پیله ی پروانه به قلم فرگل حسینی
پارت یک :
تمامی حوادث، مکان ها، واسم اشخاص زاده ی ذهن نویسنده ست وهیچ ارتباطی با واقعیت ندارد.
مقدمه
مصیبت در لحظات اول کشنده نیست؛ ضربه آنچنان شدید است که نمیتوانی درست درک کنی چه بر تو گذشته است.
اما زمان! زمان که میگذرد تازه میفهمی که بر سرت چه آمده است. زخم به جای التیام گسترش مییابد و همه روح و قلبت را در تسخیر خود میگیرد.
«*جُرج اورول*»
ایپزود اول، مقابل زندان.
هوا سرد ونیمه ابری بود، هواشناسی تا چند روز آینده احتمال داده بود که مردم اولین برف سال را ببیند.
صدرا توی آینه ای جلوی ماشین سر وریختش را چک کرد، همه چیز درست وبه قائده به نظر می رسید.
طبق عادت همیشگی اش والبته به قول اطرافیانش چندش آور، کف دستش را تُفی کرد وبه موهایش کشید.
بعد هم با اطمینان خاطر از ظاهرش وبا اعتماد به نفس بالایی از ماشین پیاده شد.
او را پی حامی فرستاده بودند وتاکید کرده بودند که حتما سروقت، بدون حتی یک دقیقه اتلاف وقت اورا به خانه برساند.
درب زندان باز شد ونگهبان حامی را بیرون فرستاد، حامی ابتدا ایستاد وبه منظره ای بیرون دقیق نگاه کرد.
طوری به آسمان زُل زده بود که انگار اولین بار است که آن را می بیند.
صدرا با مسرت به سمت او دوید، حامی همین که متوجه حضور او شد ساکش را زمین انداخت وآغوشش را برایش باز کرد.
هردو محکم همدیگر را در آغوش گرفتند. نزدیک به یک سال دوری برای آن ها که جانشان به هم وصل بود زیادی بود.
به خصوص که نسبت نزدیکی هم نداشتند، وصدرا با تمام تلاش هایش نتوانست به ملاقات حامی برود.
بالاخره از هم جدا شدند، حامی آرام روی شانه ای صدرا کوبید.
_چه خبر؟
هردو بلند بلند باهم خندیدند. صدرا بازوی حامی را نیشگون گرفت وگفت:
_زندان بهت ساخته چاق شدی.
حامی ساکش را از روی زمین بلند کرد وروی دوشش انداخت، ابرویی بالا پراند ودر حالی که سعی داشت هیچ کدام از خاطرات زندان را مرور نکند لبخندی زد.
_آره خیلی بهم ساخته، همش خوشگذرونی وپارتی بود.
_معلومه خوش میگذره. رفیق من همه چیز وهمه جارو وسیله خوشگذرونی خودش میکنه.
صدرا هیچ نیتی پشت این حرفش نبود، طعنه وکنایه که اصلا کار او نبود.
اما ناخواسته، خودش هم نفهمید کجای قلب حامی را نشانه گرفت.
حامی به روی خودش نیاورد وجلوتر از صدرا به سمت ماشین راه افتاد.
_بیا بریم، دیر نکنیم.
حامی کنار ماشین ایستاد، سوتی کشید ورو به صدرا گفت.
_نگو که مال خودته؟
صدرا سوئیچ را از جیبش بیرون کشید، درب ماشین را باز کرد وپشت فرمان نشست.
حامی هنوز مات ومبهوت بود، دور ماشین چرخید وبعد سوار شد.
همین که کمربندش را بست خودش را به طرف صدرا پرتاب کرد، پالتوش را کنار زد وپلیور قهوه ای رنگش را بالا زد.
صدرا که دلیل این رفتارهای عجیب حامی را نمی فهمید با زحمت اورا کنار زد وپلیورش را پایین کشید. بعد دست هایش رابه صورت ضربدری روی سینه اش گذاشت وگفت:
_میدونم زندان بهت سخت گذشته، واونجا از دخترا دور بودی اما نمیتونی با من...
ادامه حرفش را قیچی کرد ودهانش را به حالت چندشی کج کرد، حامی سرجایش برگشت وسفت به صندلی تکیه زد.
_اینجوری هم نیست که توی یالغوز تایپ من باشی، روشن کن بریم.
شیشه را پایین کشید، صدرا که سرما تا مغز واستخوانش نفوذ کرده بود، اعتراض گونه گفت:
_ دیونه شدی؟ شیشه رو بده بالا یخ زدیم.
حامی شیشه را بالا کشید اما نگاهش را از خیابان نگرفت، صدرا ماشین را روشن کرد وراه افتاد.
_تو هنوزم موهات رو با تُف مرتب میکنی؟
صدرا این سوال را جواب نداد، وحامی هم دیگر پیگیر نشد.
_یکم پیش فقط خواستم بدونم که کلیه ات رو برای خرید این ماشین ندادی.
صدرا زیر لب ایشی گفت وپایش را بیشتر روی پدال گاز فشار داد.
_مگه دیونه ام، اینو شکیب داده دستم برای یه مدت.
حامی اصلا از شنیدن نام شکیب خوشش نیامد، دست بُرد وضبط ماشین را روشن کرد.
ترانه ای ملایم باصدای داریوش در ماشین پخش شد، چیزی که همین حالا حامی به آن احتیاج داشت، دقیقا یک ساعتی را فرصت داشت که در آرامش به سر ببرد. چشم هایش را بست.
_شکیب خیلی تلاش کرد آزادت کنه موفقم شد، بالاخره رضایت اون یارو رو گرفت، نمیدونم چقدری پول خرج کرد...
سعی کرد حرف های صدرا را نشنیده بگیرد، شنیدن چند باره ای نام شکیب باعث میشد،که همین حالا از ماشین بیرون بپرد، یقه ای یک نفر را در خیابان بگیرد وآنقدر کتکش بزند که دوباره به زندان بیفتد.
_اما خب بهترین کادو رو واسه دختر یکی یه دونه اش درست تو سالگرد ازدواجش تهیه کرد.
آزادی تو حتما سوپرایزش واسه پروانه ست.
شنیدن نام پروانه هم همان قدر برایش منزجرکننده بود، به هرحال که دختر همین پدر بود وانصافا همه ای اخلاقیاتش به او رفته بود.
_شکیب جونش واسه پروانه..
حامی مُشتش را روی داشبورد کوبید، دوهزاری صدرا جاافتاد وزیپ دهانش را بست.
دیگر هیچ حرف بی موردی نزد، او به خوبی میدانست که رفیق شفیقش چقدر از این خانواده نفرت دارد.
_دور بزن!
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
ف
0عالی
۲ سال پیشfatemeh
0تا اینجا که خوب بود
۲ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
مرسیی❤️🔥🥹
۲ سال پیشالف ب
0تازه اولشه
۲ سال پیشزرنگاری
0خوبه
۲ سال پیشنیلو
0خوب
۳ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
ممنون🤍
۳ سال پیشمجید
1شزوعش خوبه
۳ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
🤍
۳ سال پیشایلما
1رمان قشنگیه درست مثل تورادر خواب هایم دیدم 👌البته اونجا من کامنت نذاشتم ولی گفتم اینجا جبران کنم😁.صدرا همین ک باتفاق موهاشو حالت میده نشون دهنده اینه پسر خاکی 🤣
۳ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
عزیزممم خیلی خوشحالم خوشت اومده، تاباشه از این جبران ها😂❤
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

راز
0من تازه شروع کردم بانو فرگل رماناش عالیه مث معصومیت از دست رفته