دوست داشتی؟
رمان آینه ای در برابر آینه ات می گذارم اثر نغمه و Hank

رمان آینه ای در برابر آینه ات می گذارم

  • زبان فارسی
  • 76.3K 👁
  • 145 ❤️
  • 134 💬

خلاصه رمان آینه ای در برابر آینه ات می گذارم

پسر جوونی به خاطر کار،از آمریکا به ایران میاد. در خلال ِ کار، تصمیم میگیره دنبال ِ بهونه ای بگرده که مادرش رو بعد از بیست و پنج سال به ایران بکشونه. بهونه ای که دنبالشه، هم مربوط میشه به گذشته ی مادرش و هم عاشق شدن ِ خودش… پایان خوش

قسمتی از متن رمان آینه ای در برابر آینه ات می گذارم

خیره به پورش ِ بژ می گوید: می خوام راحت باشم وقتی رانندگی می کنم.
- عذر می خوام! متوجه منظورتون نشدم!
خودش را برای زندگی در کشوری با امکانات کم و پایین تر از همیشه اش آماده کرده است.
نگاهش می کند.
- یعنی هم باهاش راحت باشم، هم راحت بتونم توی شهر رانندگی کنم...اهل فراری ِ قرمز و پورش ِ طلایی نیستم.
عمو نریمان همیشه از اختلاف طبقاتی فاحش در تهران حرف می زد.
نگاه ملکی مثل کسی ست که طرف مقابلش را نمی فهمد. مثل خودش که او را نمی فهمد! حوصله ی این نفهمیدن ِ دو طرفه را ندارد. شاید تقصیر وظیفه شناسی ِ بیش از اندازه ی جیمز باشد که با مدیریتش، کار او و نامدار را انقدر راحت کرده که برای هر موضوعی، فقط کافیست او را در جریان گذاشت؛ خودش می داند همه چیز را چطور پیش ببرد که او و نامدار راضی باشند.
باید برای فهمیدن و شناخت ِ هم، قدمی بردارد؛ هر چند با سفارشات ِ نامدار مطابقت نداشته باشد.
- اسم کوچیکت چیه؟!
از سوالش، در چشمهای ملکی چراغانی می شود.
- کوچیک شما، وحید هستم.
تعجب می کند.
- فکر نکنم از من کوچیکتر باشی!
ملکی سعی می کند نخندد.
- اصطلاحا گفتم...
سر تکان می دهد.
- اوکی وحید... بعد از صبحانه، همراهت میام، هم آفیستونو ببینم، هم یه کم خیابونها رو تماشا کنم.
ملکی، دوباره از آن چشمهای غلیظش می گوید و با اشتها، قهوه ی سرد شده ی بد مزه را می خورد.
***ساعت دوازده ظهر است و خیابانها شلوغ.
از دیدن ِ آدمها و شلوغی ِ بی نظم حاکم بر شهر؛ هم استرس دارد، هم هیجان.
انگار این ترافیک ِ غیر طبیعی و آلودگی ِ آزاردهنده، برای مردم تهران عادی ست.
می داند مادرش خواب است. برایش می نویسد خط جدیدش را وصل کرده و هر وقت خواست، تماس بگیرد.
وحید، گاهی درباره ی خیابانها و بزرگراهها اطلاعات می دهد.
با نیم ساعت گشتن در شهر، به این نتیجه می رسد که اهل ِ ماشینی که در تهران ، لوکس محسوب شود نیست.
دفتر ِ بهداد، در خیابانی شلوغ ولی به گفته ی وحید، "باحال" است.
به دنبال دلیل ِ "با حال" بودن ِ خیابان می گردد که وحید، ماشین را متوقف می کند و می گوید: چند روز بگذره عادت می کنید.
- به چی؟!
- شلوغی و شهر و...
نمی گوید به شلوغی عادت دارم. این شلوغی کجا و رفت و آمد ِ منهتن کجا؟!
همراهش وارد ساختمان شیک اداری می شود.
وحید، تا رسیدن به دفتر، مشغول توضیح و تعریف است.
- الان دیگه بهدادم رسیده... یک سال نیست دم و دستگاهو از پدرش تحویل گرفته ولی ماشالا خوب تونست جمع و جورش کنه... از دیروز خیلی سفارش شما رو کرده. می شناسیدش دیگه!... خیلی پسر باحالیه... با هم راحت کنار میایم... همون وقت که پدرش این دفترو اداره می کرد، وارد تشکیلاتشون شدم... اون زمان بهداد ایران نبود... پدرش گفت جُربُزه داری... بمون تو همین کار... منم یه مقدار سهام شرکتو خریدم تا شریکشون بشم... شرکت ِ ما، واسطه ی بردن جنساتون تا آلمان بود... چند سال با عموتون کار می کردیم...
ذهنش روی کلمه های "جربزه" و "باحال" مکث کرده.
از آسانسور خارج می شوند. وحید دری را باز می کند و با احترام به او تعارف می کند "بفرمایید قربان!"
نگاهش از در و دیواری که ملایم نورپردازی شده و نور اسپات روی قالیچه ی کوچک و قاب شده ی دیوار، با سلام ِ ظریفی به سمت راست کشیده می شود.
دختری که احتمالا منشی ِ دفتر است، ایستاده و روی لبهای سرخ رنگش، لبخند ملایمی نشسته.
هیکلش در مانتوی مشکی ِ تنگ، راحت قابل دیدن است.
یک نوار سفید باریک، روی موهای بلوندش انداخته به عنوان پوشش. صورت برنزه اش، زیبایی دلنشینی دارد.
- سلام خانوم... مهندس که اومده؟
با همان لبخند، سر تکان می دهد.
- ده دقیقه س تشریف آوردن.
وحید هم سر تکان می دهد و به طرف یکی از درها می رود.
دوباره باز کردن ِ در و اشاره ی محترمانه ی دستش برای تعارف.
وارد اتاق می شوند.
بهراد از پشت میزش بلند می شود و خندان به طرفشان می آید.
- به! رسیدن بخیر! ولکام تو تهران مَن!
دستش را می فشارد و تشکر می کند.
مبل را تعارف می کند.
- باید خبر ورودت رو از پدرت بشنوم؟! قرار بود وقتی آلمان پروازتو عوض کردی بگی بچه ها بیان استقبالت.
می نشیند.
- ساعت چهار صبح رسیدم. وقت بدی بود. با تاکسی تا هتل اومدم.
بهداد، گوشی تلفن را برمی دارد و می گوید : پذیرایی می کنید لطفا؟!
بعد می آید روبه روی او و کنار وحید می نشیند.
- خانواده چطورن؟... سفرت راحت بود؟... ساعت چهار رسیدی و ده زنگ زدی بهم؟ اصلا استراحت کردی؟!
در جواب همه ی سوالهاش، سر تکان می دهد و فقط می گوید: چند ساعتی خوابیدم.
- بابا هفته ی گذشته رفت پاریس پیش بهناز... کم و بیش در جریان اتفاقاتی که افتاده هستم... انقدر سفارش کرد که قبل از اومدن، امکانات اقامتت محیا باشه، من و وحید استرس گرفتیم... گفتم نهایتش یه چند روزی میای پیش خودم تا خونه ت آماده بشه دیگه...
- توی هتل راحتم.
بهداد چشمک می زند.
- هتل چرا؟! میای پیش خودم تا آپارتمانت تکمیل بشه... نمیذارم بهت بد بگذره.


بیشتر بخوانید

نظرات رمان آینه ای در برابر آینه ات می گذارم

  • سمیرا

    1

    هانیه که انقدر جانماز آب میکشید و فکر می کرد روسری رو سرش باشه و نامحرم موهاش را نبینه ،چه توی ایران چه خارج، حدود ۳۰ سال در حال خیانت بود ،خیانت که فقط فیزیکی نیست،همین که فکر و روح و روانت با یکی بغیر از شوهرت باشه یعنی خیانت خانم هانیه ی مومن و *** خون

    ۳ ماه پیش
  • زینب

    0

    هانیه به اون دختر که نامدار به دختر خواندگی قبول کرده بود گفت که به امیر علی به عنوان یه شهید نگاه میکرده الان شما سر خاک شهدا نمیرید نذر و نیاز کنید یه آرامش معنوی داشته براش نه که اونو کنار خودش تجسم کنه

    ۲ ماه پیش
  • معصومه

    0

    بار اولی که رمان را خواندم ، خیلی پرش زمانی داشت خیلی متوجه روند داستان نشدم ، اما برای بار دوم که خوندم خیلی بیشتر و بهتر متوجه شدم و بسیار بسیار خودم اومد از نوع بیان و نوشتار و عاشقانه های بسیار زیبایی که داشتن و الان نمی دونم فکر کنم که برای بار چهارم یا پنجم باشه که می خوانم بخونم

    ۳ ماه پیش
  • مبی

    0

    چند تا رمان خوب معرفی کنید این چند روز اینقدر رمان های آبکی خوندم حالم بد شد 《البته ایک رمان خوب بود 》

    ۳ ماه پیش
  • م .ا

    0

    رمان زیبای اجتماعی بود با قلم شیوای نویسنده.واقعیت های جامعه و تعصب ها و دردهای جامعه را بیان کرده .خیلی متشکرم لذت بردم .بخصوص نقش مهربان و به روز بودنش . الان نیاز داره به این نوع حمایت ها در جامعه امروزی .

    ۳ ماه پیش
  • Abcd

    1

    خیلی خوب بود ممنون از نویسنده

    ۳ ماه پیش
  • تیناصالحی

    4

    رمان خیلی قشنگ و عالیییییییی بود آدم دلش نمی خواست تموم بشه شخصیت نازنین خیلی نچسب بود امیرعلی براش زیادی بود به نظرم

    ۵ ماه پیش
  • زینب

    2

    الان نازنین میره به شکوه جون میگه بهش گفتی نچسب😏😂

    ۳ ماه پیش
  • هلن

    2

    ممنون از نویسنده.رمان خوبی بود ولی کاور کردن داستان چندتا زوج باعث شده یکم رمان قروقاطی بشه.و انتظار داشتم حداقل یه فصل از خوشبختی و زندگی هانیه و نامدار باشه.خیلی بد جا تموم شد😢

    ۳ ماه پیش
  • ونوس

    1

    فوق العاده ده بار خوندمش

    ۳ ماه پیش
  • زینب

    1

    شخصیت های زیادی داشت شلوغ بود. پرش زمان از این شخصیت به شخصیت بعدی که متن از زبان کی گفته شده منو اذیت می کرد یه جورایی روان نبود. شخصیت هانیه هم خیلی ها تجربه میکنن خیلی سخت و واقعا نیاز به زمان وطرف مقابلشون داره بنظرم نامداریکم زود پیشروی کرد(چه دردیست در میان جمع بودن ولی درگوشه ای تنها نشستن)

    ۳ ماه پیش
  • Honey

    0

    شخصیت پردازی عاااالی، همه شخصیت ها به واقعیت نزدیک بودن، شخصیت شکوه بیشترین *** را با مادران جامعه مخصوصا مادرانی هم نسل شکوه داره،صبور،فداکار، مقید،سختگیر،حرفاش درباره نهال یا نازنین واقعا منو به گریه می انداخت حس مادرانه اش رو درک می کردم شاید مادر خوب و کاملی نبود ولی مادر بود به شدت مادر بود

    ۳ ماه پیش
  • Honey

    1

    درباره هر کدوم از شخصیت ها میشه ساعت ها حرف زد، حتی شخصیتی مثل بهار که خیلی نقش پررنگی نبود،اکثرا اونی که مثلا پزشکه دیگه همه چی تمومه، هم ارتباط اجتماعی عالی داره،هم بهترین مادر یا پدره هم..،ولی اینجا بهار ساکت و مظلوم بود، و شکوه خدای اقتدار و اطمینان به خود، و واقعیت همینه همه چیز را همگان دارند

    ۳ ماه پیش
  • ثنا

    1

    واااای دست نویسنده طلاااا قمش طلاااا حال کردم

    ۴ ماه پیش
  • امورف

    2

    پیشنهاد میکنم بخونید.یکم طولانی بود ولی ارزش خوندن داشت.😭😭نامدار عجب کراش نابی بود.کاپل عطا اون دختر خیلی خوب بود😃عاشقانه عای نابی داشتن

    ۴ ماه پیش
  • هور

    1

    واقعاااا عالی بود اولش یکم بخاطر پرش داستانی بین تایم ها اذیت شدم ولی واقعا بخاطر قلم عالی و خط داستانی خوبش همرو جبران کرد مخصوصا پایان عالیش اگر کسی رمان مشابه یا رمان های این نویسنده رو سراغ داره ممنون میشم معرفی کنید

    ۴ ماه پیش
  • Kiana

    3

    وایییییییی نامدااااااااااررررررررررر خیلی خوب بود🙈عاشق شخصیتش شدم و البته امیرعلی راد هم نهال هم خیلی باحال بود - رمان خوبی بود ممنون از نویسنده عزیز

    ۴ ماه پیش
  • ونوس

    4

    عالی فقط بخون و برو جلو

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!