پارت پنجاه و یک :

ماما بود که گوش‌های هر دو را محکم گرفته بود و با تمام توان می‌کشید. آنها را وادار به ایستادن کرد.

- چند ساعت فقط تو این خونه نبودم ! ببین به چه روزی انداختید؟ اینجا چه خبره؟ این چه وضعشه؟

نگاهی به خانه انداختند. رنگ نوشیدنی‌هایشان تقریباً تمام آشپزخانه و کف خانه را تزیین کرده بود و اسنک‌ها و خورده‌های اسنک آسمان و تمرین تیراندازیش نیز ، تمام مبل‌ها ، میز مقابل مبل و فرش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه ❤️

    0

    آخی عزیزم چه بااحساسن این دوتا💖💖قلبم اکلیلی شد

    ۲ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    ممنونم از همراهی چشمای قشنگت... خیلی خوشحالم که دوسش داشتی

    ۲ سال پیش
  • دلیار

    0

    ای جوووونم😅🦋چقد عشخولانهههه😘

    ۲ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    :)))))))))) قربونت برم

    ۲ سال پیش
  • Fati

    0

    اومایی گووودد چنقده احساسی.!! دوسش داشتم :)

    ۲ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    دورت بگردم من عزیزم:)

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    0

    مرسی عزیزم بابت پارت به این زیبایی.آسمان اینقدر دل دل کردی دل عاشق برات رفت ،خودش دست به کار شد🥲

    ۲ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    اون مرد بدجور عاشقه ....

    ۲ سال پیش
  • Maryam

    2

    چه پارت عشقولانه ای 😍 تو تکی عاطفه خونوم🤞

    ۲ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    خیلی ذوق زده ام که دوسش داری:)

    ۲ سال پیش
  • Aa

    2

    زیبا وعاشقانه مرسی عزیزم👏🙏⚘⚘⚘

    ۲ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    عزیزدلمی:)

    ۲ سال پیش
  • طنین

    2

    یکی بیاد قلب منو از تو پاچم جمع کنه😂😍🥺

    ۲ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    قربونت برم:))))

    ۲ سال پیش
  • ملیکا

    3

    عالی بود واقعا مرسی خوش قول و خوش قلب امیدوار پارت بعدی زود بیاد

    ۲ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    دوباره به آپهای منظم برگشتیم به امید خدا :)

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    حیان ازطلاق آسمان خبرداره دیگه واینکه گذشتش باعث نمیشه مشکلی برای ازدواج بشه

    ۲ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    بله خبر داره . تو مغازه ماما اگه یادت باشه همه چیو از گذشته اش براش گفت

    ۲ سال پیش
  • آسمون

    2

    مرسی خوش قول فقط دیگه نَکُشیمون زودتر مارو به وصال یار برسون

    ۲ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    چه بگویم ....

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    3

    🤩🤩🤩😍😍😍😍🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️