پیانولا به قلم مرجان فریدی
پارت یک :
دستی به یقهی کتم کشیدم، نگاهم را از آینه گرفتم و نیشخندی زدم، کی فکرش را میکرد که یک روز واقعاً همه به جز من مشکیپوش باشند؟
شاید حال، بیشتر درکم کنند شاید بفهمند، تقدیری که سیاه است را چه به رنگارنگی؟
با صدای در اتاق، سرم را به سمتش چرخاندم:
_بیا!
آرام در را گشود، نگاهم را از موهای جوگندمی و کوتاهش گرفتم:
_بله؟
لبخند کمرنگی زد:
_ببخشید خانم، شازده رسیدن.
به سمتش چرخیدم، گرمی نگاهش را مهمان سردخانهی چشمانم کرد.
_پس شازده کوچولو هم اومده!
پوزخندم آنقدری آشکار بود که بانو با ناراحتی چشم به زمین بدوزد:
_حیف که...
به سمت در قدم برداشتم:
_خودت رو ناراحت نکن بانو، از مهمونها پذیرایی کن.
از کنارش گذشتم.
_توی اتاق کار، منتظرتون هستن.
سر تکان دادم و از اتاق خارج شدم، راهرو را پشت سر گذاشتم و از پلههای انتهای راهرو بالا رفتم بعد از ده پله، تنها در کَندهکاریشدهی عمارت مقابلم بود، به آرامی دستم را بالا بردم و روی دستگیرهی در گذاشتم.
این اتاق مامن ما بود و بس؛ در این اتاق حضور چون اویی که دیگر هرگز نبود را برنمیتابیدم.
در را به آرامی گشودم، صدای پاشنهی کفشهایم نیز باعث نشد سرش را به سمتم بچرخاند. او هرگز به من نگاه نکرده و هرگز مرا ندیده بود، حتی با تهدیدهایی که شد، حتی با از دست دادن همه چیزش حاضر نشد مرا ببیند. در این حد بد بودم؟
نگاهم را گرفتم و با قدمهای بلند به سمتش رفتم، پشت به من رو به میز کار ایستاده بود.
_خوش اومدید.
چشم از شانههای پهنش گرفتم؛ اُورکت بلند و مشکی و یقه اسکی ستش...
به سمتم چرخید:
_تو کی هستی؟
پوزخند زدم، آنقدر پوزخندم عمیق بود که بشناسد، که بفهمد.
به میز پشتش تکیه زد:
_خزان؟
درست بعد از شنیدن اسمم، گویی همهی اتفاقات این سالها مانند پردهای از جلوی چشمانم گذر کردند، سفری به گذشتهای نه چندان دور، آخرینبار او بود که نامم را صدا زد. درست دو ماه پیش و در همین اتاق. پشت به پنجرهی قدی روی ویلچر نشسته و موهای جوگندمی و کم پشتش زیر نور آفتاب درخشش خاصی داشتند.
با لبخند کنارش ایستادم و دستم را روی پشتی ویلچرش گذاشتم:
_خانبابا چطورن؟
خیره به نمای سنگفرش باغ، تلخند زده بود:
_همچنان بعد از هفت سال منتظرم.
لبخندم ردی از غم گرفت:
_مگه دکتر نگفت...
نرم و لرزان خندیده بود:
_دکتر گفت غصه نخورم، استرس نداشته باشم، میدونم دختر جان.
کنارش روی دو زانو نشستم تا همقدش باشم:
_شما هم که چقدر گوش میدید!
لبخند محوی زد:
_دست خودم نیست، هم من میدونم خیلی وقت ندارم هم تو.
با غم نگاهش کرده بودم، تماشای رد غم، چشمان درمانده و گرد و غبار گرفتهاش برایم تداعیکنندهی درد مطلق بود و بس.
_این چه حرفیه؟!
خندید، با همان صدای لرزان و کلفتش:
_این بدن رو به زِواله دخترجان، این تن جون نداره.
بغض کرده بودم.
به پنجره خیره شده بود:
_من هفت ساله که کم آوردم دختر، بالاخره دارم حسش میکنم، حس رفتن رو.
بغض به جان گلویم افتاده بود، سعی بر فروخوردن بغضم داشتم. تقلایی ناعادلانه، برای پیروزی در نبردی که تهش باخت بود و گریهای بیصدا.
به گونههای خیسم زل زده بود:
_خزان؟
با بغض نگاهش کردم.
_اون بالاخره برمیگرده، مطمئنم برمیگرده. الان نه، ولی بعد مرگم میاد.
دستم را روی دسته ویلچرش گذاشتم، خیره نگاهم کرد:
_نزار…
_با شمام!
پلک زدم، گویی حساب زمان و مکان از دستم در رفته بود، بهجای خانبابا، اکنون او مقابلم بود. درست با همان قد و هیکل و با همان ژست و استایل. خیلیها میگفتند، او نسخهی کوچک شازده است، برای همین هم او را شازدهکوچولو صدا میزدم.
چشمان تاریک و بیحالتش، بینی ساده و کمی قوزدارش، تهریش مشکی و لبهای قلوهای از او مرد کاملی ساختهبود، درست برخلاف آن چیزی که در تصوراتم داشتم.
_بله؟
به سمت میز کندهکاری شده با طرحهای سنتی رفتم. دور زدم و روی صندلیه بزرگ و دکمهدوزی شده نشستم با نگاه ریزبینش حرکاتم را زیر نظر داشت.
هنوز هم آمدنش را باور نمیکردم، او و بازگشتنش به این عمارت برای همه، از جمله من همچون افسانهای غیرممکن به نظر میرسید.
و امّا، او اینجا در یک قدمیه من نشسته، دستانش را در هم قلاب کرده و بوی اونتوس مارکش کل اتاق را دربرگرفته بود.
_برای وصیتنامه تشریف آوردید؟
متوجه طعنهی زیادی واضحم شد، نیشخندش به جان لبهای من هم ریخته شد که من نیز نیشخند زدم. دستانم را مانند خودش، روی میز قلاب زدم و به چشمان خالی از حسش زل زدم.
_خیر، من از ارث محروم شدم.
یک تای ابرویم را بالا انداختم:
_پس چرا بعد از چهل روز اینجایید؟
شانهاش را بالا انداخت:
_چون وکیل خان، زنگ زد و اطلاع داد که حتماً باید امروز اینجا باشم.
به پشتی صندلی تکیه زدم:
_عجب!
نگاه براقش را میخ چشمانم کرد:
_اومدنم خوشایندتون نبوده بانو؟
خندید، نرم و آرام.
_البته منم از هیچی به همه چی رسیده بودم، هوا برم میداشت و با چنگ و دندون میافتادم رو این همه مال و منال که خدایی نکرده، کسی صاحبش نشه تا دوباره برگردم به آشغال دونیم.
ناخواسته، لبخند عمیقی زدم، به من اخطار داده بود، گفته بود که زبان دراز و سرخی دارد.
_درسته!
خونسرد نگاهم میکرد، امّا چشمانش زیادی آمادهی جنگ بود.
_اتاق مهمون رو برای چند روز براتون حاضر میکنم.
از جایم برخاستم، در دلم میشمردم اگر هر آنچه از او میدانستم واقعیت داشت کمی بعد، باید نقشهام جواب میداد.
نفس عمیقی کشیدم و به سمت در رفتم
یک، دو، سه...
دستم را روی دستگیرهی در قراردادم.
_فکر نمیکنم تو خونه خودم، نیاز به اتاق مهمون داشته باشم.
پشت به او، لبخند عمیقی زدم، پس درست پیش میرفتم:
_باشه، هرطور مایلید.
در را گشودم و از اتاق خارج شدم.
بعد از هفت سال آزگار، منتظر این مرد ماندن، درسهایی هم به من آموخته بود. این مرد، لجبازترین و یک دندهترین، در ورژن خودش هست و بس!
این مرد، هفت سال با خودش و هر آنکس که برایش روزی عزیز بوده، جنگیده و بازنگشتهاست. من برای نگهداشتن این مرد، برخلاف همه نه التماس میکردم و نه اجبار. باید او را سر لج میانداختم؛ فقط همین.
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
tannaz
4خوش به حال اونایی که برای بار اول این رمانو میخونن(((:
۴ ماه پیشچیپسی
2سلااامم مرجان جان من از رمان لالایی پاندورا میام و باید بگمم محشرر بود. الانم دارم این رمانو میخخونم😃🥰
۷ ماه پیشRay
0به به اولین رویارویی بعد از هفت سال اتفاق افتاد🤧
۷ ماه پیشبنفش علی
1بازم پیانولای عزیزم بعد یه سال:))
۸ ماه پیشبهار
1حالا هر وقت خزان بوی اونتوس حس کنه منم میکنم شاید مردی تو زندگیم نباشه ولی خودم که برای خودم میتونم اونتوس بگیرم:)))
۱۰ ماه پیشبهار
1باید اورا سر لج می انداختم!
۱۰ ماه پیشTannaz
1فقط میتونم بگم معتاد این رمان شدم نه تنها این بلکه تمام رمان های مرجان جان
۱۱ ماه پیشپری
5بوی اونتوسِ شازده کوچولو🥲
۱۱ ماه پیشپری
1بریم نمیدونم برای بار چندم این شاهکار رو بخونیم
۱۱ ماه پیشفاطمه
1چرا داخل برنامه نیست،هرچقدر سرچ میکنم نیست من نمیتونم همیشه از سایت بخونم!
۱۱ ماه پیشباران
0برای دومین بارپیانولاواردزندگیم شد،، بسکه عالیه این رمان ومرجان عزیز👏👏👏👏
۱۲ ماه پیشسارا
5بهههه بههه چه قشنگ این دفعه بار دومه که دارم این رمان و میخونم سری پیش امتحاناتم نذاشت این سری هم کنکور دارم اما خوشحالم که میتونم این رمان قشنگ و بخونم ممنونم مرجان عزیزم خدا وقت یاعلی❤️
۱ سال پیشبنین
3بعضی از رمان ها رو هر چی بیشتر میخونی ،مزه اش بیشتر بهت میچسبه. .🙊💕
۱ سال پیشrastad
0به نظرم رمانه قشنگی باشه چون بیشتر از چشمام به قلم مرجان اعتماد دارم ببینم این شاهکاره جدیدمون چی هس حالا
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

دختر خورشید؛
2اومدم دوباره این رمان و بخونم ولی یاد عذابایی که خزان میکشه افتادم دیدم که واقعا نمیتونم دوباره شروعش کنم امیدوارم یه روز شجاعت اینو داشته باشم که دوباره شروعش کنم