پاناسیا به قلم عاطفه امیرانی
پارت چهل و دوم :
بیست و سه. فکر میکنم دوستش داره!
راهنما زد و ماشین را به لاین وسط هدایت کرد تا خودرویِ پشت سرش، به راحتی سبقت بگیرد. تصمیمش برای ماندن در لاین وسط جدی شد. از آینه نگاهی به صندلی پشت انداخت. خالی بود!
در این روزهایی که تنهایی را برای خود برگزیده بود، خاطرات رهایش نمی کردند. کافی بود به چیزی در این شهر نگاه کند تا غرق شود!
فلش بک
سرش را به گوش برادرش نزدیک کرد و با صدای آ
مطالعهی این پارت حدودا ۱۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
سلام ب روی ماهتتت🧡🌱😍عید شماهم مبارک عزیزدلم...ان شاءالله 😭🧡و به همچنین
۳ سال پیشsalomeh
0سلام خانم نویسنده🙂 عیدتون مبارک💙 همینطور پر قدرت به نوشتن ادامه بدید، خیلی زیبا می نویسید. خدا پشت و پناهتون، انشالله سال جدید موفقیت های بیشتری به ارمغان بیارید.
۳ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
قربونت برم من افتخارمه که همراهمی🧡🌱😍
۳ سال پیشAa
0👏👏👏👌🙏💐
۳ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
🧡🧡🌱
۳ سال پیشآمینا
1مرسی بابت پارت.سال نو مبارک بانو🥰🥰 یعنی به سهیل نگفت عاشق کی شده؟؟حالا خود سهیل میفهمه دیگه نه؟؟
۳ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
سلام عزیزدلم عید مبارک باشه🌱🧡😍 پارت بعدی اتفاق جذابی داره😂🧡
۳ سال پیشاسرا
1سالنومبارک 😘🙏
۳ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
: سلام عزیزدلممم قربونت برم منننن سال نو توعم مبارک عزیزم❤️❤️❤️
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

دلیار
1سلام بچه ها سال نوتون مبارک انشاالله که سال ظهور آقا صاحب الزمان عج باشه❤ عاطفه جون مرسی همینجوری ادامه بده😘🌹