پیانولا به قلم مرجان فریدی
پارت هفده :
کمی بعد در ماشین نشسته و حسن اقا ماشین را به راه می انداخت.
قطره چشمم را ریختم تا خشکی چشمم،ازاردهنده نباشد.
_برمیگردید خونه؟
نفس عمیقی کشیدم
_آره.
برایم سری تکان داد و به روبه رویش چشم دوخت.
از پنجره به بیرون زل زدم.
من سال ها از پشت پرده با نام خود خان بابا به تمام کار ها رسیدگی میکردم
او سال ها با بیماری اش دست و پنجه نرم مینمود و جز من امینی نداشت…
حال
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
بهار
0بیچاره نیلا
۸ ماه پیشایناز
0باحالاااااااال
۱۱ ماه پیشسارا
1خیلی قشنگگگگ وایی ممنونم مرجان عزیزم خدا قوت یا علی❤️
۱ سال پیشمهی
8من چرا جا خزان بغضی شدمممممم
۱ سال پیشمصموصه
0عااالی بوووووووووود
۱ سال پیشسودابه
6حس میکنم سر این رمان قرار تا صبح گریه کنم
۱ سال پیشDonya
7حداقل یکم مردونگی داره😂
۱ سال پیشدینا
1واییی مرجان مرجان چرا من دارم گریه میکنم ؟ من حتی بقیه ماجرا رو نمیدونم
۱ سال پیشساغر
1چقدر خزان گناه داره 🥺🥺🥺
۲ سال پیشزیزی
1نویسنده معرکه
۲ سال پیشblue
3الهی بمیرم برای خزانممم😭😭😭😭 درک نشدن و قضاوت شدن از طرف بهترین افرادی که آدم توی زندگیش داره می تونه شکننده ترین اتفاقی باشه که می تونه برا اتفاق بیفته🥲🥺
۲ سال پیشسارا
0خیلی قشنگیه ممنون ♥️♥️
۲ سال پیشنارسیس
0کلااغ سیاه
۲ سال پیشارغوان حبیب
3خیلی خفن هست،نفش این کلاغ سیاه ما
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Ray
0وایی امیدوارم اتفاق بدی نیوفتاده باشه😖