را تکان داد، شماره کارت و شماره تماسش را به آن دو داد و سپس پس از واریزی پول، با دلهره از آنجا دور شد. به سمت مشهد رانندگی کرد اما حواسش هنوز پیش آن سه پسر بود. آیا کارش درست بود؟ نمی داند!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمحمد وحشت زده به رفتن ماشین خیره شد و زیر لب گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بدبخت شدیم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان و سینا اما برعکس او آنقدری ذوق داشتند که با شادی اطراف را کاوش می کردند. محمد نیز دنبالشان راه افتاد و هر سه به سمتی که آن مرد گفته بود رفتند. دویست متر جلو تر به یک مغازه رسیدند. «املاک دهداری» آرمان وارد مغازه شد تا ملکی را برای اجاره پیدا کند، سینا اما نگاهش به شیشه ی مغازه افتاد، آنقدر کثیف بود که انگار ده سال است کسی آن را تمیز نکرده است. سینا اما حواسش پیِ خانه ها بود. عجیب است، چرا این روستا اینقدر خلوت و سوت و کور بود؟ آرمان دقایقی بعد بیرون آمد، کلید در دست راستش بود. آن را بالا گرفت و با ذوق گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بریم، برای یه شب اجاره کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینا سرش را تکان داد و نگران گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بچه ها، مردم این روستا کجان؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان با این حرف، توجه اش به اطراف جلب شد. لبخندی زد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آقای دهداری گفت مردم رفتن پیِ زمین هاشون برای همین کسی نیست. تا ظهر بر می گردن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینا و محمد هر دو آهانی گفتند و آسوده به دنبال آرمان راه افتادند تا خانه را پیدا کنند. سینا خسته از کشیدن ساک سنگینی که آورده بودند گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کی می رسیم؟ دستم شکست، بهتون گفتم اون همه خرت و پرت نندازین توی این لامصب.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینا خندید و آرمان که سخت مشغول پیدا کردن خانه بود گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- فکر کنم دیگه رسیدیم، باید همین...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهش که به خانه ای نارنجی رنگ با سقف شیار دار افتاد، بشکنی زد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خودشه! بیاین بچه ها!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکلید را توی قفل در انداخت و با تیک بلندی، در باز شد. یک در کهنه ی آهنی که زنگ زده بود و انگار سال هاست کسی به آن نرسیده است. در با صدای بدی باز شد و حیاط پر از خار و سنگ های شکسته نمایان شد. آرمان ابتدا به درون خانه قدم نهاد و سینا پشت سرش وارد شد. بعد نیز محمد آمد و در را پشت سرش بست. هر سه محو تماشای آن خانه بودند، زیرا خیلی بد خراب شده بود. آرمان آهسته گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مطمئنم توی روز های اوجش واقعا دیدنی بوده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینا سرش را تکان داد و زمزمه کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حیف این خونه واقعا!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمحمد اما نگران در حالی که اطراف را کاوش می کرد لب زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اصلا حس خوبی ندارم، بیاین برگردیم، تو رو خدا!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان و سینا اما بی توجه به او به سمت در ساختمان رفتند، در را آهسته گشودند و وارد شدند. بر خلاف ظاهر بیرونی خانه که پر از خار و خاک و سنگ های شکسته بود، داخلش رسیدگی شده بود و خراب نبود. گویا هر بار اجاره داده شده است برای همین تمیز و مرتب بود. دو اتاق کوچک داشت که هر کدام یک تخت داشتند و در سالنش سه مبل دو نفره نهاده بودند. آشپزخانه ریزی داشت و در کنار اتاق ها دستشویی و حمام مشترک طراحی شده بود. محمد با دیدن داخل خانه، نفس عمیقی کشید و آسوده گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آخ بالاخره احساس آرامش!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irروی مبل دو نفره ولو شد و با شادی به سقف تمیز خیره شد. آرمان چمدان رها شده میان هوا و زمین را برداشت و درون یکی از اتاق ها نهاد، به سالن بازگشت و با خوابیدن روی یکی دیگر از مبل ها گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- عجب خونه ی خوبیه ها!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینا که مشغول گشت زدن در خانه بود، سرش را تکان داد و در حالی که در های کابینت ها را باز می کرد گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- با صفاست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپس رویش را سمت آرمان کرد و با لبخندی مرموز گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اینطوری محمد هم کمتر از جلسه احضارمون می ترسه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمحمد با شنیدن این حرف و پشت بندش پیچیدن صدای خنده ی آرمان، وحشت زده گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- فکرشم نکنین! نمی ذارم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان سریع از روی مبل بلند شد، به سمت ساک قدم برداشت و مشتاق گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تازه یه چیز خیلی خاص اوردم تا باهاش بیشتر حال کنیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینا کنجکاو به رفتنش خیره شد و پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مگه با شمع فقط نیست؟ دیگه چی...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمحمد نگران، سراسیمه و وحشت زده روی مبل نشست، پاهایش را مضطرب بر روی زمین می کوبید و منتظر بود تا آرمان باز گردد. سینا نیز کنارش نشست و با ذوق به آمدن آرمان چشم دوخت. پس از چند دقیقه آرمان بازگشت، تخته ای بزرگ در دست هایش بود، با ذوق روی زمین، میان محوطه سه مبل نشست و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- این شما و این تخته ی ارواح!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینا ذوق زده دست هایش را بر هم کوبید و کنارش جای گرفت. روی فرش تمیز کوچک نشستند و سینا با ذوق به تخته خیره شد. محمد اما خود را جمع کرد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بس کنین! خطرناکه، ویدیو های زیادی توی یوتیوب هست که بلاهای بدی سر احظار کننده ها میاد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینا و آرمان هر دو ترسویی نسارش کردند و سپس آرمان توضیح داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ببین دقیق نمی دونم چطوریه، نتوستم زیاد در موردش بخونم. فقط توی یکی از سطل های زباله ی مشهد دیدم، گفتم بردارم شاید به کار اومد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینا سرش را آهسته تکان داد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ولی من می دونم، زیاد در موردش شنیدم. تخته احضار روح بهش میگن، باید دورش شمع روشن کنیم و به شکل مثلث بشینیم. یکی راهنما میشه و با روح ارتباط می گیره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان مشتاق سرش را تکان داد و بلند شد تا شمع بیاورد. سینا نیز متقابلا برخاست تا چراغ ها را خاموش کند. محمد اما ناراضی گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- لعنتی ها، حداقل بذارین استراحت کنیم فردا صبح...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان با شمع ها بازگشت، سینا نیز مجدد نشست. اکنون به شکل مثلث نشسته و تخته در مرکزشان قرار داشت، محمد را از روی مبل پایین کشیدند تا روی زمین باشد و سینا خطاب به وی گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- محمد! مسخره بازی در نیار لطفا!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمحمد اما هنوز می ترسید، حتی بیشتر از آنچه فکرش را بکنید! آرمان شمع ها را روشن کرده و هر کدام را جلوی بچه ها گذاشت. شمع آخر را جلوی پاهایش نهاد و کبریت را کناری پرتاب کرد. تاریکی محض با سه نور شمع روشن شده بود. خانه در ظلمات فرو رفته ولی آن ها به جای ترس، مشتاق و پر هیجان هستند. سینا آهسته به آرمان خیره شد و پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کی راهنما میشه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان شانه ای بالا انداخت و خونسرد گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من میشم، زیاد نمی ترسم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینا از خدا خواسته قبول کرد و همگی دست های همدیگر را همچون یک حلقه گرفتند. سینا صدای قلبش را به خوبی احساس می کرد، او نیز استرس داشت اما ترس؟ شاید کمی. محمد اما در حد زیادی ترسیده بود. به اندازه ای که هر آن ممکن بود ایست قلبی کند! آرمان اما آرام تر از بقیه بود. لب هایش را گشود و با شروع یک بسم الله با صدایی بلند و رسا گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ما اینجاییم. ارواحی که صدای من رو می شنوین، بیاین تا باهم صحبت کنیم. من از شما ترسی ندارم، خودتون رو نشون بدین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمحمد به خود لرزید اما سینا آرام تر بود، چشم هایشان بسته بود و منتظر هر حرکت و صدایی بودند. من نیز ترسیده ام. برای همین کنار آرمان ایستاده و می ترسم اطراف را نگاه کنم. صدایش دوباره به گوش رسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آیا روحی در این خانه هست؟ جواب بده!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهر سه منتظر هستند تا اتفاقی بیفتد، یک چیزی حرکت کند یا صدایی به گوش برسد، اما در کمال حیرت هیچ اتفاقی نمیوفتد. سینا ناامید از نبود یک روح در این اطراف گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بیخیال بابا، فکر کنم این تخته خرابه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان نیز سرش را تکان داد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- البته ماهم چیزی بلد نیستیم. شاید داریم یه چیزی رو اشتباه انجام می دیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمحمد خوشحال از حس آرامش، نفسش را بیرون داد و با شادی دست آن دو را رها کرد. سرش را روی مبل نهاد به سقف خیره شد. با شادی گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خدایا شکرت!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینا خنده ای به این وضعیت او کرد و آرمان شاکی به حرف آمد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مسخرمون کرده! اَه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینا اما هنوز مشتاق است، شاداب گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بیخیال پسر، تا چند ساعت دیگه شب میشه، اجنه ی واقعی توی جنگل هستن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان که انگار فراموش کرده بود برای چه اینجا هستند، انرژی زیادی گرفت و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آره خودشه! چقدر دیگه تا شب مونده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینا به ساعتش نگاه کرد، ساعت دو ظهر را نشان می دهد، لب زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- الان ساعت دوهه، شش و نیم دیگه ورود به جنگل ممنوع میشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان با ذوق از جایش برخاست، شاداب گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نظرتون چیه از الان بریم اونجا تا شب بمونیم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینا ابرویی بالا انداخت و راضی گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- فکر بدی نیست!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمحمد اما سریع گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آره الان بریم و شب برگردیم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان و سینا هر دو بهم دیگر نگاه کردند و خندیدند. آرمان جواب داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حله، پس بلند شین بریم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهر سه راضی و با توافق برخاستند، ساکشان را در خانه جا گذاشته و با برداشتن یک رو فرشی کوچک به سمت جنگل راه افتادند. از خانه بیرون آمدند و سینا کلید را توی جیبش گذاشت. محمد مشغول دیدن خانه ها و معماری زیبایشان بود که سینا پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حالا جنگل کدوم طرفه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمحمد شانه ای بالا انداخت و زمزمه کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تابلو داره!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستش را به سمت شمال دراز کرد. سینا خندید و آرمان با تمسخر گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- داداش تابلو به اون بزرگی توی چشمت نره!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتابلوی سبز رنگ درست رو به رویشان بود. «به طرف جنگل جیغ - خطر مرگ» هر سه به راه افتادند و از شیب زیاد مسیر بالا رفتند تا به جنگل برسند. نگران دنبالشان رفتم، واقعا یک تخته کم دارند. در این گرمای ظهر کدام احمقی به جنگل می رود تا اجنه را ببیند؟ حدود چهل دقیقه پیاده روی کردند تا بالاخره به مرز جنگل رسیدند. آرمان از تپه ی جلویش پایین رفت و با تعجب گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- جنگل جیغ جنگل جیغی که می کردن، این بود؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمحمد با لکنت و ترس جواب داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- هیچی رو از روی ظاهرش قضاوت نکن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینا نیز شانه ای بالا انداخت و از تپه پایین آمد. به سمت جنگل قدم برداشت و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بیا، شاید توش بهتر باشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهی به جنگ می اندازم، درخت های سپیدار بزرگ آن را پوشش داده اند. ظاهر ترسناکی ندارد، حتی پوشش گیاهی گسترده هم ندارد که در میان گیاهان گم بشوید. تقریبا مثل یک باغ معمولی از درخت های سپیدار و سنوبر می ماند. محمد با آن که از ظاهر جنگل نمی ترسد اما هنوز نمی تواند اعتماد کند، می داند که در فیلم ها همیشه از کاه کوه ساخته می شود! نمی تواند مطمئن باشد در این جنگ چیزی وجود ندارد! آن هم با آن همه مطلب در گوگل و اخبار کشور.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهی به ورودی انداختم، اینجا هیچ محافظی نیست، باید از راه فرعی رسیده باشند وگرنه نگهبان های جنگل نمی ذاشتند وارد شوند! زیرا جزء شرایط بود که حتما باید بیست نفر باشند!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا قدم های بلند هر سه وارد جنگل شدند، اینجا روشن است و هیچ چیز ترسناکی وجود ندارد. انگار که دارید درون یک باغ قدیمی قدم بر می دارید. آرمان کلافه ایستاد تا بقیه نیز بیایند و سپس پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مطمئنین که درست اومدیم؟ اینجا واقعا جنگل جیغه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینا که محو زیبایی جنگل شده بود و با ذوق اطراف را می دید، زمزمه کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- فکر کنم همه چیز شایعه بوده فقط! خدایا این جنگل خیلی قشنگه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان سرش را تکان داد و لب زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- گفته شده فقط شب ها خیلی خطرناکه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد دستش را در هوا تکان داد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خیلی خب، بیاین بریم جلوتر، شاید به یه چیزی برخوردیم. هرچند چشمم آب نمی خوره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینا و محمد به دنبالش راه افتادند و هر سه در کنار همدیگر از میان درختان سپیدار و سنوبر گذشتند. از حق نگذریم این جنگل واقعا شکوه و زیبایی منحصربه فردی داشت، درختان آنقدر زیبا در کنار همدیگر قرار گرفته اند که حیران می مانم. نور از لا به لای برگ ها فرار کرده و چشم انداز واقعا حیرت انگیزی را ساخته است. باید به خالق این تصویر زیبا احسنت گفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحدود بیست دقیقه بعد، هنگامی که به مرکز جنگل رسیده بودند؛ آرمان ایستاد. یک برکه ی کوچک وسط جنگل بود تا حیوانات بتوانند از آن آب بخورند، یک جورهایی مرکز حیاط جنگل به حساب می آمد. آرمان جلو تر رفت، لبه ی برکه روی زانوانش نشست و مشغول خوردن آب شد. آب شیرین و زلال است، آنقدر تمیز که ماهی های درونش مشخص هستند. سینا با ذوق جلو آمد، تلفن اش را بیرون آورد و با شادی برنامه ی دوربین را گشود. لب زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ماهی اونم توی یه برکه توی جنگل! باید کار مردم باشه...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان با فهمیدن آنکه ماهی درون برکه است، تمام آب درون دهانش را به بیرون تف کرد و با تهوع فریاد زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اَه حالم بهم خورد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینا قهقه ای زد و با ذوق گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آخه بوی ماهی رو نفهمیدی؟ اینقدر تشنه بودی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان همانطور که لب هایش را پاک می کرد تا طعم چندش ماهی ها تمام شود، جواب داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مرض! اصلا حواسم نبود آب برداریم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینا سرش را تکان داد و به آسمان چشم دوخت، هنوز تازه ساعت سه ظهر بود! کلافه کنار یکی از درخت ها نشست و به تنه ی بزرگ آن تکیه داد. خسته پاهایش را دراز کرد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بیاین همینجا بمونیم تا شب، بعدشم برگردیم. خسته شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمحمد که مشغول عکس گرفتن بود، با رضایت گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- موافقم، تا شماها استراحت می کنین منم از این جاها عکس بگیرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان نیز موافقت خود را اعلام کرد و سپس به اطراف چشم دوخت. این جنگل زیباست اما آن ها برای دیدن زیبایی این مکان نیامده بودند! او دنبال چیز های جدید و هیجان انگیز بود، زیبایی که همه جا است! کلافه به بچه ها نگاه کرد، سینا به درخت تیکه داده و چشم هایش را بسته بود. یک لبخند دلنشین و آرامش بخش هم روی لب هایش نشسته بود. سینا نیز مشغول عکس گرفتن از ماهی ها با تمام زوایای موجود بود و گاهی هم از سنگ های گرد و درختان عکس می گرفت. نگاهش را به آسمان داد، برگ های کم پشت درختان باعث شده بودند تا نور آفتاب ظهر گاهی همچون لوله های نور بر روی زمین بیوفتند و صحنه ی جالبی بسازند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان همانطور که قصد داشت برکه را دور بزند تا اطراف را جست و جو کند، گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بچه ها من برم یکم این طرف ها بگردم، زود بر می گردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینا پاسخی نداد و محمد که حسابی مشغول بود تنها باشه ای گفت. آرمان برکه را دور زد، به سمت مخالف برکه قدم برداشت و اطراف را کاوش کرد. باید یک چیزی پیدا کند اما دنبال چه می گردد؟ اینجا که اتاق فرار نیست، یک جنگل ساده و زیباست که آرامش خوب و سنگینی هم دارد. قدم زنان مشغول گشت و گذار بود که با دیدن یک وسیله در نزدیکی یک درخت تنومند، از حرکت ایستاد. با تعجب ابرویش را بالا داد و نزدیک شد. یک راکد آبی رنگ تنیس روی برگ ها افتاده بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان ابرویی بالا انداخت و با تعجب جلوی راکد ایستاد، خم شد و با دقت به راکد چشم دوخت. راکد به نظر نو می آمد اما آنقدر کثیف و خاکی شده بود که انگار سال هاست در این جا رها شده است! اما از کجا به نظر نو می آید؟ از آنجایی که رنگ های آبی راکد، هنوز تازه و براق هستند! عجیب نیست؟ آرمان شانه ای بالا انداخت و در سکوت سنگین و عجیب جنگل، دستش را به سمت راکد برد. آن را بی هیچ درنگی در دست گرفت و بلند کرد. از جایش بلند شد و با دقت راکد را همانطور که در دستش می چرخاند کاوش کرد. راکد واقعا به نظر نو می آمد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دست دیگرش خزه ها را از روی آن کنار زد و خاکش را زدود، سپس همانطور که به مسیرش ادامه می داد، مشغول بازی کردن با آن راکد شد. در هوا به راکد ضربه هایی می زد که پیش تر آن ها را در فیلم ها دیده بود. هیچگاه پیش نیامده بود تنیس خاکی بازی کند اما گاهی مسابقه هایش را از توی شبکه ها دیده بود، یک چیزهایی می دانست. دسته را در هوا تکان می داد و مشغول بود که با شنیدن صدایی، از حرکت ایستاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای زوزه می آمد. نه زوزه ی گرگ، نه هو هوی جغد و نه هر چیز دیگر، زوزه ای که انگار دارد از کنار گوشش نواخته می شود. سمت راست گوشش تیر کشید، گوشش را با دست گرفت و ابرو هایش درهم رفت. کمی گوش خود را مالش داد و سپس شانه اش را به گوشش مالید. کمی اطراف را نگاه کرد، چیزی اینجا نیست و باز سکوت سنگین جنگل بر فضا حاکم است. به قدم زدن ادامه داد و کلافه لب زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کدوم طرف به برکه می رسید؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبله، راه بازگشت را تقربیا گم کرده بود و نمی دانست دقیقا باید از کدام سوی بازگردد، اندکی از راست می رفت، کمی بعد از سمت چپ ادامه می داد و باز از شمال و جنوب راهش را پیدا می کرد. نگران او را همراهی کردم، ساعت ها گمشده بود و نمی توانست بچه ها را پیدا کند. در یک ساعت اول مدام در یک مسیر راه می رفت تا بلکه به آن ها برسد، در یک ساعت دوم بلند آن ها را صدا میزد تا جواب بدهند تا راه را پیدا کند اما انگار نه انگار که سه نفر در این جنگل حضور دارند! و اکنون در یک ساعت سوم، آنقدر وحشت کرده است که نمی تواند دیگر به چیز های خوب فکر کند! کنار یک درخت تنومند سپیدار ایستاده و راکد را در آغوش گرفته است. نگران دندان به لبه ی راکد گرفته و مدام در جای خود وول می خورد. او پسر نترسی است اما نمی توان منکر حضورش در جنگل مرگ آور شد! در این چند دقیقه آنقدر خود را لعنت کرده است که تنها خدا می داند، پشیمانی و ترس در چهره اش بی داد می کند، نمی داند باید چه کند. اکنون چگونه راه بازگشت را پیدا کند؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگوشی اش را مجدد بیرون آورد و برای چندمین بار در این سه ساعت، برنامه جی پی اس را باز کرد. اینترنت بسیار ضعیف است و گوگل مپ باز نمی شود. مسیر ها نیمه نمایان هستند و گوگل کار نمی کند. حتی در لحظاتی گوشی نیز هنگ می کند. آرمان با شنیدن صدای حرکت چیزی از سمت راست، وحشت زده سرش را بالا آورد و به آن سوی چشم دوخت. ساعت نزدیک شش است و آفتاب لحظه به لحظه در حال غروب است. خورشید می رود و شب می شود. اگر تا شب نتواند پیش بچه ها بازگردد و از جنگل بیرون نروند، توی بد دردسری می افتند! جنگل اصلا پوشش گیاهی انبوهی ندارد که نتوان دور دست هایش را دید، بلکه دور دست های جنگل کامل پیداست اما تاریکی آن ها را فرا گرفته است و نور کمی باقی ماند است. در نگاه اول گم شدن در این جنگل واقعا حیرت انگیز و غیر ممکن به نظر می آمد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سادگی و سرعت بی نهایت، دو ساعت دیگر نیز گذشت و اکنون ساعت هشت و نیم شب است. تاریکی عظیمی جنگل را فرا گرفته است و آرمان آنقدر ترسیده است که دیگر روی زمین نشسته و در خود جمع شده است. جرئت راه رفتن را ندارد و ترجیح می دهد تا خود صبح همینجا هوشیار بماند. به حتم بچه ها تا کنون متوجه شده اند که او باز نگشته است و شاید آن ها دارند دنبالش می گردند. نکند آن ها نیز گمشده باشند؟ نه، احتمالا به مردم روستا اطلاع داده اند و اکنون یک گروه جست و جو مشغول پیدا کردن آرمان هستند. آری باید بنشیند و منتظر رسیدن چراغ قوه های جست¬وجوگران باشد. همین راه بهترین گزینه است...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دیدن نور ضعیفی از انتهای جنگل، چشم هایش را خیره کرد. نور در حال حرکت است و مدام به اطراف می چرخد. آرمان شاداب از جایش برخاست، باید یکی از افراد جست¬وجوگر باشد! با شادی بلند فریاد زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من اینجام، آهای من اینجام!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنور روی او ثابت ماند و با اندکی مکث جلو تر آمد. آرمان شاداب دست هایش را بالا گرفت و با تکان دادن آن ها شوق خود را نشان داد. راکد همچنان درون دست هایش بود که صاحب نور نزدیک شد. با دیدن مردی که چراغ قوه در دست داشت، آرمان سلامی کرد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مرسی که پیدام کردین، واقعا ازتون ممنونم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمرد در سکوت به آرمان خیره بود و با دیدن راکد در دست هایش، لبخند عجیبی زد. سرش را تکان داد و سرش را جوری حرکت داد که به آرمان بفهماند بهتر است دنبالش برود، سپس به سمت غرب قدم برداشت. آرمان نیز خوشحال از نجات یافتن از این جنگل ساکت، به دنبال آن مرد راه افتاد. در راه مدام ناخواسته به اطراف نگاه می کرد و سعی داشت به مرد بچسبد تا عقب نماند. در حین راه رفتن که حواسش به عقب بود، سنگی زیر پایش رفته و با صورت بر زمین افتاد. آخ بلندی گفت و از درد صورتش در هم رفت. گل ها را کنار زد و خواست بلند شود که نگاهش به جلو افتاد. مرد جلویش ایستاده بود و منتظر بلند شدن او بود، اما چرا پاهایش این گونه بودند؟ کفشی پایش نبود و انگشتی نداشت! پاهایش همچون سُم اسب بودند و انگار... با صدای مرد آرمان آب دهانش را نگران قورت داد و سرش را آهسته بالا آورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پس منتظر چی هستی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه صورت لاغر و استخوانی مرد خیره شد، صدایش که طبیعی بود، چهره اش هم مثل یک انسان معمولی به نظر می آمد، پس چرا... دوباره سرش را پایین آورد و به پاهایش نگاه کرد، این دفعه پایش همچون انسان بود و فقط کفش نپوشیده بود. آرمان چشم هایش را مالش داد، سردرد امانش را کم کم می برید. آهی کشید و لب زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- فکر کنم دارم توهم می زنم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز روی زمین به سختی بلند شد و با لبخند مصلحتی پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کی می رسیم؟ خیلی تشنمه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمرد لبخندی زد که لحظه ای بدن آرمان به لرزش در آمد. لبخند شوم و دلهره آوری بود! مرد به دور دست نگاه کرد و با آرامش جواب داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- به زودی می رسیم. بیا!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان سرش را تکان داد و با تردید به دنبال مرد راه افتاد. به سمت غرب می روند و از کنار درختان انبوه سپیدار و سنوبر می گذرند. هیچ چیز مشکوکی وجود ندارد، جنگل تنها در تاریکی و سکوت سنگینی غرق شده است. گهگاهی صدای هوهوی جغد به گوش می رسد و مجدد در سکوت فرو می رود. آرمان خسته و تشنه همچنان به جلو می رود، کمرش خم شده و پاهایش دیگر نای حرکت ندارند. اما نمی تواند کم بیاورد، مردن در این جنگل آخرین چیزی است که به آن فکر می کند!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدقایقی بعد، با رسیدن به مرز جنگل و دیدن نور های بیشتر از چراغ قوه ها، لب هایش را گشود و خندان لب زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بالاخره!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمرد نیم نگاهی به او انداخت و در لبه ی مرز جنگل ایستاد. آهسته گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- برو و دیگه برنگرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان ابرویش را بالا داد و آهسته سرش را تکان داد. به سمت اجتماعی که نور هایشان را سمت او گرفته بودند قدم برداشت. انتظار داشت مرد نیز همراهش بیاید اما مرد قصدی برای حرکت نداشت. همچنان بی حال ایستاده و به رفتن آرمان خیره بود. آرمان مردد از حرکت ایستاد، نیم نگاهی به مرد انداخته و پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- شما نمیای؟ شب توی جنگل خطرناکه، میگن اجنه...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمرد اما میان کلامش رویش را برگرداند و به سمت درون جنگل قدم برداشت. چراغ قوه¬ی خود را خاموش کرد و زمزمه گویان دور شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دیگه هرگز برنگرد...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان با محو شدن مرد در تاریکی بی انتها، اندکی مکث کرده و سپس شانه ای بالا انداخت، خب که چی؟ اگر می خواست خودکشی کند به او ربطی نداشت. رویش را برگرداند و به سمت جمعیت رفت. راکد تنیس همچنان در دست راستش بود و هنوز آن را رها نکرده است. با رسیدن به جمعیت و کنار رفتن نور ها، سینا و محمد با صورت های ورم کرده که مشخص بود زیاد گریه کرده اند به استقبالش آمدند. سینا او را بی درنگ در آغوش کشید و با بغض گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خدایا شکرت تو زنده ای!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمحمد در حالی که گریه می کرد با ترس گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- فکر کردیم مردی، من... من فکر کرد...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان خندید، او نیز دلهره امانش را بریده بود اما اکنون که در کنار دوست هایش ایستاده احساس می کند به آرامش رسیده است. پس محمد را در آغوش گرفت و با نفس عمیقی گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- هی پسر آروم باش، الان که اینجام!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپس محمد را از خود جدا کرد و با شجاعت ظاهری مشتی بر سینه اش کوبید. گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- داشِتون قوی تر از این بچه بازی هاست!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمردم که از زنده در آمدن آرمان از این جنگل قاتل خوشحال بودند همگی مشغول حرف زدن با یکدیگر شدند. اما آقای دهداری از میان جمعیت به سمت آرمان قدم نهاد. جلویش ایستاد و با اخم به وی چشم دوخت. آرمان معذب کمی این پا و آن پا شد و سپس پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- جناب دهداری، کمکی...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآقای دهداری که پیر مرد سالداری بود، خشمگین گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بخاطر سهل انگاری جوون هایی مثل شماها ما هر سال باید از کار و زندگی بیوفتیم! می دونستی اگر بلایی سرت اومده بود باز این جنگل مهروموم میشد؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینا آهسته گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آقای دهداری آروم باشین، الان که خداروشکر اتفاقی نیوفتاده براش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدهداری خشمگین نگاهش را به سینا داد و به او توپید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اگر افتاده بود چی؟ اون وقت هم این رو می گفتی؟ شماها اولین نفر ها نیستین، آخرین نفرها هم نخواهید بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپس فحشی زیر لب زمزمه کرد و خطاب به مردم روستا گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- برین خونه هاتون، ممنونم که اومدین و کمک کردین، به خیر گذشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمگی سری تکان داده و همانطور که مشغول حرف زدن بودن به سمت خانه ها بازگشتند. دهداری نیز پیراهن گِلی آرمان را گرفت و او را به سمت خانه هل داد، گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- شماهام همین فردا بر می گردین. ببینم صبح هنوز اینجا باشین حسابتون با پلیسه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینا سریع سرش را تکان داد و با احترام گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- هرچی شما بگین، خیالتون راحت!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irداهداری خشمگین به سمت خانه ی خود قدم برداشت و با حرص گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- فقط می خوان نون ما رو آجر کنن...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دور شدنش آرمان پوفی کشید و به جنگل خیره شد، سینا نیم نگاهی به رد نگاه وی انداخت و پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پسر، اون تو چی بهت گذشت؟ خیلی نگرانت بودیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمحمد اشک هایش را پاک کرد و سریع ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آره خیلی ترسیده بودم. مردم می گفتن محاله زنده از اون تو بیرون بیای! به خصوص که صدا های جیغ مانندی هم از جنگل می شنیدیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان ابرویش را بالا داد و با تعجب پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- صدای جیغ می شنیدین؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینا و محمد هر دو همراه هم سرشان را تکان دادند و سینا پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مگه تو توی جنگل نمی شنیدی؟ خیلی وحشتناک بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان اندکی سکوت کرد و سپس بهت زده پاسخ داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نه... توی جنگل سکوت مطلق بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینا بهت زده دستی بر موهایش کشید و خواست حرفی بزند که آرمان پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چطوری برگشتین؟ تونستین راه رو پیدا کنین؟ من راه برگشتم رو گم کردم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir