پیانولا به قلم مرجان فریدی
پارت دوازده :
_چی میگی آقا؟
در دل، لجبازی با او را میخواستم، من موضعم با خودم مشخص بود. او میتوانست، نیمهی گمشدهی من باشد، اصلاً مگر همهی عشق و عاشقیها همینطوری آغاز نمیشدند؟
_چرا بهت زنگ میزنم جواب نمیدی؟
با حرص به سمتش رفتم:
_چون جنابعالی زدی گوشیم رو شکوندی.
خندید.
_به چی میخندی؟
سرش را کمی کج کرد:
_به تو.
دستم را به کمرم زدم و به سمتش مایل شدم:
_ت
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
Ray
0نیلای اینجوری نگو دخترم گناه دارهههه 😭
۶ ماه پیشزمستون
2خزان کوررنگی داره نه؟
۶ ماه پیشبهار
0چقدر دردناک:(((
۸ ماه پیشایناز
0همه چی عجیبه
۱۱ ماه پیشbanu
0بعد هرپارت نظراجباریه؟
۱۲ ماه پیشمونیکا
1خیلی قشنگه تا اینجا 🥹
۱۲ ماه پیشسارا
1زیبا و دلچسب همون فتح قله ها خدا قوت یا علی ❤️
۱ سال پیشرونیکا
5ولی من صدای شکستن قلب خزان رو شنیدم....
۱ سال پیششیرین
6شکستن دل خزان رو حس کردم
۱ سال پیشنسرین
4هنوز هیچی نفهمیدم ولی دلم برای خزان تیکه تیکه شده😭💔
۱ سال پیشنیلوفر
0خیلی رمان قشنگی
۱ سال پیشدینا
5چرا حس میکنم قراره با این کلی گریه کنم؟
۱ سال پیشنارسیس
0فوق العاده♥️
۲ سال پیشساغر
0بمیرم من برات خزان 🥺
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

donya
0من جاش بودم تا مامانمو میدیدم های های گریه میکردم وقتی خانوادش هستن چرااین همه عذاب میکشه تنهایی وقتی پررش هست هرچند که از دخترش ناراحته ولی بازم میتونه بهش تکیه کنه 😪