پیانولا به قلم مرجان فریدی
پارت سوم :
با هیجان از آغوش مامان که فاصله گرفتم.
نوک انگشتم را روی سیمهای ویولن کشیدم، چشمانم را بستم و به صدایش گوش سپردم زنگ خاصی داشت. لبخند محوی زدم.
_خانم؟
سرم را بلند کردم و به بانو نیمنگاهی انداختم.
به قاب در تکیه زده بود.
نگاهم را به عارشه ویولن دوختم:
_هیس!
سکوت کرد، سنگینی نگاهش را میدیدم. به آرامی عارشه را روی سیمهای ویولن کشیدم، به صدایش گوش سپردم و لبخند زدم.
چندی مکث کردم، سنگینی نگاهش آزارم میداد.
_چیشده بانو؟
عارشه را روی میز گذاشتم و کامل به سمتش چرخیدم.
یک قدم جلوتر آمد:
_وکیل تماس گرفت تا دو ساعت دیگه میرسن.
سر تکان دادم، کمر صاف کردم و به سمت پنجرهی قدی چرخیدم:
_میتونی بری.
همچنان حضورش را حس میکردم مکثش را از بر بودم
_دیگه چیه بانو؟
نفس عمیقی کشید با احتیاط یک قدم دیگر، رو به جلو برداشت:
_راستش، فردا شب تولدتونه، میدونم عزادارید ولی خب دیروز چهلم آقا تموم شد.
پوزخند زدم، روی پاشنهی کفش به سمتش چرخیدم:
_الان توقع داری شمع فوت کنم؟ با ذوق کادوهای نداشتم رو باز کنم!؟
به زمین زل زده بود، زن بیچاره تا کی میخواست من خشکیده را به امید شکوفه دادن آبیاری کند؟ کی میخواست بفهمد خزان زاتش پاییز است؟ کی میخواستند بفهمند؟ کی؟
_ممنون که به فکر منید، ولی واقعاً نیازی نیست.
مغموم سرتکان داد:
_چشم خانم.
قبل از این که از اتاق خارج بشود پرسیدم:
_شازده کوچولو کجاست؟
طعنهام را که دید، ناخواسته اخم کرد میدانستم همه در این عمارت او را طور دیگری دوست دارند.
_از اتاقش بیرون نیومده، هنوز چمدونش رو باز نکرده، مثل این که برای فردا پرواز داره.
دست به سینه به سمت پنجره چرخیدم:
_بلیتش حیف میشه!
گیج پرسید:
_ببخشید؟
پوزخند زدم:
_میتونی بری.
چشمی گفت و به آرامی از اتاق خارج شد. به درختان بیروح باغ زل زدم برگهایشان در این فصل احتمالا سبز بود امّا روحشان عجیب زرد بود.
اصلاً زرد چه رنگیست؟ نزدیک به سیاه؟ پاییز سیاه بود؟ قطعاً بود که خزانش من بودم دیگر.
پشت میزکار بازگشتم، روی صندلی نشستم.
ویولن را جمع کردم و درون باکسش قرارش دادم و باکس را کنار میز گذاشتم.
موهایم را از پس چشمانم کنار زدم، دفتر بزرگ روی میز را گشودم و به دست خطش زل زدم.
او هم رفت؟ مانند بقیه؟ من بی او در این عمارت چه میکردم؟ هرچند گزافهگویی میکردم، من جزوی از این عمارت بودم. مانند آن پیانوی خاک گرفته در اتاق زیر شیروانی من هم جزوی از این خانه بودم، شاید خاک گرفته باشم، شاید غبار غم تمام تنم را به خاک سیاه نشانده باشد امّا من مانند در و پنجرههای این عمارت، از آن این خانه و کاشانه بودم. حتی بی او، حتی بی او!
انگشتم را آرام روی دست خطش کشیدم؛ او برایم پدری کرده بود، هرگز نگاهش را از یاد نمیبردم و هرگز فراموشش نمیکردم.
تا زمانی که ناهید بیاید و صدایم کند، حساب و کتابها را بررسی کردم. با آمدنش سر از دفتر جدا کردم و نگاه ریز شدهام را به چشمان پرمهرش دوختم.
_وکیل اومده خانم.
سر تکان دادم:
_به شازده هم خبر بدید.
برایم سر تکان داد و دستی به دامن سرمهای و بلندش کشید:
_چشم خانوم.
از اتاق که خارج شد، من هم به آرامی دفتر را بستم. با مکث از روی صندلی برخاستم و به سمت آینهی قدی و قدیمی کنج اتاق رفتم. مقابل آینه، چنگی به موهایم زدم، نفس عمیق کشیدم و چند لحظه چشمانم را بستم. رشتهی گسستهی افکار نا به سامانم را با دندان گره زدم و کمی مغز آشفتهام را آرام کردم.
چشم که گشودم، مستقیم نگاهم خیرهی دو قرنیه سیاه شد؛ دو قرنیهی بیحالت و خمار که در بی روحترین حالت ممکن در آینه خیرهام بودند.
پوزخندی زدم و از اتاق خارج شدم، چندی بعد، درحالی که نرم دستم را روی نرده میکشیدم، پاشنههای کفشم را روی پلهها یکی پس از دیگری قراره داده و به سمت سالن اصلی سرازیر میشدم، صدای وکیل را میشنیدم.
صدای پاشنههای کفشم، سبب سکوتشان شد.
به آخرین پله که رسیدم، سرم را به سمت چپ چرخاندم، همگی روی مبلهای چرمی نشسته و نظارهگرم بودند. به سمتشان رفتم، سنگینی نگاه عمه خانم، چندان خوشایند نبود. هرچند نه تنها نگاههایش بلکه دستانش هم...
_این اینجا چه غلطی میکنه؟
پوزخند زدم، طبق معمول وجود من هرگز برای این زن اثبات نمیشد.
_سلام، خوش اومدید جناب حقدوست.
حقدوست از روی مبل برخاست و برایم سر تکان داد، وکیل و دوست قدیمی خان بابا، مردی پنجاه و اندی ساله که موهایش ریخته و چشمان ریز قهوهای رنگش، مهربانتر از هرکسی در جمع من را میکاوید.
_هه!
نیمنگاهی به عمه خانم انداختم، دست به عصا نشسته و پا روی پا انداخته بود. چرا نمیمرد؟ همیشه برایم سوال بود که چرا آدمهای بد، دیرتر از آدمهای خوب میمیرند؟
روی مبل تکی مقابل حقدوست نشستم، ناهید سینی به دست وارد سالن شد؛ مستقیم به چشمانم زل زد، منتظر اجازهی من بود.
_از مهمونها پذیرایی کن.
کارد به عمه خانم میزدی خونش در نمیآمد، در این بین در گوشهترین قسمت سالن، او بود که روی صندلی چوبی کنار پنجره لم داده و پایش را روی میز مقابلش انداخته و از پنجره به منظرهی باغ خیره بود.
_نمیخورم.
به سمت عمه خانم چرخیدم، با بغض این را گفته بود. ناهید که سینی به دست مقابلم خم شد، آرام فنجان چای را برداشتم و روی میز پایه بلند کنارم قرار دادم.
_دخترشون تشریف نمیارن؟
پایم را روی پایم بند کردم:
_خیر، برای تحصیل کانادا هستن، نتونستن بیان.
حقدوست همانطور که کیف مشکی و چرمیاش را روی پایش میگذاشت گفت:
_پس مجبورم در عدم حضور ایشون وصیت نامه رو بخونم هرچند مرحوم تاکید داشتن، همهی بچههاشون حین خوندن وصیتشون حضور داشته باشن.
عمه خانم با حرص گفت:
_مگه برادرزادم چشم دیدن این دختره رو داشت که بیاد؟
میان حرفش زجه زد:
_بدبخت داداشم که...
حقدوست با خونسردی ذاتی و متانتی که داشت به آرامی میان زجه و مویههای عمه خانم پرید:
_خانم لطفاً آروم باشید! به روح اون مرحوم هم بیاحترامی نشه.
عمه خانم چشمان وق زده و خیسش را به زمین دوخت و با دستمال سفید و دستدوزش اشکهای تمساحیاش را پاک کرد.
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
Ray
0چقدر از این عمه هه بدم میاد خداااا😖
۵ ماه پیشبنفش علی
0الحق که مرجان تو غم عمیقی که مارو میبره یه جاهایی ام اون غم درمون میاره ،اشک های تمساحی اش😂
۵ ماه پیشبهار
2چقدر حق و دردناک گفتی در خصوص آدم های بد:)
۷ ماه پیشایناز
0جالبه باید ببینیم چی میشه
۱۰ ماه پیشسارا
1ممنونم از زحمات شما مرجان جان حال خزان درد داره خدا قوت یاعلی ❤️
۱۱ ماه پیشستاره
0عالی بود تا اینجا
۱ سال پیشmari
0تا اینجا که خوب بوده
۱ سال پیشmari
0تا اینجا که خوب بوده
۱ سال پیشmahnia
1تا اینجا شخصیت ها واقعا باور پذیرند و عالی نوشته شده
۱ سال پیشmahnia
0تا اینجا شخصیت ها واقعا باور پذیرند و عالی نوشته شده
۱ سال پیشhani
0خیلییی خوبهه
۱ سال پیشیک نویسنده
0درگیری احتمالی بین عمه و خزان
۱ سال پیشیک نویسنده
0درگیری احتمالی بین عمه و خزان
۱ سال پیشeli1356
0تازه شروع کردم
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نگار
0رمان به نظر زیباست البته من تازه شروع کردم ولی ، به کلمات آرشه و نثار بیشتر دقت کنین ...موفق باشین عزیزم