دوست داشتی؟
رمان تو که میدونستی (قسمت دوم) اثر lifeloard

رمان تو که میدونستی (قسمت دوم)

  • به قلم lifeloard
  • ⏱️۱۴ ساعت و ۵۷ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 61.6K 👁
  • 49 ❤️
  • 34 💬

خلاصه رمان عاشقانه تو که میدونستی (قسمت دوم)

داستان راجع به دختری به نام آوا ست… که با خانوادش مشهد زندگی مکنن و خیلی هم خوشبتن… آوا از لحاظ مادی و عاطفی چیزی کم نداره و به قولی” لای پر قو بزرگ شده” اما مثل خیلی از اطرافیانش لوووس و ننر نیست و فوق العاده زبل و زرنگه و همیشه عقلش بر احساساتش پیشی داره.تنها مشکلش، وجود پسر عموی دغلباز و دو روش، مرصاد، دو زندگیشه که میخواد با زرنگی آوا رو با راه های مختلف مال خودش کنه… اما همون طور که گفتم آوا زرنگ تر از این حرفاست… وقتی تو کنکور تهران قبول میشه، با وجود اینکه میدونی دوری از خانوادش سخته اما میاد تهران تا لااقل اونو نبینه… غافل از اینکه اگر واقعا آفتابی باشه تا آخر پشت ابر آروم نمیمونه… نمیدونه چه نقشه هایی داره پشت سرش ریخته میشه…..چه بلاهایی که تو تهران و مشهد سرش میاد اما آوا خانوم ما سالم از گوشه کنارشون بیرون میاد! و حتی تو همین اثنا عاشق هم میشه… عاشقِ….نمیگم دیگه خودتون بخونید. …پایان خوش

قسمتی از متن رمان تو که میدونستی (قسمت دوم)

- ...
- خيلي خب شايد يه سر اومدم... ولي دارم ميگما، شـــايد.
- ...
- خدانگـــهدار.
کمي بعد صداي باز و بسته شدن در اومد و اين يعني اتابک رفت.
اومدم بيرون ديدم بـــله صبحانه هم آماده کرده... آخـــي يه يادداشت هم زده بود به يخچال: لطفا اگر خواستي بري بيرون صبحانه بخوري.
چه خطي هم داري لامصب... نستعليق و اين حرفا!!! يادش بخير رضا هم خوش خط بود... اما من... واي که بد خطم... هيچ کي نميتونه خط مو بخونه.
اما اين بشر مثل اين که خيلي خوش خطه!!!
***
رو مبل لم داده بودم. آب پرتقال ميخوردم و تلويزيون ميديدم که اتابک در و باز کرد و اومد تو. ساعت چند بود؟ 2 شايدم 3.
- سل آم.
- سلام.
- خسته نباشي.
اتابک رفت تو اتاقش. از رو مبل داااد زدم:
- اتابک چي ميخوري ناهار سفارش بدم؟
از لاي در اتاقش جواب داد:
- مگه خودمون ناهار نداريم؟
- نــــع.
ادراتاقو کامل باز کرد... اوه اوه لباس عوض کرده بود و با تريپ اسپورت دخترکش اومد بيرون. اوه لالا... بابا خوش تيپ!!!... برد پيت!!! ندزدنت!!! حالا اين قدر خوجل کردي که چي بشه؟
آب دهنم قورت دادم. خواستم بگم چي سفارش بدم که گفت:
- که ناهار نداريم... خيلي خب اشکالي نداره... من که جايي قرار دارم الان ميرم. خواستي سفارش بدي برا خودت تنها بگير... ولي يادت باشه ها!!!
ايش... برد پيتِ پيـــــت!!! حالا با کي قرار داري؟
- بهتر... اسن برو.
اتابک چپ چپ نگام کرد و همين طور که به موهاش دست ميکشيد خدافظي کرد ورفت بيرون.
به طعنه گفت:
- خدا نگه داارم باشه.
ايش... خب حالا بيا منو بخور. اسن مگه من چي کار کردم؟
- خدافـــظ.
در و که بست از بس لجم گرفته بود غريدم:
- بــرد پيـــت خودشيفته.
يه دفه درو باز کرد و سر شو آورد تو.
يني گرخيدم رفت.......
اتابک با لبخند ژکوندي گفت:
- مادمازل آوا، 7 دم در منتظرم باش. شام خونه شيرين و فرهاديم. عزت زياد.
از رفتارم خجالت کشيدم اينکه اتابک به روم نياورد بيشتر خجالت زده م ميکرد... سر پايين انداختم و گفتم:
- باشه.
اتابک بي هيچ حرف رفت.
نميدونم چه قدر وقت گذشت...
ديگه حس و حال ناهار سفارش دادنم رفت... رو مبل تلپ شدم و چشمام رفت رو هم.
***
به پهلو خوابيده بودم و دو تا دستم زير لپم بود.
يه نفر روم يه چيز سبک تو مايه هاي ملافه انداخت.
با فکر اينکه اتابک که خونه نيست و من تنهام پس کي روم ملافه انداخت ترسيدم و از جا پريدم و حالت تدافعي به خودم گرفتم.
اتابک کپ کرد و گفت:
- چته تو؟
با ترس دست رو قلبم گذاشتم و گفتم:
- تويي؟ ترســـونديم!
- ببخش بيدارت کردم.
- اوه نه... کي اومدي؟
- الان.
با ديدن پنجره و اينکه بيرون تاريک بود فهميدم شب شده و من همه ش خواب بودم...
اتابک ملافه رو از رو شونه م برداشت و تا کرد. گفت:
- پس ناهار نخوردي و خوابيدي!!!!
با خنده گفتم:
- آره مثل اين مادربزرگا خوابم برد. راستي ساعت چنده؟
اتابک نگاهي به ساعت مچي ش کرد و گفت:
- 7:20 دقيقه.
و ملافه رو برداشت و تا کرد.
- واااي نه.... دير شد... ببخشيد زمان از دستم در رفت خوابم برد.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان تو که میدونستی (قسمت دوم)
  • نفس محمدی

    0

    عالییییی بود بهترین رمانی بود که خوندم خیلییییییی خوب بود

    ۲ ماه پیش
  • مهشید

    0

    خیلی رمان خوبی بود یعنی اصن پرفکتتتتتتت. خلاصه خیلی حال کردم باهاش. شخصیت همه تو داستان خوب بود ولی دلم میخواست بزنم شمیم رو خفه کنمممم

    ۲ ماه پیش
  • نازگل

    0

    خوب بود ولی اوا خیلی لوس بود

    ۵ ماه پیش
  • زهرا خانم

    2

    نخونین اصلاااا نخونین هیچی جز اعصاب خوردی نداره من که کلی حرص خوردم و افسرده شدم😐 اَه

    ۸ ماه پیش
  • زهرا خانم

    1

    انتقاد... ۱ به نظرم آوا اصلا هیچ غروری نداشت. ۲ رمان دیگه بیش از حد طولانی بود. ۳ رمانش یه جورایی اعصاب خورد کن بود. ۴ شخصیت آوا این آخریا خیلیییی رو مخ بود ۵ دلم میخواست شمیم و خفه کنم فقط

    ۸ ماه پیش
  • Mmmmm

    2

    عاشق پیلیز گفتناش هستم اصلا رمانی خیلی جالبی بودددددد

    ۸ ماه پیش
  • faa

    2

    خیلی جالبه نظرات فصل اولش نوشتن از پاپایی گفتاناش حالشون بهم میخوره برا فصل دومش نوشتین ازین کلماتش خوشتون میومد😂؟اصلا نظرات فصل اول با فصل دوم فرق داره الن دقیقا خوبه یا بده؟ 😐😂

    ۱۰ ماه پیش
  • مینا

    1

    رمانش عالیه پرفکت👌🏻👌🏻😍🤩

    ۱ سال پیش
  • Zeynab

    0

    عالییییییی بود موفق باشین

    ۲ سال پیش
  • سحر ۳۵

    1

    زیاد جالب نبود

    ۲ سال پیش
  • هانا

    0

    عالییی بود خیلی خوب بود عاشقش شدم

    ۲ سال پیش
  • Aniya

    1

    رمان خوبی بودولی زیادی طولانی کرده بودش،ولی درکل خوب بودچون پایان خوش داشت،من یکی طاقت ناراحتی ندارم،خیلی جاهاش غضع خوردم ولی خداروشکرکه آخرش خوب تموم شد😊

    ۳ سال پیش
  • معصومه

    1

    چرا باز نمیشه صدا عل

    ۳ سال پیش
  • pezhman

    0

    خیلی عالی بود

    ۳ سال پیش
  • مهرسا

    0

    خیلی خیلی خوب بود من خیلی دوسش داشتم عالی....❤

    ۳ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!