دوست داشتی؟
تصویر جلد رمان معرومیت از دست رفته اثر فرشته حسین پور، رمانی درام و عاشقانه

رمان معصومیت از دست رفته | نسخه کامل

  • زبان فارسی
  • 157.9K 👁
  • 1.3K ❤️
  • 1.4K 💬

خلاصه رمان :

رمان معصومیت از دست رفته نوشته فرشته حسین پور، یک رمان عاشقانه، اجتماعی و درام درباره لیلا، دختری است که همیشه تحت تأثیر خواسته‌های مادرش زندگی کرده است. لیلا نامزد ماهیر، یک فوتبالیست جوان و ساده‌زندگی است که عاشقانه او را دوست دارد. اما مادر لیلا مردی ثروتمند را برای ازدواج با دخترش انتخاب کرده و حالا لیلا باید میان عشق واقعی خود و آینده‌ای مرفه، انتخابی سرنوشت‌ساز داشته باشد.

«معصومیت از دست رفته» داستان لیلاست؛ دختری که تمام عمرش را در سایه‌ی خواسته‌ها و تصمیم‌های مادرش زندگی کرده است. دختری که از کودکی یاد گرفته اطاعت کند، سکوت کند و برای انتخاب‌های مهم زندگی‌اش هم وابسته باشد.تا جایی که حتی رویاها و خواسته‌هایش میان خودخواهی مادرش گم شده‌اند. لیلا نامزد ماهیر است. پسری جوان و فوتبالیست که در تیمی کوچک بازی می‌کند و تمام امیدش رسیدن به تیم‌های بزرگ و ساختن آینده‌ای بهتر است. ماهیر ثروتمند نیست و زندگی ساده‌ای دارد، اما چیزی دارد که لیلا بیش از هر چیز به آن نیاز دارد،عشق. اما مادر لیلا آینده‌ی دیگری برای دخترش در نظر گرفته.برای دخترش مردی را انتخاب کرده که بسیار ثروتمند است. مردی که می‌تواند زندگی بی‌دغدغه و مرفه‌ای برای لیلا و البته خودش فراهم کند. حالا لیلا باید بین مادر و عشقش یکی را انتخاب کند.

تصویر شخصیت های رمان


قسمتی از متن رمان معصومیت از دست رفته | نسخه کامل

ملک نسا بعد از چک کردن قابلمه‌غذایش گاز را خاموش کرد.در همان حین صدای زنگ خوردن تلفن خانه باعث شد با سرعت خودش را به سالن برساند.روی مبل نشست وتلفن را کنار گوشش گذاشت وبا صدای رسایی گفت:
_الو بفرمایید.
صدایی نازک زنی از پشت تلفن به گوشش رسید.
_الو من نسرینم ملک‌خانوم..گفته بودی اگه موردی بود بهت زنگ بزنم..
ملک نسا آهایی گفت ولبخند بود که روی صورتش جا خوش کرد.
_آره عزیزم ...خوبی چه خبر؟
_ممنون خوبم.فقط خواستم بگم یه مورد خیلی خوب برات پیدا کردم.دیگه هیچ وقت همچین فرصتی نسیب دخترت نمیشه،مطمئن باش.
با باز شدن درب ودیدن شوهرش که داشت کُتش را از تنش خارج میکرد،صدایش را تا آرام ترین حد ممکن پایین آورد.
_دستت درد نکنه ،میشه من بعداً بهت زنگ میزنم...
_اما تو که نمی‌خوای همچین فرصتی رو از دست بدی...
شوهرش با کنجکاوی به او نگاه میکرد. دستش را جلوی دهانش گرفت وگفت:
_معلومه که نه..ولی فعلا کار دارم بعداً باهم حرف می زنیم خب؟..فعلا خداحافظ .
بدون اینکه مهلتی برای خداحافظی به فرد پشت خط بدهد،تلفن را سرجایش گذاشت و از جا بلند شد.
_سلام خوش اومدی؟
مرد ابرویی بالا انداخت وبا کنجکاوی پرسید:
_کی بود؟ثریا خانوم بود؟
ملک نسا کف دست هایش را به پشت لباسش کشید ولبخند تصنعی زد.
_خیرباشه،ثریا خانوم چرا باید زنگ بزنه..
مرد کُتش را روی دستش انداخت وکیف سامسونت‌مشکی رنگش را روی یکی از مبل های قهوه‌ای رنگ قرار داد.
_برای اینکه تکلیف این دخترو رو مشخص کنن دیگه.قرار مدار ازدواج بزارن برن سر خونه زندگیشون...
ملک نسا پر حرص نفسی گرفت وکمی جلوتر رفت.مقابل شوهرش ایستاد وکُت را از او گرفت.
_آخه مصطفی جان این حرفه تو میزنی؟ اینا هنوز درست هم‌و نمی شناسن...
مصطفی توگلویی خندید وبعد به سمت آشپزخانه رفت.چشمش که به کابینت های روی زمین خورد با صدای بلندی گفت:
_این پسر طوبی خانوم هنوز نیومده واسه نصب اینا؟
ملک نسا هم در حالی که دستش روی دستگیره اتاقشان بود این را شنید .دستگیره را پایین کشید،درب باز شد با صدایی بلندی گفت:
_نه ،البته فکر نکنم به این زودی بیاد..باید به فکر یکی دیگه باشیم..
مصطفی درب قابلمه را باز کرد وکمی بو کشید.ماکارونی های توی قابلمه انگار روح او را به بازی گرفته بودند،بس که خوش رنگ و خوش عطر بو بودند.
_چرا مگه چیشده؟
جوابی که نشنید با دست کمی ماکارونی از قابلمه برداشت ودرون دهانش گذاشت.همین که به عقب چرخید ملک نسا را دید که دست هایش را چلپیا روی سینه اش گذاشته بود و او را تماشا میکرد.
_چون دخترش مریض شده وچند روزی بیمارستان می مونن...
_یه نفر دیگه رو پیدا میکنم..فکر کنم احمد آقا بابای ماهیر بتونه حلش کنه.
این روزها شنیدن نام هریکی از اعضای خانواده‌‌ی ماهیر برای ملک نسا چیز خوبی نبود.
_بابا مصطفی ول کن اونارو..
_یه نفرو دیگه رو پیدا کن که هیچ ربطی به اونا نداشته باشه.
مصطفی شانه‌ای بالا انداخت.
_چون خانواده‌ای دختریم زشته ما قرار عقد و عروسی تعین کنیم ؟باز میگم تو یه جوری پیش ثریا خانوم حرف‌و...
نگذاشت که جمله‌ی شوهرش کامل شود.به سمت او هجوم آورد و درب قابلمه را از دستش بیرون کشید.
_ده بار گفتم به غذا ناخونک نزن..
درب قابلمه را محکم روی آن قرار داد.مصطفی با تعجب دست هایش را توی هوا تکان داد.آثار خستگی توی چهره‌ش موج میزد.
_مشکلت چیه زن؟
ابرو های پر پُشتش را بهم نزدیک کرد .
_یه حالی داری...نمی دونم انگار..
در همان حین صدای لیلا بیرون از آشپزخانه به گوششان رسید.
_بابا مامان چه خبره؟
ملک نسا خودش را به مصطفی نزدیک تر کرد وبا تُن صدای پایینی گفت.
_مصطفی مبادا جلوی این دختر از عقد و عروسی چیزی بگی..همین طور هواییش می‌کنی.
انگشتش را بالا آورد.حواسش نبود اما لحن وآن انگشتش که مقابل صورت شوهرش بالا وپایین میشد کاملا تهدید آمیز به نظر می آمد.
_هنوز وقتش نرسیده،ما کاملا این خانواده رو نمی شناسیم یه دونه دختر که بیشتر نداریم این همه عجله رو نمی فهمم من..
لیلا وارد آشپزخانه شد.
_صداتون خیلی بلند بود...
ملک نسا خودش را عقب کشید.
_چیزی نیست که به تو مربوط باشه.یه بحث بین خودمون..بشقاب ها رو ببر سر میز تا شام‌و بکشم..
لیلا به سمت جلو حرکت کرد.وملک نسا با انگشت بشقاب هایی که روی اوپن قرار داشتند را به او نشان داد.بشقاب هارا آرام برداشت وبا نیم نگاهی کنجکاوانه به پدر و مادرش از آشپزخانه خارج شد.
_تو چی میگی ملک؟ من در واقع دلیل این همه مخالفتت رو برای عقب انداختن عروسی نمی فهمم...میگی خانواده‌اش رو نمی شناسیم؟دیگه آشناتر از اینایی که ده ساله همسایه مونن؟
ملک نسا پر حرص موهایش را بالا فرستاد.
_چه همسایه‌ایی؟دو کوچه پایین تر از ما میشینن.
_من نمی فهممت کسی که با اصرار این وصلحت رو جور کرد خودت بودی،رفتی اومدی هی کنار گوش من خوندی اله بله..چه میدونم پسر خوب وسر به زیر وسالمیه..ورزشکاره آینده داره..
_مامان چیزی شده به من نمیگین؟
ملک نسا پر اضطراب به سمت لیلا چرخید.


بیشتر بخوانید
4.9 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 1,328 رای
5 ★
89%
4 ★
9%
3 ★
1%
2 ★
1%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان معصومیت از دست رفته | نسخه کامل

  • دلارام

    0

    سلام رمان قشنگی بود دست نویسنده درد نکنه ولی این جریان بچه اینا با فرمان کاش نبود ولی درکل پایان قشنگی داشت

    ۵ روز پیش
  • زهرا

    0

    ممنون خیلی عالی بود تشکر از نویسنده 🌸💖👍🏻

    ۱ هفته پیش
  • مهسا

    0

    نویسنده جان واقعاخسته نباشی عالی بود

    ۱ هفته پیش
  • مریم

    0

    رمان قشنگی بود ممنون از نویسنده عزیز امیدوارم موفق باشید 💋😍❤️🥰

    ۲ هفته پیش
  • Hani

    در پارت 970

    خیلی عالی بود عزیزم خسته نباشی قلمت ماندگار♥️♥️♥️

    ۲ هفته پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    مرسی که خوندی😍

    ۲ هفته پیش
  • Hani

    در پارت 940

    ای خدا یکی مثه ماهیر که به من ندادی نمازاتم بده همون لیلا بخونه

    ۲ هفته پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    خدایااا از دست شما😂😍

    ۲ هفته پیش
  • Hani

    در پارت 910

    تو وب کن دیگه زنیکه ااه

    ۲ هفته پیش
  • Hani

    در پارت 900

    لیلا هر کاریم کرده باشه ماهیر تا اخر عمر مد یونشه که به جاش رفته زندان

    ۲ هفته پیش
  • Hani

    در پارت 810

    فیلم نگیر ***

    ۲ هفته پیش
  • Hani

    در پارت 790

    اون ننش خوبه حالا خیر سرش یه بچه بیشتر نداره نکبت

    ۲ هفته پیش
  • Hani

    در پارت 781

    اون ماهیر اسکل باید وقتی تو راه بود پلیس و درجریان میذاشت

    ۲ هفته پیش
  • Hani

    در پارت 760

    ولی یه مرد عادی نیم ساعت تو *** نمیمونه

    ۲ هفته پیش
  • Hani

    در پارت 720

    مادمازل جان چقدر حرف میزنی

    ۲ هفته پیش
  • Hani

    در پارت 710

    اتفاقا من از مرگ بچه خوش حال شدم این بچه تا اخر لیلا رو به این کصافطا وصل میکرد

    ۲ هفته پیش
  • Hani

    در پارت 540

    اره واقعا لیلا خیلی خوش شانسه هم ماهیر عاشقش بود هم فرهان

    ۲ هفته پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️